بحث‌هایی درباره معنویت (بخش نخست)


در روزگار ما کمتر پیش می‌آید کسانی برای هم نامه بنویسند، تلفن هست و امکان بحث و گفتگوی شفاهی. اما ایمیل که متاسفانه خیلی وقت‌ها قدرش را نمی‌دانیم و از آن صرفا در حد وسیله پیام‌رسانی استفاده می‌کنیم می‌تواند مجالی باشد برای نامه‌نگاری و گفتگوی مکتوب. کسانی که اهل نوشتن باشند درک می‌کنند که چقدر فرق هست بین حرف زدن و گفتگوی شفاهی با نوشتن و گفتگوی مکتوب، حتی صمیمانه‌ترین آنها.

یک‌بار دوست نازنین من علی قیدی مطلبی را روی "ما کم شماریم" دیده بود و به مناسبت آن – چنانکه در ادامه خواهید دید - برایم ایمیلی فرستاد و من هم جوابی دادم و رفته‌رفته در مکاتبات‌مان بحثی شکل گرفت درباره معنویت، بحثی که هنوز هم جسته گریخته و هر وقت روزگار و گرفتاری‌هایش مجال دهد ادامه پیدا می‌کند. فکر کردیم شاید میان این مکاتبات صمیمانه دو دوست که سابقه رفاقت‌شان به ایام مدرسه و نوجوانی برمی‌گردد نکاتی برای کسانی دیگر نیز جالب باشد و تصمیم گرفتیم ایمیل‌های‌مان به همدیگر را منتشر کنیم. سه - چهار ایمیل اول بیشتر اخوانیات و تعارفات رفیقانه است اما چون حال و هوایی را دربرداشت که بحث اصلی درون آن تکوین می‌یافت آنها را نیز اینجا آورده‌ایم. در حقیقت از انتهای این پست بحث آغاز می‌شود و در پست‌های بعد ادامه می‌یابد. در ایمیل‌ها از وقتی ماجرای معنویت مطرح می‌شود بحثی جدی جریان دارد درآمیخته با شوخی‌ها و اشاره‌های دو دوست قدیمی و البته با همه محدودیت‌های ایمیل‌نگاری.

مکاتبات من و علی خُرد خُرد روی "ما کم شماریم" منتشر خواهد شد. هر دو بسیار خوشحال می‌شویم اگر دوستان دیگری هم مایل بودند – از جمله دوستان نازنین مشترکمان - به آن بپیوندند. متاسفانه گرفتاری‌های کار و زندگی فرصت کمی برای پرداختن به این بحث برای من شرمنده می‌گذارد، اما صرف همین طرح مساله‌ها و دیدگاه‌ها هم شاید چندان بد نباشد و کمک کند برای روشن‌تر شدن ابعاد آنها.







1)

منصور عزیز،

بعد از سلام و ابراز ارادت و اظهار خرسندی از این همه نوشتههای خوب و خوش و متنوع؛ امروز سری زدم به سایتت بعد از مدتها و باز بهره بسیار گرفتم و بردم که بردم. از جمله یادداشتت به مناسبت دو ساله شدن وب سایت حظ وافر رساند به این حقیر. خواستم ضمن ابراز ارادت و عرض سلام و لاس زدن قلمی و ...به عرض برسانم که تعدادی از آن اشعار مفقوده و معدومه نزد بنده همچنان حقیر محفوظ مانده. اگر احیانا از آن جنایتی که در حق تاریخ ادبیات مرتکب شده‌ای متنبه و توبه‌کار شده‌ای، راه بازگشت باز است (در مورد ماجرا نگاه کنید به اینجا). خبرم کن.

