آخرش تمام می شود


در شلوغی عصری پاییزی در تهران، با آلودگی هوایش، شلوغی خیابانهایش، سر و صدای ماشین هایش، و البته غرغر شهروندانش، با دوستانت قدم می زنی تا برسی به خیابان ایرانشهر و خانه نمایش. معلوم است که همین که به نزدیکی های فردوسی رسیده باشی، حتی اگر تا پیش از آن درباره چیزهای دیگری صحبت شده باشد، بحث می رسد به قیمت دلار و سکه و تورم و بحران اقتصادی. در این حال و هواست که باید برسی به تاریکی یک سالن کوچک با چند تایی صندلی برای تماشاگران و دو بازیگر با انگیزه و متنی که از نوشته شدن تا اجرا پوست انداخته است، و نمایشی به کارگردانی دوستی که خاطره خوبی از همراهی فرهنگی اش در روزهایی سخت به خاطر داری. از ازدحام بیرون مفری جسته ای، پناهگاهی تا فارغ از روزمرگی هایی که خودشان را با قدرت بر زندگی همه تحمیل می کنند، به هنر بیندیشی که اگر هم رستگاری نباشد رهایی هست. خدا خدا می کنی که کار را دوست داشته باشی و چه خوب می شود وقتی که می بینی دوست داشته ای.
"سنگ" ( نوشته علیرضا توانا ) نمایشنامه کم و بیش ساده ای است. ساختاری اپیزود اپیزود دارد و بیانی عمدتا تمثیلی با تلمیحات دینی و فکری فراوان. کنار خط آهن آغاز می شود، در انتظار قطاری که معلوم نیست می آید یا نه. با نمونه های نوعی مسافران زندگی: زنی و مردی. با کشمکش ها و فراز و فرودها و بحث و جدلهایی گویی همیشگی. البته با چاشنی تند فلسفه / فیلسوف بازی: از افلاطون و اگوستین تا دکارت و کانت. نمایشنامه می رسد به ماجرای پطرس ( که سنگ برگرفته از نام اوست) و از این طریق به میلاد مسیح. حال و هوای نمایشنامه در کل جدی است.
سعید زین العابدینی – کارگردان نمایش سنگ – دو اجرا از این نمایشنامه به روی صحنه برده است. یکی در بابلسر و دیگری در تهران. اجرای بابل ( که نسخه ویدیویی آن را دیده ام) مرحله گذار از نمایشنامه به نمایش اخیر بوده است. هم از حیث طراحی صحنه و لباس و بازیها و هم به ویژه از حیث جهان بینی حاکم بر اجرا و کار کارگردان. در اجرای تهران آن جهان بینی کامل شده است و همین جهان بینی حاکم بر اجرای نمایش سنگ است که توجه مرا به آن جلب کرده است، به عنوان نمونه ای از آنچه در فضای فرهنگی ما در این سالها در حال رخ دادن است، به عنوان بروز و ظهور نوعی نگاه که در نسلهای جوانتر این سرزمین می توان سراغ کرد.
در اجرایی که من دیدم طراحی صحنه(مهدی سماکوش) وطراحی لباس(پریسا شاهنده) مناسب بود و بازی ها(علی یدالهی و مهسا ایرج پور)، به ویژه بازی هنرپیشه زن، روان و موثر و کارگردانی کار حرفه ای ( گویا گروه با بازخوردی که هر شب از تماشاگران می گرفته اند نقص های کار را کمتر می کرده اند. من یکی ار آخرین اجراها را دیدم که حتما بهتر از اجراهای اولیه بوده است). اما آنچه بر این اجرا حاکم شده بود و چشمگیر می نمود "تسخر" بود، تسخری که ظرفیت ایجاد آن در نمایشنامه اصلی وجود داشته است ( مثلا در شوخی نویسنده با خودش درباره بریده بریدگی اثر و پست مدرن بودن و پیام آن). این ظرفیتها در این اجرا به طور کامل مورد استفاده قرار گرفته بود و به واسطه کارگردان مقدار زیادی هم بر آنها افزوده شده بود. اگر من دوستدار فلسفه و کلام آن اشارات و تلمیحات به فیلسوفان و متالهان مسیحی را بدون این تسخر می دید شاید خیلی زود حوصله اش سر می رفت و با خود می گفت یک کار متظاهر دیگر که ( به تعبیر نیچه ) خودش را گل آلود می کند تا عمیق بنماید. لابد دیده اید که برخی از ما حرف زدن عادی مان هم یادمان رفته است و بدون نقل قول های نامفهوم از هیدگر و آدرنو و آلتوسر و ژیژک اموراتمان نمی گذرد، گویی بدهکار اسمها هستیم. آنچه در نمایش سنگ بخشی از تسخر حاکم بر فضا را تشکیل می داد همین اسمهای بزرگ فراوان بود که در کنار بد و بیراههای دعوای زن و شوهری رد و بدل می شد و همین حرفها و نظریه های مهم که می توانست لا به لای ترانه ای عامیانه و "حرکات موزون"! ناشی از آن گم شود. می شد کرم اسم بودن کسی را مسخره کرد با تاکید معلمانه بر این که فلان نظر افلاطون را از حفظ بگو و نه از روی کتاب: زود باش، از حفظ. این البته همه تسخر ماجرا نبود. کل زندگی با قطعیت ها و نسبیت هایش، با دلبستگی ها و محدودیتهایش، با معنویتها و ماده زدگی هایش در