همزبانی در قاب


مستند عکس یادگاری ماست با زمانه. زمانه در گذر است. عکس یادگاری ما هم گذر را ثبت می کند و گذرایی را. ثبت این گذر و گذشته شدن می شود فیلم مستند. شاهدی بر وجود روزگاری، آدمهایی و زندگیهایی.
"ریشه در خویش" که سه شنبه 25 مهرماه 1391 در سالن استاد شهناز خانه هنرمندان برای اولین بار توانست بر وجود همزبانان فرهیخته افغانستانی ما در ایران و روزگار آنها و زندگی های پر بیم و امیدشان شهادت دهد، یکی از آن عکسهای یادگاری است. عکسی که به دیدنش می ارزید، به تامل هایی که بر می انگیخت، و به همه بحثهایی که در پی اکرانش در سالن استاد شهناز پدید آورد و مجالی که ایجاد کرد تا همزبانان هم فرهنگ ما از دردهایشان بگویند، از دلخوری هایشان و از زندگی هایشان در همسایگی ما، در کنار ما.
مژگان ایلانلو – کارگردان ریشه در خویش – انگار بیش از هر چیز ثبت چیزهایی را هدف خود قرار داده است که باید دیده باشیم، ثبت زاویه هایی را که ممکن است ندیده باشیم یا از آن مهمتر ممکن است فراموش کنیم که دیده بوده ایم. هر مستند تامل برانگیز متضمن نوعی آشنایی زدایی از زمانه و اهل زمانه نیز هست، چرا که در قاب دیدن، جور دیگر دیدن است. قاب در عین حال هم محدودیت است و هم امکان. محدودیت است چون هر آنچه را بیرون از قاب می ماند مغفول می گذارد و امکان است چون هر آنچه را در قاب می آورد برجسته می سازد. آن محدودیت و این امکان همزادند و از آنها گریز و گزیری نیست.
ایلانلو پیشتر مستندهای مختلفی ساخته است، از "این باغ تشنه است" در ثبت واکنش ایرانیان به فیلمهای ساخته شده علیه ایران تا "کمی خاک قند" برای نشان دادن پشت صحنه صمیمی فیلم بسیار دوست داشتنی "یه حبه قند" به کارگردانی رضا میرکریمی. از میان مستندهای قبلی اش دو تا از آنها به نظر من به طور خاص به یاد ماندنی است: "شکارچیان بهترین پیروانند" و "آسمان امن است".
اولی مستندی است درباره تحولاتی که به آرامی در فضای سنتی قم و نزد حوزویان در جریان است، حوزویان سنت ستایی که به شکار غرب متجدد می روند اما به تعبیر ظریف نیچه ناگاه به خود می آیند و در می یابند که در حقیقت ناخواسته دارند پا جا پای شکار خود می گذارند و از او پیروی می کنند. حوزه های علمیه در تاریخ خود هیچگاه تا این حد با میراث فکری تجدد و محصولات جدید غرب درنپیچیده و درآمیخته نشده بوده اند. این که حاصل چه خواهد بود معلوم نیست. گروهی برآنند که هر تحول مثبتی بنا باشد در ایران اتفاق بیفتد از مسیر همین تحولات حوزویان می گذرد و گروهی دیگر معتقدند این تحولات الزاما به نتیجه مثبتی نمی رسد. آینده هر چه باشد در این نمی توان تردید کرد که شبیه گذشته و حال نخواهد بود، چرا که فرق است بین طلبه هایی که انگلیسی می دانند و فلسفه های جدید می آموزند و سینمای دنیا را دنبال می کنند و رمان می خوانند و به نقد ادبی می پردازند – آن گونه که در "شکارچیان بهترین پیروانند" می بینیم – با آنها که چنین عوالمی را تجربه نکرده بود اند.