دکتر علی قیدی دارآبادی
نیمای نقد ادبی سابق




2)


سلام علی جان

چه قدر خوشحال شدم ایمیل محبت‌آمیزت را دیدم. خیلی لطف می‌کنی که گاهی به "ما کم شماریم"سر می‌زنی و خیلی بیشتر لطف کرده‌ای که ایمیل فرستاده‌ای. بابت اشعار مفقوده و محبتت هم خیلی ممنونم. هرچند همان مفقود و معدوم بودن‌شان بهتر است و آبرومندانه‌تر! یعنی تا باشد از همین جنایت‌ها در تاریخ ادبیات باشد که خیرش می‌رسد به خلق خدا. جدای از شوخی فقط بابت نگه نداشتن یادداشت‌های آقای حقوقی خدابیامرز فکر می‌کنم اشتباه کردم، معلم و شعرشناس خوبی بود که بدموقع مرحوم شد و نشد یادی ازش بکنم. اگر یادداشت‌هایش را داشتم -که بعید می‌دانم تو هم داشته باشی -شاید در همان مطلب، جهت تنبه سایرین(!) چند تایش را منتشر می‌کردم. وگرنه بابت اباطیل خودم کمترین ناراحتی‌ای ندارم. راستی یکبار هم یادداشتی راجع به مرحوم آیتی نوشته بودم که روی سایتم هست، باز دربردارنده خاطرات مشترکی است و اتفاقا در یکی از پی‌نوشت‌هایش نام نامی حضرتعالی هم آمده است. نمی‌دانم دیده‌ای یا نه. لینک زیر

http://mansurhashemi.com/index.php?newsid=108

من هم آن بار و هم در مطلب "دو سالگی ما کم شماریم" آمدم اسمت را به صورت "دکتر علی قیدی دارآبادی" بنویسم و بعد کلی تقوا به خرج دادم مثل آدمیزاد اسمت را نوشتم. حالا که دیدم خودت همانطوری امضا کرده‌ای کلی بابت ذخیره تقوایی که صرف ننوشتن نامت به صورت مذکور شد تاسف خوردم. تقوای‌مان را صرف این امور می‌کنیم و ته می‌کشد و بعد جاهای دیگر کم می‌آوریم! مخصوصا با آن "نیمای نقد ادبی" خیلی حال کردم. واقعا چقدر عمر زود می‌گذرد. نه؟ وقتی دارد می‌گذرد نه، ولی وقتی گذشته به قول قدیمی‌ها مثل چشم به هم زدن است. یک لحظه و هیچ.

امیدوارم خودت و خانواده گرامی خوب و خوش باشید.

باز هم سپاس

به امید دیدار
منصور




3)


سلام و یک دنیا ارادت و دنیا دنیا اشتیاق دیدار. این اخلاق‌گرایی درویشانه حضرت عالی یک جاهایی کار را برای لات و لوت‌هایی چون حقیر به ریاکاری می‌‌کشاند. ولی انصافا خدا به تو خیر و برکت بدهد که اسباب بسط معرفت و خوشی هستی در این زمانه تنگ. هم کتاب‌هایت، هم وب‌سایتت و هم اخلاقت. در این وانفسای تخصصی شدن و به وسواس کشیده شدن همه امکانات فهم از یک سو و سطحی و مبتذل شدن همه بروزات فکری از سوی دیگر، حضور امثال تو جدا کیمیاست.
شعرهایت اتفاقا خوب و دل‌نشین بود. خودت به این نتیجه رسیدی که زمانه شعر گذشته و توبه کردی. اگر هم زمانش گذشته باشد، نیازش بدجور باقی است، چه به سرودنش و چه به خواندنش. اولی دست کم در سطح فردی و گعده‌های دور همی و دومی در سطح ناخودآگاه جمعیِ دست کم ما ایرانیان. اگر به جای تو امثال خاقانی و نظامی و رشید وطواط چنین خدمتی می‌کردند، این همه دانشجوی علاف ادبیات در این سرزمین ول نمی‌گشت.
این بدموقع رفتن مرحوم حقوقی به گمانم اثر عارضی زیستن در دارآباد بود. دارآبادی‌ها تو این زمینه بدجور وقت‌ناشناسند. تا دلت بخواهد دم عید و تو تعطیلات، مراسم ختم داریم دارآباد. مادربزرگ خود من چند سال پیش روز 30 اسفند مرد. فکرش را بکن! اصفهانی‌ها معمولا حواس‌شان به این چیزها هست که کی چه کار کنند. خدا بیامرزد مرحوم آیتی را. از الطاف حقیقیه دکتر حداد بود در حق ما تلامیذ. خاطره‌ای که نوشته بودی را هیچ یادم نبود، فقط باعث شد پیشینه فرهیختگی خودم را چند سالی به عقب ببرم.
مرد حسابی اولا تو ذاتا تقوا سر خودی! تقوا نورزی چه ‌کنی؟ خدا به خلقش رحم کرد که سر از فلسفه و هنر درآوردی و پرهیزگاری‌ات در عرصه فکر و اخلاق بیرون زد، اگر به سیاست وارد می‌شدی یا به فقه، خلق بیچاره را به فنا فی الله می‌کشاندی. پس خیالت راحت، انبان تقوای شما به منبع لایزالی متصل است، ته نمی‌کشد. (در این زمینه این ذهن سیال راه به خاطرات و سخنان وقیحی از مرحوم روحانی می‌برد که اعادت ذکر آن نکردن اولی!)
در ثانی، تو با این تقوای بیمارگونه هویت تاریخی من را سلب کردی، توقع پاداش و تشکر داری؟!
عمر هم عجیب می‌گذرد. نه فقط وقتی گذشت، در سالیان جدید موقع گذشتنش هم سرعت غیر مجاز دارد. نمی‌دانم خصیصه زمانه کوفتی ماست یا خصیصه دوره سنی‌مان. قبلاها این قدر تند نبود. مخصوصا سر کلاس مرحوم وحدانی. حالا هم که گذشته، به خاطراتش فکر کنی، زمانه می‌ایستد. اما واقعا این جور شده‌ام که: روزها گر رفت گو رو باک نیست / تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست.
به زودی از اخلاق خوبت کمال سوءاستفاده را می‌کنم و با وجود اکراهت می‌کشانمت به جلسه مثنوی‌ام. مترصد فرصتی‌ام که بیشترین بهره را از محضر شما ببریم.