ظرف دقایقی کوتاه به طنزی سیاه در هم می آمیخت، در نمایشی که معلوم نبود در آن آنها که نقاب بر چهره دارند موجه ترند یا آنها که ندارند، آن که با قاطعیت حکم می کند که همه چیز نسبی است مضحک تر است یا شفا دهنده ای که می کوشد دامنش را از دست شفا جوینده رها کند و با این پاسخ مواجه می شود که قدیمها چنین بوده است، نمایشی که به بریده بریده بودن خود می خندد قابل نقدتر است یا شرایطی که حرف دیگران را می برد با "بیییب"ی که برای همه ما آشناست و ما را به "ادامه برنامه تا چند لحظه دیگر" دعوت می کند. آن صدای هشدار دهنده را همه ما می شناسیم. الزاما ازبیرون ما هم نیست، آن را در سر خودمان می شنویم ( من در نوشتن "قهقهه در خلا" آن را به صورت [...] می دیدم و هر جا به آن برخوردم با دست و دلبازی در داستان آوردم!)
می گویند نسل جوانتر و نوجوان ایران آنقدر که باید امور را جدی نمی گیرند. می گویند در آنها نوعی تسخر و خوشباشی هست که در نسل های قبل تر نبوده است. به نظر من پربیراه نمی گویند. نسل من هم در امتداد نسلهای پیش از خود آرمانخواهی ها داشت و جدی گرفتن هایی که برای ما بیش از همه در اولویت دادن به مباحث نظری و انتزاعی بروز پیدا می کرد. تلاش برای حل ریشه ای مسائل، در برابر نسل قبلتر که اولولیت را به عمل اجتماعی داده بودند. وجه مشترک این همه نحوی عبوس بودن بود حاکی از زیاده جدی گرفتن. اما آنکه همه چیز و از جمله خودش را زیاده جدی می گیرد به اندازه کسی که هیچ چیز و از جمله خودش را جدی نمی گیرد مضحک و مبتذل به نظر می رسد. نسل جدیدتر گویی این وجه طنزآلود قضیه را هم دیده باشد توان خندیدن پیدا کرده است. توان تسخر به آرمانهای آرمانشهری و درگیر شدن با واقعیت های گاه خنده آور زندگی. این فضا کم و بیش پدید آمده است و ما در شرایطی به لحاظ اجتماعی و اقتصادی شاید ییچیده تر از پیش چنین فضایی را هم تجربه می کنیم. این فضا همه ما را تحت تاثیر قرار می دهد، چنانکه گروه اجرا کننده نمایش سنگ و کارگردان آن را تحت تاثیر قرار داده است. فاصله نمایشنامه اصلی، اجرای بابل و اجرای تهران در نظر من ناشی از این اثرپذیری هم هست. در نمایشنامه در توضیح نظر افلاطون درباره نفس واژه "شهوت" نیز آمده است، در اجرا می گویند "آن" و به اشاره ای بسنده می کنند، لبخند می زنیم و این اشاره را جدی تر می گیریم از بیان اصلی. نسل جوانتر اشتباه نمی کنند، آن که نتواند به شرایط خنده دار بخندد، نمی تواند آن را دریابد و تا شرایطی فهم نشده باشد امکان درست کردن آن نخواهد بود. برای بهبود شرایط آن تسخر شرط کافی نیست، اما شرط لازمی است که نسلهای زیاده جدی از آن برخوردار نبوده اند. آرمانشهرهای عبوس دروغ اند، تعارض اند و ریا. آنکه نمی تواند بخندد حکیم نیست، ابلهی است که بلاهتش را فراموش کرده است. "دفاعیه" افلاطون زیباست، "ابرها"ی آریستوفان هم زیباست، و شناخت سقراط و فرهنگ چشمگیر یونان در گرو این هر دو نگاه است. در نمایشنامه های معروف نویسندگان بزرگ متمایل به چپ ( از کارهای برشت بنیانگذار تا پیروان چیره دستی چون نویسنده مرگ تصادفی یک آنارشیست) فاصله گذاری خاصیتی تعلیمی داشته است، هنرپیشه یادآوری می کند که هنرپیشه است، ولی فاصله گذاری علت دیگری هم می تواند داشته باشد، تسخر به پیام و تعلیم و خود نمایش اگر بخواهد خودش را جدی تر بگیرد از آنچه هست. در نمایش سنگ شاهد چنین فاصله گذاریی هم بودیم، نمایشی که آخرش چه می شود؟ "آخرش تمام می شود".
تئاتر اتفاقی است که شبی در گوشه ای می افتد. یا در آن اتفاق مشارکت داشته اید و در فضایش نفس کشیده اید و آن را دیده اید یا هیچ. اجراهای نمایش سنگ تمام شده است. اما اکنون که این سطور را می خوانید حتما نمایشهای زیاد دیگری در گوشه و کنار بی سر و صدا و ادعا در حال اجراست. آن اجراها را از دست ندهید. فقط هم به دیدن نمایشهای بزرگ نامداران که قدر و شانشان روشن است نروید. تئاتر مجالی است برای تعمق. فرهیختگی است و فرهنگ. به دیدن کارهای جوانترهایی هم که به رغم همه مشکلات می کوشند فانوس داران این جنبه از مدنیت در سرزمینمان باشند بروید و کمک کنید چراغشان روشن بماند.

نوشته محمد منصور هاشمی
منتشر شده در مجله اندیشه پویا

موضوعات: نوشته ها و گفته ها