خون را به سنگفرش ببینید! ببینید!


خانم فریده حسن‌زاده – مصطفوی، شاعر و مترجم شعر و ادبیات به زبان‌های فارسی و انگلیسی، برای کسانی که ادبیات را جدی پیگیری می‌کنند نیاز به معرفی ندارند. خواندن نظر ایشان درباره "زنگ هفتم" برای من شعف‌انگیز بود و دیدن نوشته‌شان در دفاع از این کتاب مایه مباهات. با سپاس صمیمانه از وقتی که ایشان صرف "زنگ هفتم" کرده‌اند و قطعا می‌توانسته‌اند صرف کارهایی دیگر و مهمتر کنند، نوشته‌شان را برای دوستان "ما کم شماریم" نقل می‌کنم، با این توضیح که در اینجا با اجازه ایشان به جای نام منتقد محترم – که نمی‌شناسمشان - نقطه‌چین گذاشته‌ام تا اختلاف نظر درباره کتاب دعوایی شخصی را تداعی نکند. مخاطبان نشریه گرامی "جهان کتاب"، که از مسئولان آن بابت انتشار نقد و نظر متفاوت سپاسگزارم، طبعا هم به اصل نقد دسترسی دارند و هم به پاسخ. برای من در اینجا نوشته سرکار خانم حسن‌زاده مصطفوی موضوعیت دارد که وقتی آن را در "جهان کتاب" خواندم خواندنش به یادم آورد چقدر مغتنم و آرامش‌بخش است وجود ارجمند کسانی که ادبیات را جدی می‌گیرند و نسبت به آن احساس مسئولیت دارند و برای آن وقت و انرژی صرف می‌کنند فارغ از زد و بندها و روابط و مناسبات شخصی و گروهی و ایدئولوژیک.



وقتی حق آدم‌ها را از آزادی، امنیت، صلح، عشق و حتی امید همه جای دنیا می‌خورند؛ عوضش کتاب‌ها هستند که ادبیات را بر حق می‌دانند و آن را تنها راه فراموش نکردن حق آدم‌ها برای پروراندن و بر آوردن رؤیا‌ها و آرزوهای انسانی‌شان می‌دانند.

نشریه‌ای که اسمش را می‌گذارد جهان کتاب، یعنی در مورد کتاب‌ها احساس مسولیتِ خاصی می‌کند. یعنی حواسش هست که معرف‌ها و نقدکننده‌های کتاب‌ها فله‌ای ننویسند و بهره‌مند باشند از بصیرت و معرفتِ لازم برای کار خطیری که به عهده گرفته‌اند، زیرا این نشریه حداقل به اعتبار عنوانش مرجعی است برای خوانندگانِ حرفه‌ای کتاب تا قبل از مراجعه به کتابفروشی تصمیمات درستی برای انتخاب و خرید کتاب اتخاذ کنند؛ به خصوص که در سال‌های اخیر در ستون معرفی و توصیه‌ی کتابِ روزنامه‌ها و نشریات ادبی، بسا روابط که جایگزین ضوابط شده است و مخاطب را سخت بی‌اعتماد کرده است.

یادم است سال 1352 شاملو کتابی منتشر کرد به نام "ابراهیم در آتش" در پنجاه و پنج صفحه. ما دانشجویان ادبیات آن را برای اولین بار در دستان استادمان آقای عباس حکیم دیدیم که خود شاعر و نویسنده‌ی اصیلی بود. تا واردِ کلاس شد آن کتابِ لاغر را که به جزوه می‌مانست بالا گرفت و گفت: "ببینید! این تازه‌ترین کار شاملوست. این آدم با این همه شهرت و محبوبیت و خلاقیت می‌توانست کتابی چهارصد صفحه‌ای در آورد که فروش خوبی هم بکند اما از چهار سال بی‌وقفه سرودن (1348 تا 1352) فقط 21 شعر را به دست چاپ سپرده." بعد کتاب را گذاشت روی میز استادی جایی که هرگز پشت آن نمی‌نشست و مخنصر و مفید گفت: "ما باید یاد بگیریم. ادبیات یعنی وجدان. یعنی ایجاز تا حد زیبایی محض. ادبیات یعنی شرف."

