همه جای ایران سرای من است


شماره جدید (8 و 9) فصلنامه اشراق (فصلنامه فلسفی، عرفانی و ادبی) منتشر شد.


گمان می‌کنم حدود ده - یازده سال پیش بود که در محل کارم مجله‌ای به دستم رسید به نام "اشراق"، شماره اول بود. گفتند سردبیرش مجله را آورده بوده است. مجله را دیدم و متوجه شدم در تبریز منتشر شده است. برای سردبیر یادداشتی فرستادم دربردارنده تشکر و تشویق و بدین ترتیب با آقای حسن اسدی تبریزی دوست شدیم.

دو چیزباعث شد توجهم به اشراق جلب شود. جوانی سردبیرش که اگر درست یادم باشد در ابتدای آشنایی‌مان تازه بیست و یکی دو ساله بود و محل انتشارش که خوشبختانه تهران نبود و تبریز بود.

به خلاف روال معمول "روشنفکرانه"/"عالمانه" که به موجب آن نباید کسی را جدی گرفت و بلکه حتی باید دیگران را ریز دید و تخطئه کرد تا وقتی که چنان جا افتاده باشند که زورمان بهشان نرسد(!)، من کیف می‌کنم وقتی آدم با انگیزه‌ای می‌بینم که دارد برای ورود به عرصه‌ای تلاش می‌کند؛ نفی‌اش که نمی‌کنم هیچ، اگر بتوانم سعی می‌کنم کمک کنم راحت‌تر راهش را پیدا و جایش را در فضا باز کند. "اشراق" مجله‌ای بود که با همت و پیگیری سردبیر بسیار جوانش چاپ می‌شد و از این جهت برایم مهم بود.

اما علت مهمتری هم بود. "اشراق" در تبریز منتشر می‌شد. من نمی‌توانم بفهمم یعنی چه که در مملکتی به بزرگی ایران با شهرهایی با قدمت‌های تاریخی و گستردگی جغرافیایی و انبوه جمعیت علاقمند، همه فعالیت‌های فرهنگی باید در تهران صورت بگیرد. چرا چیزی که در شهرهای دیگر منتشر می‌شود باید در حد محلی باقی بماند و به همه ایران و از جمله تهران نرسد یا اگر می‌رسد جدی گرفته نشود. در نظر من انتشارات نوید شیراز و نشر پرسش اصفهان و امثال اینها اهمیت خاص دارد. تازه اینها انتشارات است و کتاب چاپ می‌کنند. نشریه که می‌تواند آینه فعالیت‌های اهل فرهنگ یک شهر یا منطقه باشد و وسیله ارتباط زنده آنها با سایر بخش‌های سرزمین وسیع‌مان اهمیتش بیشتر است.

