وضع آتی تفکر در ایران


عنوان "وضع آتی تفکر در ایران" می تواند موهم این معنی باشد که قصد پیشگویی و خبر دادن از غیب را دارم. واقعیت این است که نه چنین قصدی دارم و نه اگر چنین قصدی نیز در کار بود بضاعتش را داشتم. با شناخت گذشته و حال درباره آینده حدسهایی می توان زد، اما حدس حدس است و هیچ تضمینی برای تحقق اش وجود ندارد. هر چه اطلاعات ما در مورد گذشته و حال بیشتر باشد احتمال مقرون به صحت بودن حدسمان بیشتر می شود، ولی چون بحث درباره انسان است معلوم نیست حتی اگر اطلاعات جامع و کاملی درباره گذشته و حال می داشتیم باز می توانستیم در مورد آینده به طور مطلق پیشگویی کنیم. ظاهرا آدمیزاد اراده دارد و اراده در دیده تحلیلگر عناصری غیر قابل پیش بینی و تصادفی را به تاریخ وارد می کند. در این یادداشت به واسطه کارک هایی که درباره اندیشه در ایران معاصر و به اصطلاح وضع کنونی تفکر کرده ام صرفا می خواهم بگویم چه خصوصیاتی از وضع کنونی تفکر ما اگر در آینده ادامه پیدا کند احتمالا به جایی بهتر از اینجا که الان هستیم نخواهیم رسید.
ایران در دوره معاصر نظریه پردازان و ایده پروران نامدار کم نداشته است و ندارد. اما به نظر می رسد به رغم وجود چنین کسانی ما هنوز هم، شاید نه به صورت واضح و متمایز، مشکلی را در این عرصه احساس می کنیم. در عرصه تفکر ما چه کاستی هایی هست که این حس مبهم ناکافی بودن را ایجاد می کند؟ این حس به نتیجه نرسیدن را؟
نخستین نکته ای که به ذهن من می رسد این است که ما از نظریه ها و اندیشه ها انتظاری بیش از حد داریم. به عبارت دیگر در عرصه تفکر معاصر در ایران، به نظریه پردازی و ایده سازی بیش از حد اهمیت داده می شود و اثر آن بزرگتر از آنچه فی الواقع می تواند باشد ارزیابی می گردد. فرض کنیم در گوشه ای از سرزمینمان کسی عمیق ترین و دقیق ترین اندیشه ها را پرورده است، اگر سطح جامعه به درک آن اندیشه ها نرسیده باشد چه تاثیری را می توان چشم داشت؟ اگر شرایط عینی و عملی تحقق آن اندیشه ها و لوازم آنها فراهم نباشد چه بر سر آن اندیشه های انتزاعی خواهد آمد؟ این البته صرفا فرض بود، وگرنه یا اندیشمند ما اندیشمند این جامعه است که اندیشه هایش چندان فراتر از سطح جامعه اش نمی تواند برود یا عقربه قطب نمایش جهت تاریخ و فرهنگ دیگری را نشان می دهد که در این صورت اندیشمند هر جا بشود اندیشمند سرزمین خود نخواهد شد. همانقدر که منکر اثر اندیشه اندیشمندان بر جامعه شان نمی شود شد، تاثیر جامعه را هم بر متفکران انکار نمی توان کرد. اگر شرایط جامعه ای آرمانی نیست، نه اندیشه های آرمانی در آن پدید می آید و نه از اندیشه های پدید آمده توقع آرمانی می توان داشت. از اندیشه انتظار معجزه داشتن خطاست. در حالی که بسیاری از ما - حتی اهل تفکرمان – ناخودآگاه چنین انتظاری داریم. مثلا اگر به این اندیشه رسیدیم که باید از فرهنگهای دیگر اخذ و اقتباس کرد و فرهنگ و ریشه های خویش را هم شناخت و غربال و حفظ کرد ( فکری که از دوره قاجار تا به حال تکرار کرده ایم و هر بار مبتهج می شویم که کشف جدیدی نموده ایم!)، خیال می کنیم از صرف رسیدن به این فکر، نتیجه هم – لابد به صورت جادویی - حاصل می شود. برای رسیدن به شرایط مطلوب باید کار کرد و اندیشه پردازی صرفا بخشی از کار است نه همه آن.