زیاده وقتت را گرفتم.
به امید دیدار




4)


سلام مجدد بر دکتر علی قیدی دارآبادی نازنین

تشکر فراوان بابت ایمیل محبت‌آمیزت، اظهار لطفت حاکی از بزرگواری خودت است نه بضاعت من. برای همین همه سعی‌ام را می‌کنم گول نخورم و اظهار لطفت را از مقوله خبر از واقع نگیرم و به قول تین‌ایجرها توهم نزنم! چه خوب شد یادم انداختی من شعر گفتن را با این تصور گذاشتم کنار که دوره شعر گذشته. یعنی اگر یک عنوان گل و گشادی مثل فلسفه نبود، امثال من این اباطیل نظریه‌پردازانه نوجوانانه‌شان را ذیل چه عنوان محترمانه‌ای می‌توانستند بپوشانند؟ نه آقا، من به درد شاعری نمی‌خوردم وگرنه شعر سر جای خودش هست. دنیا بدون شعر چیزی کم خواهد داشت؛ شعر خلاقیت و میل به تعالی است و آدمیزاد اهل خلاقیت و تعالی ( البته فقط آدمیزاد! موجودات محترم کلیشه‌ایی که روی دو پایشان راه می‌روند اکثرا فقط بالقوه آدمیزادند). من قصه نوشتن را هم با یک نظریه گذاشته بودم کنار. هر دو نظریه یک حظی از واقع داشت اما یک حظی کجا، خود حقیقت و واقعیت کجا؟ خلاصه بابت همه این توهمات و نظریه‌پردازی‌ها از بشریت عذرخواهی می‌کنم.

راستی این یادآوری کلاس مرحوم وحدانی رسما مرا کشت! یعنی یاد آن چهارشنبه‌هایی افتادم که دو زنگ جغرافیا داشتیم، دو زنگ تاریخ و دو زنگ زبان... با تمام وجود از یادآوریش دچار کوفتگی نه فقط ذهنی که عضلانی شدم! تقصیر آن بنده‌های خدا نبود، تقصیر سیستم آموزشی مسخره‌ای بود که دستش به هر چی می‌خورد آن را از جنس پاره آجر می‌کرد. من الان نه فقط به تاریخ که به جغرافیا هم علاقه دارم، از انگلیسی هم ترجمه کرده‌ام، اما سر آن کلاس‌ها واقعا هیچ چیز یاد نگرفتم جز یک جمله که برای مسخره کردن حفظ کرده بودم: "قبایل بوبو در جنوب غربی بورکینافاسو زندگی می‌کنند"! به هر کی می‌گویم من در دبیرستان نه انگلیسی یاد گرفتم نه تاریخ، و جغرافیا هم در کارنامه دیپلم هفت گرفته‌ام فکر می‌کند دارم مسخره‌بازی در می‌آورم.