دومی مستندی است درباره ماجرای همیشگی پدران و پسران، والدین و فرزندان. "آسمان امن است" تصویرگر گوشه ای از مسائل جنگ است: حکایت پدرانی که به جبهه رفتند و مادرانی که صبوری کردند و فرزندانی که آن رفتن و این صبوری را درنمی یابند. روایت عشق است با همه هیجانهایش و عقل با همه ارزیابی هایش. قصه آنها که با شوق به پرواز پرداختند و اینها که بی شوق به تماشا نشانده شده اند. ثبت حالهایی که بوده است و حالهایی که هست.
سبک روایت در هر دو فیلم پی گیری دو یا چند خط است که نهایتا کل واحدی را می سازند، کلی که انگار معنایی بیش از اجزایش پیدا می کند.
بر "ریشه در خویش" – آخرین مستند مژگان ایلانلو تا اکنون – نیز همین سبک حاکم است. در آن شاهد زندگی چند همزبان افغانستانی هستیم در ایران. نقطه پیوند این چند نفر ادبیات و هنر است، شعر و داستان و نقاشی، و انجمنی ادبی و مجله ای به نام "در دری" در مشهد.
درباره مشکلات مردم افغانستان کم فیلم ساخته نشده است. گفتن ندارد که در واقعیت مشکلاتشان بیشتر نیز بوده است و هست، چه در سرزمین خودشان و چه در کشورهایی که به آنها پناه می برده اند و از جمله ایران. اما "ریشه در خویش" مستندی درباره این مشکلات از کار درنیامده است. مشکلات در آن در حاشیه قرار گرفته اند و شور ساختن، در متن. زندگی و دوست داشتن و آفرینش و "بهانه های کوچک خوشبختی" قهرمانان این مستندند و روشن است که به این ترتیب باید نگاهی شاعرانه بر قاب حاکم شود که به دنبال زیبایی ها و همدلی های خواهران و برادران همزبان می گردد. این به معنای نفی تلخی ها نیست، بلکه صرفا تلاشی است برای تحت الشعاع قرار دادن تلخ اندیشی.
در این مستند می توان شاهد جنبه ای از زندگی کسانی بود که آنها را بیشتر در نقش کارگران ارزان قیمت به جا می آوریم و چه بسا تعابیر نامناسب و تصاویر ناخوشایندی هم از آنها در ذهن داریم و باز چه بسا گاهی متناسب با همان تصاویر شاهد تحقیرشان هم بوده ایم. خود من همیشه به یاد خواهم داشت که برای معاینه چشم و معافیت از سربازی به بیمارستانی فرستاده شده بودم که انبوهی از مراجعان منتظر داشت. در آن صف طویل مردی افغان نیز دست دخترکی خردسال را در دست داشت که چشمش آسیب دیده بود. مردی ایرانی شروع کرد به توهین به افغانهایی که با آمدنشان به ایران جا را برای ایرانیان تنگ کرده اند و مرد عصبی دیگری هم دم به دمش داد. مرد افغان تا پایان آن ماجرای طولانی هیچ نگفت. فقط دخترک که به رغم بیماری چشم گاهی جست و خیز کودکانه ای می کرد در آغوش پدرش پناه گرفت. این تصاویر غم انگیز و مایه شرمساری را که بیش از همه برآمده از فقر مادی و معنوی است همگی دیده ایم. "ریشه در خویش" اما کارکردی دیگر دارد و مستقیما به مشکلات مهاجران افغانستانی یا بدرفتاری های گاه و بیگاه میزبانان نمی پردازد و تصویرگر غنای معنوی عده ای از آن مهاجران در عین فقر مادی آنهاست، تصویرگر امکان وارستگی در عین گرفتاری در شرایط نامطلوب.