کار هم دست کم دو جنبه دارد. کاری که در سطح جامعه می کنید، مثلا با ایجاد نهادهای موثر، و کاری که برای منقح تر کردن اندیشه خود می کنید. ما نه فقط در جنبه اول نشسته ایم تا دیگرانی غیر از ما وظایفی را انجام دهند، بلکه حتی در عرصه دوم هم فعالیت چندانی نمی کنیم. این که تصور می کنیم متفکر نظریه پردازی و ایده سازی می کند و شأنش اجل از این است که تحقیق و پژوهش کند جنبه دیگری است از همین کار نکردن ( در نوجوانی بر اساس کارهایی که از روشنفکرانمان خوانده بودم شخصا چنین تصویری در ذهن داشتم و وقتی کتابهای فیلسوفان و اندیشمندان معاصر غرب را با ارجاعات و منابع و ماخذ چشمگیرشان دیدم شگفت زده شدم!). بدون کار و فعالیت و تحقیق و پژوهش تفکر تفکر نیست خیالبافی است و در بهترین صورت حدسهایی جرقه وار که بیشتر عنوان شهود بر آن صدق می کند تا فکر که متکی بر پشتوانه تاریخی و استمرار است.
این که ما بحث های دشوار فکری را به ماجراهای اخلاقی تقلیل می دهیم و به راحتی به نتیجه می رسیم هم جنبه دیگری است از همین قضیه. به عنوان نمونه دعوای لیبرالیسم و سوسیالیسم را در نظر بگیرید و کاری را که به طور معمول اکثر روشنفکران ما می کنند، یعنی سرودن مدیحه در شان عدالت و اخذ نتیجه در مورد برتری سوسیالیسم ( البته اخیرا گاهی عکسش را هم می شود دید، یعنی دفاع از آزادی و لیبرالیسم با چماق!). چقدر از این اظهار رای ها جنبه فنی داشته است و چقدر از آنها مبتنی بوده است بر فروکاستن بحثهای علمی و فلسفی به اخلاقیات که به جای خود بسیار هم مهم اند ولی استناد به آنها به صورت نابجا خود به این نتیجه غیر اخلاقی می انجامد که همه آنها که مشغول آن بحثهای تخصصی اند از این شهودهای روشن اخلاقی بی بهره اند؟
این هم که سخنوری در میان ما کارکردی فلسفی و فکری یافته است روی دیگری است از سکه کار نکردن و تنبلی که این بار در سطح مخاطبان و مروجان خود را بروز می دهد. غلبه این جنبه خطابی را همگی دیده ایم. آنچه در این یادداشت شایان ذکر است پیوند این جنبه است با برخی رویکردهای تحلیلی. واقعیت قابل مشاهده این است که نوشته های بیشتر فیلسوفان و اندیشمندان در طول تاریخ چندان بهره مند از فصاحت و بلاغت نبوده است و آثار و آراء آنها به رغم این واقعیت ماندگار شده است. غلبه نگاه ادبی و ویراستارانه، که باز در حد خود مهم است، به رشد تفکر نمی انجامد. اگر کسی از امتیاز فصاحت برخوردار است البته امتیاز جالب توجهی دارد اما این امتیاز ربطی به عمق فکر ندارد. همانقدر که یاوه گفتن و نوشتن به اسم تفکر عمیق نارواست – که در برخی ترجمه ها و تالیف هایمان نمونه هایش را کم نمی بینیم –، ادبیات زدگی هم آفت تفکر می تواند باشد. اکثر آثار فکری جدیی که به زبانهای اروپایی منتشر می شود نمونه های زیبایی یا روشنی بیان نیستند و اهمیت آنها در جای دیگری است. استثناها هم استثنا هستند و همین عنوان گویای وضعشان. اگر به بهانه دشواری بیان و عدم وضوح برخی آثار و اندیشه ها آنها را نمی خوانیم مشکل از تنبلی ماست که اکنون در تاییدش نظریه پردازی هم می کنیم. با این کار خود را از آشنایی با بخشی از عمیق ترین دستاوردهای فکری بشر در عرصه های گوناگون محروم ساخته ایم و به هیچکس جز خودمان ضرر نزده ایم.
