از "دفتر یادداشتهای بد" ، مجموعه سیزدهم


هر وقت
خیلی عمیق می‌اندیشم
به این نتیجه می‌رسم که کاملا تنها هستم

چه بدبختی‌ای بود اگر
همیشه خیلی عمیق می‌شدیم

-------------------------------------

بعضی‌ها به خدا اعتقاد دارند
فقط چون تحملش را ندارند
احتمالا یک چیز خوب دیگر هم توی دنیا باشد که مال آنها نباشد
مال خود خودشان

--------------------------

آدمی

با سرما
یخ می‌زند

با گرما
می‌سوزد

و چه سوداها که در سر دارد!

----------------------------------

یک کم جدی‌تر از جدی، شوخی است

--------------------------------

از نفهمیدن بقیه حرص می‌خورم و نمی‌فهمم اگر آنها هم همین‌ها را می‌فهمیدند من کاری نکرده بودم

------------------------


هیچکس از تفاخر دیگری خوشش نمی‌آید
با این حال بسیاری آدمها تفاخر می‌کنند

چرا؟!

نکند آدمها در درک خودشان محدودیت دارند؟
همانطور که هیچکس پشت سر خودش را نمی‌تواند ببیند.

------------------------

در روزنامه‌نگاری جای حقیقت به هیچ وجه خالی نمی‌ماند
روزنامه کاغذ سیاه شده است
کاغذ سفید که نمی‌شود دست مردم داد

--------------------

گند زده باشی و بدانی گند زده‌ای بهتر است
یا گند زده باشی و حتی ندانی گند زده‌ای؟!

-----------------------

خیلی وقت‌ها با دانستن زندگی کردن کار را ساده‌تر نمی‌کند

اما مسخره‌تر می‌کند

----------------------

من یک سوال ساده دارم

چرا شادمانی پایدار نیست؟

-------------------------

واقعاً واقعاً واقعاً

به‌راستی به‌راستی به‌راستی

جداً جداً جداً

حقیقتاً حقیقتاً حقیقتاً

چرا جهان هست به جای اینکه نباشد؟



نوشته محمد منصور هاشمی

موضوعات: دفتر یادداشت های بد