از خلال این فیلم می شود با مرد جوان همزبانی آشنا شد که کارگر ساختمانی بوده است و با شنیدن بیتی از شاعر مشهور افغانستان _ محمد کاظم کاظمی _ دریافته است که در هر وضعی می شود نگاه زلال شاعرانه داشت: به هرچه آینه تصویری از شکست من است / به سنگ سنگ بناها نشان دست من است. می شود زن جوان همزبانی را دید که مشغول شکستن و خندان کردن پسته هایی است که قاعدتا خود و خانوده اش بهره چندانی از آنها ندارند اما غمی به دل ندارد و حال خود و خواهر بیمارش را به زیبایی در قالب غزل بیان می کند. خانه ساده ای را می بینیم که در آن پدر پیر و سایرین مشغول ساختن مهر نمازند و البته روی در کمدی کوچک عکسی از فروغ فرخزاد هم چشم را می نوازد و به میهمانی گنجشکها و آینه ها می برد. از خلال این مستند با زن مهاجر همزبانی آشنا می شویم که تصاویری را که صف کشیده اند تا به دست او به دنیای واقعی پا بگذارند به جا می آورد و در تار و پود درد و رنگ رهایشان می نماید. و بالاخره مرد جوان مهاجری را می شناسیم که از شبهای بی خوابی و نگهبانی قصه می سازد و با حق التحریر چاپ قصه کتاب می خرد! دراین فیلم البته اشاره هایی به ناملایمات هست (مثلا تعطیل کردن مدارس خودگردان مردم افغانستان در ایران) اما در آن موسیقی هست، شوخی هست، ادبیات هست، هنر هست و البته امید و سرزندگی که در هیات کودکی نازنین در جلسه ای ادبی ما را به کنجکاوی فردا می کشاند.
ماجرای جلسه بحث و گفتگوی پس از اکران فیلم هم برای من به اندازه خود فیلم جالب بود و مغتنم. اعتراف می کنم شخصا تا به حال این تعداد از مردم فرهیخته افغانستان را یک جا گرد هم ندیده بودم. برخی البته اعتراض داشتند که چرا رنجهای شان بازگو نشده است. چه اشکالی دارد؟ به لطف فیلم مجالی فراهم شده بود تا همزبانانی، که اگر بعضی شان خود تصریح نمی کردند اهل ایران نیستند نمی فهمیدیم کجایی اند، درد دلهایشان را با دیگران در میان بگذارند. کاش مجال بیشتری هم داشتند برای سخن گفتن.
در تمام مدت دیدن "ریشه در خویش" و پس از آن و تا همین الان که دارم این یادداشت را می نویسم خارخار سوالی هم البته رهایم نمی کند: چرا ما ایرانی ها که امکانات بیشتری در اختیار داشته ایم برای افزودن بر گستره همزبانی کاری نکرده ایم؟ کاری به دولت و فرهنگستان و غیره ندارم. منظورم دقیقا ما مردم است. از ترکیه تا شبه قاره هند علاقمند به زبان فارسی هست و در افغانستان و تاجیکستان همزبانان بسیار، چرا سازمان های غیر دولتی و بنیادهای مردم نهاد کافی کارآمد برای برقرار کردن روابط فرهنگی با سایر فارسی زبانان و فارسی دوستان تاسیس نکرده ایم. در ایران این همه سرمایه هست چرا کسانی پا پیش نمی گذارند تا موسساتی برای ترویج ادب و فرهنگ و فلسفه و علم و هنر با محوریت زبان فارسی برای مفاهمه مردم این کشورها ایجاد کنند. می دانم کارهایی شده، اما واقعا کافی بوده است؟ راستی چرا تنها رسانه فراگیری که مخاطبانش فارسی زبانان سه کشور ایران و افغانستان و تاجیکستان اند در اروپاست؟ خود ما مردم همزبان و دارای مشترکات تاریخی و فرهنگی ریشه دار چه کاره ایم؟

نوشته محمد منصور هاشمی
منتشر شده در اندیشه پویا، شماره پنجم، دی و بهمن 1391

موضوعات: نوشته ها و گفته ها