به علاوه، اندیشه همه اندیشه است و نظریه پردازی های تجریدی تنها صورت تفکر بشر نیست. به بیان دیگر تفکر بشر به معنای عام کلمه هم وسیعتر از صرف تفکرات فلسفی است و هم به واسطه جامعیتش موثرتر. فلسفه – دست کم به معنایی که اخیرا یافته است - مساوی تفکر نیست بلکه صرفا جزئی از آن است. حالت تحقیرآمیزی که در شمار قابل توجهی از اهل اندیشه ما نسبت به دیگر شاخه های شناخت بشر وجود دارد ناشی از اهمیت کار آنها نیست بلکه حاکی از وضع روانشناختی "کودک" مضطربی است که می ترسد کاری که می کند مهمترین کار نباشد و رضایت "والد" سختگیرش را فراهم نیاورد. اگر در مشتغلان به سایر رشته ها هم این حالت هست – که هست – همین حکم بر آن صدق می کند. تحقیر علوم طبیعی یا علوم انسانی از قبیل اقتصاد و جامعه شناسی و روان شناسی و غیر اینها شیوه اهل اندیشه نیست، همچنانکه درک نکردن شعر و داستان و نقاشی و موسیقی و مجسمه و نمایش و فیلم و خلاصه ادبیات و هنر. اینها همگی جنبه های گوناگونی از اندیشه بشر است و اهل اندیشه اگر کنجکاوی کودکانه اش برای بازی لذت بخش کشف دنیا را با هراس اثبات خویشتن معاوضه کرده باشد، در صورتی هم که اندیشه ای برایش باقی بماند ماحصلش "بالغانه" و عاری از عیب و نقص های فراون و جدی نخواهد بود. حال در نظر بگیرید گفتگوی میان رشته های مختلف که هیچ، در اینجا حتی پیروان نحله های متفاوت فلسفی با هم دعواهایی کرده اند و می کنند که بی شباهت به دعواهای حیدری- نعمتی نیست. جالب تر این که خیلی از طرفین این منازعات اصولا با اندیشه طرف مقابل آشنایی کافی ندارند و از این هم جالب تر این که برخی از آنها به این ناآشنایی یا کم آشنایی افتخار هم می کنند و نهان و آشکار به شاگردانشان نیز مشی خود را توصیه می نمایند. برخی ریزبینی ها و تخصص ورزی ها در حوزه کار خود، به نیت شناخت بهتر نیست، بلکه دانسته یا ندانسته برای اجتناب از روبرو شدن با امور تازه است. واقعا ندانستن یا کم دانستن اسباب تفاخر می تواند باشد؟ آن که چیزی را به درستی نمی شناسد از کجا و بر اساس کدام مقایسه فهمیده است آنچه می داند بر آنچه نمی داند ترجیح دارد؟ راست گفته اند که مردم دشمن چیزهایی هستند که نمی دانند. استعدادهای آدمیان متفاوت است و چیزهایی که می توانند بیاموزند و به آنها بپردازند مختلف. ولی هیچ استعدادی بر هیچ استعدادی ترجیح ندارد و زندگی بشر با همه این استعدادها و ترکیب آنهاست که سامان می یابد و پیش می رود. اگر من زمینه و استعداد دریافت و لذت بردن از چیزی را ندارم به این معنی نیست که آنچه در می یابم در عالم عینی مهمتر و بهتر است. مهمتر و بهتری وجود ندارد.