بهارِ سال پیش، شب هنگام، عباس حکیم برای خریدن یک پاکت سیگار برای مهمانانش که از دانشجویان قدیمی‌اش بودند خانه را ترک کرد و رفت آن سوی خیابان. در برگشت اتومبیلی که سرعتی دیوانه‌وار داشت او را زیر گرفت و حق زیستن را در جا از او سلب کرد. وقتی معرفی و نقد ... را بر کتاب باریک و جزوه‌مانند محمد منصور هاشمی خواندم احساس کردم اتومبیلی دیگر که از فرط شتاب، نویسنده‌ی این کتاب را حتی تا حد سایه‌ای گذرا هم ندیده است او را زیر چرخ کلماتش زیر گرفته و بی رساندن پیکر نقش بر زمین او به اورژانس، گاز داده و گریخته است.

کجا ... با این شتاب؟ خون ریخته بر سنگفرش را ببینید! ببینید!

کتابی که انقدر سهل‌انگارانه از آن نوشته‌اید و شباهت داده‌اید به قصه‌های ظهر جمعه‌ی رادیو (که لابد برای سرگرم کردن اهالی خانواده است در لحظاتِ دم کشیدن پلو و احضار شدن سر سفره) حتی برای ماموران ممیزی ارشاد نیازمند سه چهارسال تامل بوده! کتابی که با همه‌ی لاغری و بی جانی ظاهری‌اش یکی از تندرست‌ترین و تنومندترین دست‌آورد‌های داستانی سه دهه‌ی اخیر است. نویسنده‌اش را به شما معرفی می‌کنم: او پژوهشگر حوزه‌ی فلسفه، ادبیات و دین است. دوره فلسفه را در دانشگاه تهران گذرانده و اکنون عضو هیئت علمی بنیاد دائره المعارف اسلامی است.

من شخصا زمانی شیفته‌ی نوشته‌ای از محمدمنصور هاشمی شدم که هیچ یک از این اطلاعات را از او نداشتم. به توصیه‌ی اکید و شدید احمدرضا احمدی کتاب "جنون هشیاری" داریوش شایگان را می‌خواندم درباره‌ی بودلر. کتاب چنان زیبا و پرشور به رشته‌ی تحریر کشیده شده بود که در اینترنت به جست و جوی آثاری دیگر از داریوش شایگان درباره‌ی شعر و شاعری برآمدم. سخنرانی او را یافتم در یکی از شب‌های نشریه‌ی "بخارا" به مناسبت چاپ این کتاب. اساتید دیگری نیز درباره‌ی جنون هشیاری سخن‌هایی رانده بودند اما بیش‌تر از همه مقاله‌ی محمد منصور هاشمی توجه مرا به خود جلب کرد زیرا بی‌نیاز از تکرار مندرجات کتاب و شرح حال نویسنده، فراتر از حرف‌های وقت‌پرکن و ابهت‌بخش به چنین مراسمی، به شرح استنباط شخصی خود از مقایسه‌ی بودلر با شاعران مطرح ایران یعنی فروغ و اخوان و سپهری پرداخته بود. مقاله‌اش دلی از من چنان مشعوف و مشتاق ببرد که هم بودلر را از یاد بردم هم داریوش شایگان را و در اینترنت به جست و جوی کارهای دیگری از محمدمنصور هاشمی بر آمدم و به فهرستی قابل تأمل دست یافتم:

• صیرورت در فلسفه ملاصدرا و هگل، با مقدمه کریم مجتهدی، ناشر: کویر، ۱۳۸۴
• درد فلسفه، درس فلسفه: جشن‌نامه استاد کریم مجتهدی، ناشر: کویر، ۱۳۸۴
• نقد و تحلیل و گزیده داستان‌های صادق هدایت، ناشر: روزگار، ۱۳۸۵
• هویت‌اندیشان و میراث فکری احمد فردید، ناشر: کویر، ۱۳۸۶
• قهقهه در خلا، (داستان)، ناشر: کویر، ۱۳۸۶
• دین‌اندیشان متجدد: روشنفکری دینی از شریعتی تا ملکیان، ناشر: کویر، ۱۳۸۷
• خدا و بشر: چند مبحث کلامی در تاریخ اندیشه اسلامی، ناشر: کویر، ۱۳۸۹
• درباره دین، گروه مؤلفان و مترجمان، ناشر: هرمس، ۱۳۸۹
• فلسفه و فرهنگ (مجموعه‌ای از مقالات و سخنرانی‌ها)، کریم مجتهدی، محمدمنصور هاشمی (به اهتمام)، ناشر: کویر، ۱۳۸۹
• آمیزش افق‌ها: منتخباتی از آثارداریوش شایگان، ناشر: فرزان روز، ۱۳۹۰
• اندیشه هایی برای اکنون، ناشر: علم، 1394