راست می‌گویی احساس شتاب گذر عمر به سن هم ربط دارد. من هم چند سالی است احساس می‌کنم دست یکی اشتباها خورده روی دکمه "فست موشن" و داریم تند تند جلو می‌رویم. هر چقدر هم نفس نفس می‌زنیم بی‌خیال نمی‌شود! بنابراین با اینکه دارآبادی نیستم و یک رگ اصفهانی هم دارم اگر یکی دکمه "اسلوموشن" را نزند فکر نکنم بتوانم تنظیم کنم و سر وقت بمیرم. همان سی‌ام اسفند یک سال کبیسه‌ای چیزی از سرم هم زیاد است.

خیلی خوشحالم که جلسات مثنوی درس دادنت ادامه دارد. لطف این جور جلسات به استمرارش است. من هم برای شنیدن و استفاده بردن از جلسات‌تان همیشه در خدمتم.

شاد باشی

به امید دیدار
منصور



5)


راستش به گمانم واقعا به یک معنا دوران شعر گذشته. دست کم به این معنا که دیگر معرفت شاعرانه جایی در خودآگاه بشری ندارد، مثل معرفت اساطیری. این که می‌گویم نیازش باقی است، به این معناست که مثل همان معرفت اساطیری در ناخودآگاه آدمیان حضور دارد. اصلا شما به عنوان یک فیلسوف بزرگ معاصر به من بگو، در این روزها از هنرهای پرشکوه گذشته کدام باقی مانده؟ حتی سینما هم گویی به محاق رفته. نگو سالها باید بگذرد تا چهره بزرگی نمایان شود، حساب فاصله سنی بزرگان رمان و شعر را دارم. آخرین چهره برجسته رمان، کسی در حد پروست و داستایوفسکی و تولستوی و مارکز و کافکا، کی و مال کِی بود؟ آخرین شاعر چی؟ آخرین فیلم بزرگی که دیدی چی و مال چند سال پیش بود؟ بشریت انگار مرعوب پیچیدگی‌های تخصصی معرفت تجربی شده و می‌ترسد از حرف بزرگ و عمیق زدن. اصلا شما به همان عنوان بالا به من بگو از فضای فلسفه چه خبر؟ تمام شد هستی‌شناسی و انسان‌شناسی؟ مسأله سخت بود و صورت مسأله پاک شد؟ از فلسفه به جز توجیه منطقی جور کردن برای نتایج تجربی یا به جز بازی با گزاره‌ها چیزی هم مانده که ما نمی‌دانیم؟
این هم یک تکمله حکیمانه: مادرم چندی است دچار یک توده سرطانی شده. وقتی توده را درآوردند با عمل و دادند به پاتولوژی، پاتولوژیستهای محترم در شناخت خود تردید کردند. فرستادند دومی، نتیجه دیگری اعلام کرد. بعد متخصصان محترم از هر سنخ نشستند دور هم عقلهاشان را روی هم ریختند و نتیجه سومی گرفتند که ایشان دچار نوع نادر و ناشناخته‌ای است که شاید در جهان بیست مورد هم از آن نباشد و عجالتا با آزمون و خطا پیش می‌روند. گفتم ببین که بشریت در چند قرن اخیر تمام سنخ‌های معرفتی خود را به پای دقت و قطعیت تجربی ذبح کرد و این هم نتیجه‌‌اش!
بی تعارف بدون در نظر گرفتن مبانی اخلاقی هر جا دیدی وقتت را می‌گیرم صحبت را درز بگیر. من دارآبادیم و پوست‌کلفت. چندان لازم نیست مبانی اخلاقی و آداب‌دانی خرجم کنی.




6)


سلام مجدد

خیلی ناراحت شدم مادرت سلامت نیستند. انشاالله هرچه زودتر حالشان بهتر بشود. بیماری نادر اشکالش این است که درمانش مشخص نیست در عوض حسنش این است که ممکن است آنقدر که در ابتدا به نظر می‌رسد خطرناک نباشد یا رشد خیلی کندی داشته باشد. به هر حال امیدوارم حال ایشان خوب باشد و سلامت باشند.