تفکر از سویی نسبتی با دانش دارد و از سویی با ورزیدگی ذهن و پختگی روان. برای رسیدن به تفکر کارآمدتر و جامعتر باید اطلاعات داشت، باید از دیگر اندیشه های موجود خبر داشت و حال و گذشته را شناخت. این جنبه را می توان جنبه هگلی اندیشه نامید. از سوی دیگر تفکر آموختن اندیشه ها نیست آموختن اندیشیدن است. این جنبه را می توان جنبه کانتی یا دکارتی اندیشه خواند. تفکری که یکی از این دو جنبه را نداشته باشد به جایی نمی رسد. اولی بدون دومی فضلی است بی حاصل که در بهترین حالت به راحتی ممکن است به ایدئولوژی بینجامد و دومی بدون اولی روشی است سترون که به جایی جز خود بزرگ بینی ساده لوحانه منتهی نمی شود. هر چه دنیای آدمی "تنگ"تر و "حقیر"تر باشد احتمال گرفتار شدنش به گرفتاری های مذکور بیشتر می شود. متاسفانه فکر می کنم می توان نشان داد که در تفکر فعلی ما این گرفتاری ها کم نیست. ایده پردازی و ایده بازی تفکر نیست. اگر از کنجکاوی برای شناخت بیشتر خبری نباشد و از تلاش برای ملکه کردن توانایی تفکر در خود(1) ، ایده پردازی های ظاهرا بزرگ، در حد آرزواندیشی های قوم و قبیله باقی می ماند، و لو این که بکوشد برای کسانی که فضاهای فکری بزرگتری را تجربه نکرده اند خود را جور دیگری نشان دهد. این تجربه فضاهای بزرگتر هم ربطی به جهانگردی ندارد. حافظ و کانت از شهرشان بیرون نمی رفتند اما دنیاهای بزرگی داشتند و بعضی ها را می بینیم که هر روز در سفرند ولی حلزون وار همه کوچکی های فکری شان را با خود گرد جهان می برند و بر می گردانند. برای داشتن تفکر باید وسعت مشرب داشت و سعه صدر. اولی برای موفقیت در آن جنبه هگلی به کار می آید و دومی برای کامیابی در آن جنبه کانتی یا دکارتی لازم است، وگرنه شما استاد منطق یا تفکر انتقادی هم که باشید و نتوانید به ناخودآگاهتان نقبی بزنید و ببینید که از حصول نتیجه ای بنا بر علتی ناخشنودید، همه استادی تان را در این امور صوری و انتزاعی به کار می گیرید تا دانسته یا ندانسته جدل کنید. دقت کرده اید که در عرصه اندیشه ما با همه تکثری که در آن هست درباره یک موضوع کم و بیش توافق وجود دارد و آن فراتر بودن از روانشناسی است؟ در حالی که می دانیم نه فقط پیچیدگی های روانی بر شناخت ما موثر است بلکه حتی وضع جسمی و بیوشیمی ما هم بر شناختمان تاثیر می گذارد. وسعت مشرب و سعه صدر را باید به دست آورد، با مطالعه وسیع در عرصه های متنوع و با تمرین. اگر بنا به عللی از این کار پروا داریم یا قصدش را داریم ولی در آن به نتیجه مطلوب نمی رسیم، داده¬های دیگر رشته ها و از جمله روانشناسی می تواند کمکمان کند. فقط مشکل اینجاست که ما وقتی بیشتر به این کمکها نیاز داریم کمتر به آنها احساس نیاز می کنیم! یکی از نشانه های پختگی روانی و بلوغ عاطفی توانایی پذیرش واقعیت و شکیبایی در برابر آن یا برای تغییر در آن است، وقتی متفکر و مخاطب جملگی با ناشکیبایی دستور العمل و نسخه می خواهند برای تغییر یک شبه واقعیت یا حتی عجیبتر برای جور دیگر دیدن و جلوه دادن آن، تفکر نام دیگری می شود برای ایدئولوژی بافی.