در نحستین کتابفروشی نزدیک به خانه‌مان "زنگ هفتم" دومین مجموعه‌ی داستانی او را پیدا کردم، فقط 64 صفحه و در هر قصه رد پای دنبال‌کردنی احساس‌های اندیشیده شده‌ی بسیار ژرفی را دیدم سرشار از باریک‌اندیشی‌ها و نکته‌سنجی‌های قابل تأمل. دفتر کوچکی که توانسته بود سه دهه از تاریخ ایرانِ معاصر را به روشنی تصویر کند؛ در اوج ایجاز، در نهایت صراحت و صداقت و آکنده از قدرت قصه‌گویی. انگار پدربزرگی روی صندلی راحتی‌اش نشسته و دارد برای نوه‌ی کنجکاوش خاطرات کودکی‌اش را نقل می‌کند. به رغم تمام موهای سپیدم خود را کودکی می‌یافتم که با دهانی باز و چشمانی که پلک نمی‌زنند به حرف‌های پدربزرگ گوش می‌دهد و گاهی دستش را می‌گذارد روی دست لرزان و چروکیده‌ی او که بگوید: خسته نشوی‌ها! خوابت نگیردها! باز هم بگو!

وقتی آدرس ای- میل‌اش را یافتم و تحسینم را از خواندن اثر ساده و عمیقش به او رساندم یادداشت کوتاهی دریافت کردم که شجاعت و اعتماد به نفس او را به عنوان یک نویسنده نشان می‌داد:

احساس قماربازي را دارم كه دارد اعتبارش را قمار مي كند، مختصر اعتباري را كه با كارهاي فكري اش به دست آورده است؛ البته اولِ درآوردن كارهاي فكري هم همين بساط بود و اينكه چرا نمي روي راجع به فيلسوفان بزرگي مثل ارسطو و كانت چيزي بنويسي، ولي آن موقع مختصر اعتبار هم در كار نبود و چيزي براي از دست داشتن نداشتم. حالا از نظر برخي ذهن هاي كليشه اي چيزي براي از دست دادن دارم و دارم با قصه نوشتن آن را از دست مي دهم. بدهم :-)


درست در برهه‌ای که کتاب‌ها یا مال گروه سنی خردسال و نوجوان است و پر از روباه و گرگ و گربه و موش و خرگوش یا خطاب به نسل سوم و چهارم و پر از رنگ‌های سبز و بنفش و ارغوانی و سیاه، نویسنده در کتابی به شکل و شمایل یک دفتر مشق، روایت معتبری از یک دوره‌ی تاریخی می‌دهد بسیار قابل استناد. حال و هوای دقیقی از نسلی که با انقلاب به دنیا آمد، در فضای آن رشد کرد و اکنون شاهد خودِ دیگری‌ست در آینه. نسلی که حکایتش به راستی خواندنی‌ست؛ به خصوص اگر راوی مثل محمدمنصور هاشمی از همه‌ی آموخته‌های شاعرانه و فلسفی ته‌نشین‌شده در ذهنش کمال بهره را برده باشد، با پرهیز کامل از زیاده‌گویی و لاف‌های گزاف.