این اهمیت در مورد "اشراق" تشدید هم می‌شد. تبریز یکی از مهمترین شهرهای ایران است و آذربایجان با مفاخری که به فرهنگ ایران ارزانی داشته منطقه‌ای است بسیار موثر. بخشی از بهترین استادان من آذری بوده‌اند، چنانکه بخشی از بهترین دوستانم. هیچ‌وقت دوگانه‌ها و دعواهای سخیفی مثل ترک / فارس را جدی نگرفته‌ام، همچنانکه تقابل‌سازی میان کرد و لر و بلوچ و سیستانی و گیلک و مازنی و عرب و فارس و مانند اینها برایم مطلقا معنی ندارد. جایی هست به نام ایران که اهل این سرزمین به آن تعلق دارند و آن سرزمین به آنها تعلق دارد. این "جا" هم تنها معنایی جغرافیایی ندارد. این "جا" در تاریخ است. پیوندهای ریشه‌دار تاریخی مردم این سرزمین و فرهنگ را با یکدیگر متصل کرده و تنوع و تکثر آنها را در لفاف قالبی واحد در بر گرفته است. زبانی هست که زبان مشترک این اقوام است، زبان فارسی با سابقه درخشان و ادبیات ماندگارش که مردم مناطق مختلف ایران آن را با گویش خود هماهنگ کرده‌اند و در کنار زبان یا گویش ویژه‌شان نگه داشته‌اند. این زبان که باز "جا"یی در تاریخ دارد زبان مشترک همه ایرانیان است و البته معنی این سخن این نیست که مردم مناطق مختلف ایران از حق سخن گفتن به زبان یا گویش خود و آموزش آن محروم باشند. زبان فارسی هم ربطی به قومیت خاصی در ایران ندارد و همه ایرانیان در پروردن و غنی کردن آن موثر بوده‌اند. بر این اساس برای من "پان ترکیسم" همان‌قدر بی‌معنی است که "پان فارسیسم" یا هر اندیشه نژادگرایانه / نژادپرستانه دیگری. اصولا قومیت‌محوری و نژادگرایی برایم تنگ‌نظری و کوچکی دنیای قائلش را تداعی می‌کند. قوم‌گرایی و نژادپرستی عمدتا معلول محرومیت است و باید با محرومیت جنگید، از جمله محرومیت‌ها و نابرابری‌های اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی. بگذریم از اینکه گاهی هم سوداهای سیاسی در پوستین فرهنگ و عدالت‌طلبی ظاهر می‌شود و می‌کوشد به هر نحوی به احساس محرومیت دامن بزند. من وسط تهران به دنیا آمده‌ام و هر دو همسایه شرقی و غربی خانه ما ترک بودند و ورابط خانوادگی‌مان هم با هم خیلی خوب بود. بسیاری از کاسب‌های محل‌مان هم ترک بودند، از جمله سوپریی که همیشه از او خرید می‌کردیم و آذری واقعا شریف و مبادی آدابی بود. وضع جوری بود که گاهی من احساس محرومیت می‌کردم، مثلا یکبار در نوجوانی حس کردم دو تا از فروشنده‌های محل با هم ترکی حرف می‌زنند تا من نفهمم، بنابراین تصمیم گرفتم از روی یک خودآموز ترکی این زبان را یاد بگیرم! چند تا کلمه و جمله هم در همان عالم بچگی یاد گرفتم و به نظر یکی از همکلاسی‌های آذری‌زبانم - از بس ترکی شنیده بودم - تلفظم حرف نداشت! خلاصه اینکه این ترک و فارس بازی را مثل بقیه بازی‌ها هیچوقت جدی نگرفته‌ام. فرهنگ ایران اما برایم اهمیت دارد و توسعه‌یافتگی این سرزمین و رشد کشورمان. فکر می‌کنم ایران میراثی است که به دست ما رسیده و دریغ است که پاسدارش نباشیم، این تاریخ و فرهنگ بخشی است از میراث ارجمند بشری و باید کنار دیگر سرزمین‌ها و فرهنگ‌ها و تاریخ‌ها که آنها هم به جای خود ارزشمند و ماندگارند زنده و استوار بماند، با همه تکثر و تنوعش، تفاوتهای قومی و فرهنگی‌اش و شهرها و روستاها و منطقه‌های گوناگون و متفاوتش. بدین ترتیب معلوم است که باید خوشحال باشم از انتشار نشریه‌ای در تبریز و با کمال میل آن را معرفی کنم.

شماره‌های اول "اشراق" که متاسفانه نامنظم و گاه‌گاه منتشر شده است، حال و هوای متنوع‌تر و روشنفکرانه‌تر و زنده‌تری داشت، شماره‌های اخیر به واسطه محدودیت‌هایی که انتشار مجله توسط دانشگاه آزاد تبریز ایجاد می‌کند بیشتر به مجلات به اصطلاح علمی – پژوهشی شبیه شده است. با اینهمه هنوز کاملا در دام قالب‌های مرده آن جور نشریات بی‌مخاطب ما نیفتاده و نشریه‌ای است خواندنی و قابل توجه.

در این شماره مصاحبه‌ای هست با استاد دکتر نصرالله پورجوادی درباره شیخ محمود شبستری. همچنین مقالاتی از دکتر اصغر دادبه (درباره حکمه‌العرشیه ملاصدرا) و دکتر مریم کیانی فرید (درباره احباط و موازنه) و ترجمه‌هایی از دکتر حسین شیخ رضایی (ایده محیط زیست) و دکتر هدایت علوی تبار (نارسایی امانیسم) و البته مقالات قابل توجه دیگر اعم از تالیف و ترجمه.

انتشار شماره تازه مجله "اشراق" را به دوست عزیز جناب حسن اسدی تبریزی تبریک می‌گویم و آرزو می‌کنم شماره‌های بعدی این مجله منظم و مرتب منتشر شود. همچنین فکر می‌کنم بد نیست در مجله‌ای که در تبریز منتشر می‌شود در هر شماره پرونده‌ای هم باشد درباره یکی از بزرگان آذربایجان که کارهای ارزشمندی برای این سرزمین انجام داده‌اند، معاصرانی مانند منوچهر مرتضوی و محمد حسن لطفی و محمد علی موحد و امثال آنها.

در انتهای این یادداشت مجمل این را هم بگویم که شخصا خوشحال می‌شوم از فعالیت‌های فرهنگی و انتشاراتی کسانی که در جاهای مختلف ایران و بیرون از تهران فعالیت می‌کنند باخبر شوم و به دیگران هم خبررسانی کنم یا اگر احیانا کمکی در زمینه‌ای از دستم برآید کمک کنم. واقعا فکر می‌کنم همه جای ایران سرای همه ماست.

موضوعات: خبرها