اصولا داشتن چند تایی متفکر برای رشد یک جامعه کافی نیست(2) . هر چه تعداد بیشتری از مردم جامعه دانش و توانایی تفکر را پیدا کرده باشند، امکان تبدیل متفکران به ایدئولوگ کمتر می شود. در جامعه هایی مثل جامعه ما ایدئولوگ در جایگاه منجی می نشیند، در حالی که نجاتی اگر باشد در رشد فکری جامعه است، دست کم نخبگان جامعه. در تجربه های بسیار محدودم در گفتگو با مردم کشورهای توسعه یافته ( که البته به علت قلت ابدا حجت نیست )، دیده ام که فرد تحصیلکرده معمولی کشوری توسعه یافته به طور متعارف تا حد قابل توجهی توانایی اندیشیدن و علمی و منطقی بودن را دارد، بدون این که الزاما دوره فلسفه و منطق و تفکر انتقادی گذرانده باشد، و بنا به مشاهدات فراوان می توانم به جرات بگویم که در تحصیلکردگان و نخبگان خودمان این توانایی کمتر قابل مشاهده است و معمولا ترکیبی از جهل مرکب و علل مختلف شکل دهنده آراء و استدلالهاست. ظاهرا باید یاد بگیریم با خودمان رو راست باشیم و ذهنی بودن خواستها و امیالمان و عینی بودن واقعیات بیرون را بپذیریم و نه از خودمان شرمنده باشیم و نه از واقعیات بیرونی. هم منطق علم و تجربه عینی و بین الاذهانی را بفهمیم و هم خودمان و ناخودآگاهمان را بشناسیم و دیدن و دوست داشتن و عقل و احساس را از هم تمیز دهیم. شناخت اولی به دور شدن از خرافه می انجامد و شناخت دومی به پذیرش تکثر در جامعه. این هر دو لوازمی تمدنی و مدنی در پی دارد که آنها را نه فقط در سطح جامعه مان که در اندیشه اغلب اندیشمندانمان نمی بینیم. اگر می خواهیم وضع آتی تفکر در ایران بهتر از وضع فعلی آن باشد ظاهرا لازم است به جای این که صرفا ایده پردازی های بزرگ بکنیم، توسعه یافتگی را بشناسیم و در عمل برای حرکت به سوی آن تلاش کنیم. و الا این بازی ستاره ساختن از ایده پردازان و ناامید شدن از آنان همینطور ادامه خواهد یافت.
-------------------------------------------------------------------
1. در فلسفه های تحلیلی تفکیکی هست که شاید اشاره به آن برای روشنتر شدن مطلب مفید باشد: فرق است بین دانستن چیزی و مهارت در انجام آن. به اصطلاح knowing that و knowing how. برای نقاش شدن دانستن این که نقاش چه می کند کافی نیست، بلکه توانایی انجام آن کار باید در آدمی ملکه شود.
2. البته در شرایط طبیعی قاعدتا تناسبی هست میان متفکران و وضع جامعه. اما در وضع تاریخی جوامعی مثل جامعه ما این امکان هست که کسانی با تنفس در تاریخ دیگری اهل تفکر شوند و بدین ترتیب به عنوان متفکر به این جوامع "صادر" شده باشند. تفصیل بحث درباره این وضع تاریخی را در کتابی که در دست تالیف دارم ("ناهمتاریخی: طرحواره ای در پدیدار شناسی روح بازمانده") خواهم آورد.



نوشته محمد منصور هاشمی
منتشر شده در هفته نامه نگاه پنجشنبه

موضوعات: نوشته ها و گفته ها