در قصه‌ی اول چقدر صدای بمباران‌ها رساست در آن پناهگاه (رختکن حمام خانه‌ی قدیمی در زیر زمین)! بی آن که خون از دماغ اهالی خانه بیاید. غفلت کودک از مصیبتی که هر آن ممکن است کاشانه‌ای را به ویرانه‌ای بدل کند (چه کاشی‌های زرد خوشگلی داشت . فواره هم داشت) خوب می‌لرزاند دل خواننده را. همین چند جمله شگردی بس شاعرانه‌تر دارد از شعر معروف موریل روکیسر شاعر آمریکایی با شهرت بین‌المللی‌اش بیش تر به خاطر همین شعر که به آوردن بند اول آن اکتفا می‌کنم:

من در نخستین سده‌ی جنگ‌های جهانی زیستم.
بیش ترِ صبح‌ها، کم و بیش دیوانه بودم .
اخبار از وسایل صوتی و تصویری فوران می‌کردند
روزنامه‌ها با حکایت‌های هولناک از راه می‌رسیدند
با زنگ‌های تنفس برای تبلیغات ِ محصولات به مخاطبان نادیده.(2)


انگار ... در نقش منقد، زنگ‌های هفتگانه‌ی کتاب آقای هاشمی را که حکایاتی تکان‌دهنده از دورانی تاریخی‌ست، فقط در حد صدای زنگ‌های تنفس شنیده‌اند. پی بردن به معانی پیدا و نهان در قصه‌ها که هیچ، حتی از خلاصه کردن صحیح و امین به متن نیز ناتوان بوده‌اند: مثلا در خلاصه‌نویسی قصه‌ی دوم نوشته‌اند بچه‌ها می‌روند رادیو (به جای تلویزیون)! چنان تند تند هر قصه را خلاصه می‌کنند و چنان تند تند نتیجه‌گیری می‌کنند که انگار قصدشان فقط پر کردن ستونی در نشریه بوده و نه رعایت حق و حقوق ادبیات با حفظ فاصله از حداقلِ بی‌مسئولیتی. لحن تمسخرآمیز منقد هنگام خلاصه کردن داستان‌ها نشان می‌دهد که از نظر او مثل خیلی از منقدان ما داستان باید پر از حرف‌های خیلی قلنبه سلنبه باشد وگرنه به شعور آن‌ها توهین می‌شود و به قسمت بالای سطح توقعاتش نمی‌رسد.

از قضا درست در همین داستان‌های ساده و کودکانه (و نه اصلا آسان و بچگانه) است که طبیعت نویسنده‌ی فیلسوف دین پژوه، دست‌نخورده، بکر و آکنده از قابلیت پناه‌دادن و حرمت‌بخشیدن به عصمت از دست رفته‌ی آدمیزاد و نیازِ جبلی‌اش به شفقت جلوه می‌یابد و فخر می‌فروشد. در همین دو داستان اول کتاب شاهد بزرگترین دغدغه‌های بشری هستیم. دغدغه‌های اصیلی مثل: آزادی و فقدان آن؛ زورگویی و نیاز ایستادگی در برابر آن، جهل و ریا و تظاهر و تکبر و تفرعن وعواقب مخرب آن در همه ی لایه‌های جامعه، داستان‌هایی که از چشمه‌های روح نویسنده نشأت گرفته‌اند و نه از معلومات او از کتاب‌ها!

نویسنده باید این قصه‌ها را می‌نوشت؛ زیرا روحش داشت ترک برمی‌داشت. زیرا احتیاج داشت آن‌ها را بنویسد. اگر نمی‌نوشت خوابش نمی‌برد؛ از آن بدتر شوقی برای بیدار ماندن پیدا نمی‌کرد. و آن را چاپ کرده است زیرا دنبال مخاطب است نه دیوار. او باید جواب زمانه را بدهد؛ جواب آدم‌های زمانه را، جواب همه‌ی آن چه کودکی و نوجوانی یک نسل را شکل داده و بعد به عذر این که اسمش "زمان" است پشتش را کرده و راست به راه خودش می‌رود. شتر دیدی ندیدی! فقط در همین چند جمله از زنگ اول، من صداقت و عظمت میگل د اونامونو فیلسوف و داستانویس بزرگ اسپانیایی را می‌بینم که رو در روی شعارهای تحمیلی زمانه‌ی خود به جای ستایش مرگ سرسختانه از زندگی دفاع کرد:

"فکر می‌کردم شاید چون توی مدرسه آن تکه‌ی مربوط به سنگر را نمی‌خوانم خدا هم نمی‌خواهد من بروم توش. ترسو نبودم‌ها، اما آن تکه را نمی‌خواندم. یعنی تصمیم نگرفته بودم. انگاراز آدم بپرسند بابات را بیش‌تر دوست داری یا مامانت را. خب سخت است: "من نمی‌خواهم که در بستر بمیرم، آرزو دارم که در سنگر بمیرم." نمی‌دانستم آرزو دارم یا نه. اصلا قسمت اولش را هم نمی‌خواندم. سرود را حفظ بودم. بقیه‌ی تکه‌هایش را می‌خواندم اما سر این تکه فقط لب‌هام را تکان می‌دادم. بی صدا. نمی‌دانم شاید یک آآآآیی هم می‌کردم، اگر آقای صاحبی نگاه می‌کرد. ولی خوشم نمی‌آمد بگویم بمیرم. ترسو نبودم. باورکنید. اگر ترسو بودم که جا می‌زدم، نمی‌رفتم دعوا کنم."- صفحه‌ی 9


زنگ سوم را نمی‌توان با چشمانی پر آب نخواند. چه حزن عجیبی در این روایت است. و مرگ در هر روایت نویسنده رد پایش تغییر شکل و جهت می‌دهد. می‌مانی که تا روایت هفتم کدام سو باید پی‌اش را بگیری؟ گاهی رد پای مرگ، مثل پنجه‌ی پای گربه‌ای بازیگوش انقدر شوخ می‌شود که می‌شود با همان چشمان پر آب قهقهه زد.

باورم نمی‌شود در قصه‌ای به سادگی و موجزی قصه‌ی چهارم بشود این همه حرف زد. یکی از بی‌گره‌ترین شعر- داستان‌هایی‌ست که درباره‌ی جنگ خوانده‌ام. درباره‌ی وصف‌ناپذیری جنگ، درباره هضم نشدنش و درباره‌ی هیچ جور توجیه نشدنش. یاد کافکا می‌اندازد: "سبب اصلی جنگ‌ها فقدان قدرت تخیل است". این چند خط را با هم بخوانیم:

"در طول جلسه چند تا خاطره گفت که یادم نیست. فقط یکی‌اش یادم مانده. از خیلی دور شروع شد. عملیاتِ چی. می‌روند جلو. گل و شُل. نیروی دشمن. فلان تنگه. دو راه شهادت؟ سه راه شهادت؟ چند روز است پوتین در نیاورده‌اند. خواب درست نداشته‌اند. چیز درست و حسابی برای خوردن ندارند. تا بر می‌خورند به یک پسر نوجوانی توی یک سنگری، با آب قمقمه‌اش چند تا تکه نان خشک را خیس کرده بود بخورد. با خوش‌رویی دعوتشان می‌کند که بفرمایید با هم بخوریم. ما منتظر بقیه‌اش. داشتیم نگاه می‌کردیم.اما ماجرای عملیات جنگ و گریز همین جا تمام شد. "چه پسر باصفایی. چه خلوصی." راستش آن دفعه اصلا انگار دلم سوخت. شیطنتم نیامد. می‌خواست چیزی بگوید اما نشد. وقتی کسی نمی‌تواند حس‌اش را منتقل کند ناراحت می‌شوم. یک جور احساس خجالت. مثل روزی که که از مدرسه به خانه رفتم. هنوز تو نرفته مادرم با شوق و ذوق دوید دم در و گفت: جنگ تمام شده. گفتم "اِ". یا شاید "اِ" هم نگفتم. نمی‌دانم. نفهمیدم مادرم چرا انقدر خوشحال است. فقط ناراحت شدم که او همان طوری رفت ، انگار هاج و واج از برخورد من. نمی‌دانم فهمید نفهمیده‌ام یا نه. خاطره‌های آقای مهرانی هم همین‌جوری‌ها بود. مادر که هیچی، آدم دلش حتا برای یک فرمانده با صورت گرد و موهای ذغالی و ریش توپی پُر و چشم زُل هم می سوزد اگر ببیند نتوانسته چیزی را که می‌خواسته بفهماند." ص 39.

زنگ پنجم را که می‌خوانیم به تفاوت بی‌سابقه‌ای که میان نسل قبل و بعد از انقلاب است بیش‌تر پی‌می‌بریم. آیا ما تنها ملتی نیستیم که تفاوت‌ هایمان بیش‌تر از آن که رنگ تفاوت زمانی بگیرد تبدیل شده است به تفاوت‌های مکانی ؟ انگار نسل من در مملکتی دیگر می‌زیسته است. با آداب و سنن و توقعات و آرزوهایی یکسره متفاوت. فقط اسامی مشترک‌اند.