در مورد تصورت از دنیا یک کم با هم اخلاف نظر داریم که شاید باید یک بار حضوری درباره‌اش بحث و صحبت کنیم. این که بخشی از فلسفه الان یا ادبیات و هنرش یا حتی علمش مهملات است حرف درستی است، اما نکته این است که همیشه همینطور بوده است. تصور یک گذشته آرمانی / آرمانی شده با تاریخ تطبیق نمی‌کند. بشر الان وضعش اگر بهتر از قبل نباشد قطعا بدتر نیست، از جمله در زمینه معنویات. راستش را بخواهی این تصور منفی از دوره جدید در خود این دوره شکل گرفته است. در سنت ما و از جمله سنت دینی و عرفانی ما چنین تصوری از دنیا نیست. واقعا اگر مولوی یا دیگر عرفا یا بنیانگذاران ادیان از جمله پیامبر اسلام در دنیای ما بودند مثل امثال گنون یا حتی هیدگر خط بطلان رویش می‌کشیدند؟ من چنین تصوری ندارم. فقط برای غنی‌تر شدنش تلاش می‌کردند. این کینه و غیظ نسبت به یک دوره تاریخی و دستاوردهایش دینی / معنوی نیست، مادی و روانشناختی است.

بشر همیشه در حال تصرف در دنیا بوده است از همان موقع که آتش را مهار کرده و از همان دوره که چرخ ساخته است. در طبیعت ماست و پنیر و آب جوشیده نیست و اینها ماهیتا هیچ فرقی ندارد با تکنولوژی جدید. نگاه شاعرانه هم همیشه هست، از جمله در دوره معاصر. بخشی از بهترین شاعران زبان فارسی معاصر ما بودند، و بخشی از بهترین شاعران دنیا. مثلا پاز را در نظر بگیر. هنوز هم چند سال یک دفعه یک شاعر نوبل ادبیات می‌گیرد. هیدگر درست می‌گوید که وقتی روی راین سد می‌بندی نگاهت به آن شاعرانه نیست؛ اما همیشه همینطور بوده است. قنات شاعرانه‌تر از سد عظیم نیست، سد بزرگ هم الزاما غیرشاعرانگی نمی‌آورد. اما نگاهی که شاعرانه نیست و به سنت شاعرانه قدیمی انس دارد این شاعرانگی را در نمی‌یابد چون دنبال امور مأنوس است. همانطور که از نظر عنصری یا انوری، فردوسی یا مولوی نمی‌توانستند شاعران بزرگی باشند.

اصولا آدم‌ها معمولا با معاصران‌شان حال نمی‌کنند. گفته‌ای حتی فیلم و رمان خوب هم دیگر نیست. چرا؟ کی می‌تواند بگوید مثلا وودی آلن یا امبرتو اکو که هنوز زنده‌اند معمولی‌اند؟ یک عالم آدم دیگر هم هست در ادبیات و علم و فلسفه و هنر یکی از یکی برجسته‌تر و عمیق‌تر. هنر معاصر ایران الان در وضع شعر فارسی در یک نسل پیش است با کلی آدم برجسته که تنها اشکال‌شان این است که هنوز نمرده‌اند! ظواهر دنیا عوض شده اما آدم سرجمع همان آدم قبلی است، یکی شاعر می‌شود یکی تاجر یکی عارف یکی عالم یکی فیلسوف یکی مهندس. تا بوده همینجوری بوده. به همه این آدمها هم نیاز است و باید باشند. تجربه که عوض می‌شود نحوه بیان تجربه هم عوض می‌شود اما نه دنیا بدتر شده نه غیرشاعرانه‌تر.

ببخشید طولانی شد. بحث مفصلی است بماند سر فرصت. راستی یکبار یک مصاحبه درباره شعر نو کرده بودم اگر ندیده‌ای شاید برای تکمیل چیزهایی که الان نوشتم بد نباشد ببینی‌اش. لینک زیر:

http://mansurhashemi.com/index.php?newsid=25

قاعدتا که در این جور موارد کمکی از کسی نمی‌آید اما بدون تعارف اگر احیانا برای مادرت کمکی از دست ما بر می‌آمد حتما خبر بده.

خودت و خانواده گرامی سلامت و شاد باشید
منصور

موضوعات: نوشته ها و گفته ها