در این فصل صحنه‌ی منتهی به مصاحبه‌ی کریستین امانپور با خاتمی غافلگیرکننده است زیرا سرنوشت راوی را تغییر می‌دهد. اگر چه ظاهرا پس‌زلزله بوده و قبلش محیط خوش‌خوشان و چیتان‌چیتان کلاس آلمانی، آوار را فرو آورده و او را از مهاجرت منصرف کرده.
زنگ پنجم را که خواندم فکر کردم چقدر کار تصویری خوبی از آب درمی‌آید. یک سریال هفت قسمتیِ ماندگار. چیزی شبیه "قصه‌ها"ی رخشان بنی‌اعتماد و فرید مصطفوی.

زنگ ششم زنگ دل است. با همه‌ی کوتاهی و سادگی و مدرنی‌اش، رمانی‌ست کلاسیک، برملاکننده‌ی آن ساز پنهان روح و روان انسان که گا ه رهگذرانی آن را به صدا در می‌آورند و به ماوراء وصلمان می‌کنند؛ جایی که برای روزمرگی فرصتی نمی‌ماند. این جمله در آغاز قصه: "هنوز هم گاهی بهش فکر می‌کنم. فکر می‌کنم نکند جزیره‌شان واقعا برود زیرِ آب"، سر فصل تازه‌ای است در ژانر حکایات عاطفی.

خوبی این محمد منصور هاشمی در این است که سر تا پا احساسات است اما شکر خدا اصلا احساساتی نیست. فقط کافی بود بنویسد: "هنوز هم گاهی به او فکر می کنم" به جای این که بگوید: " هنوز هم گاهی بهش فکر می‌کنم" تا این حکایت را تبدیل کند به قصه‌ای عاشقانه در حالی که بس فراتر، حکایت پرطراوت انس گرفتن است فارغ از رخوت عادت کردن. حکایت بداهت پیچیده روح آدمی!

زنگ هفتم را از شما چه پنهان نخواندم. دلم نمی‌آمد کتاب تمام شود. تا قصه‌ی دیگری از نویسنده‌ی محبوبم در آید صبر می کنم.

در پایان خانم منقد از نشر چشمه گله کرده‌اند که چرا چنین کتابی را به چاپ رسانده‌اند. لابد علت این اعتراض این است که نشر چشمه سابقه‌ی خوبی در معرفی نویسندگان زبردست داشته است. مروری بر کارنامه‌ی نشر چشمه در دهه‌ی گذشته خلاف این ادعا را ثابت می‌کند . نمونه‌اش چاپ کتاب داستانی که نویسنده‌اش در مقدمه چنین جملات سخیفی آورده است: "نویسنده‌ی این کتاب عاشق غذای تند و فلافل و ماهی صبور و ادویه‌ی جنوب است و بعد از این‌ها گل‌های کاغذی و ناز را دوست دارد" !!! بنابراین نشر چشمه با چاپ کتابی مثل "زنگ هفتم" انشاء‌الله خیال دارد به سبک و سیاق قدیم به نشر آثار باارزشی بپردازد؛ از نویسندگان باارزشی مثل محمدمنصور هاشمی که معتقدند:
به رغم نظر حضرت مولانا "قصه چون پیمانه" نیست. "دانه‌ی معنا" هم در خواننده است، در قصه نیست. (از مقدمه ی کتاب زنگ هفتم )


پی‌نوشت‌ها:

1) عنوان این نوشته برگرفته از شعر "بر سنگفرش" اثر فدریکو گارسیا لورکا است به ترجمه احمد شاملو.
2) از کتاب شعر آمریکای معاصر: عاشقانه‌هایی برای عشق، صلح و آزادی، گزیده و ترجمه فریده حسن زاده – مصطقوی (تهران، نگاه، 1368)


نوشته فریده حسن زاده-مصطفوی
منتشر شده در "جهان کتاب"، ش 325-326، خرداد-تیر 1395

موضوعات: خواندنی ها