مثلث تداعی های گیاه و سنگ


حسین کاظمی ظاهرا از اوخر دهه چهل شمسی تا اندکی پس از انقلاب مجموعه نقاشی هایی کشیده است در یک حال و هوا. برخی بدون عنوان و برخی با عنوانهایی مانند گل و سنگ یا گیاه و سنگ. نقاشی هایی ساده. توده ای غلیظ از رنگ و دیگر مواد که به صورت مکعب یا مانند آن خود را با اقتدار بر بوم یا تخته سه لا گسترده است، در برابر خطوطی نازکتر اما عمودی. تقابل سکون سنگ و حرکت گیاه. کشمکش جمود و رویش که برجستگی های خشن مواد مختلط به خوبی دشواری آن را منعکس می کند. این نقاشی های تامل برانگیز نیمه انتزاعی را مثل همه آثار هنری دیگر می توان به انحاء گوناگون تفسیر کرد: "گل و سنگ در همه تابلوها یا با هم در ستیز و آویزند و یا با یکدیگر درمی آمیزند، و به هر حال آشکارا لازم و ملزوم هم اند و یکی بی وجود دیگری نمی تواند بود. آیا این دو را رمزهای زن و مرد و درشتی و نرمی و عشق و مرگ و روز و شب و آشتی و جنگ و مادینه جان و نرینه جان و آشنایی و بیگانگی می توان دانست؟" ( جلال ستاری، مجله فرهنگ و زندگی، اردیبهشت 1350). همه این ها می توان دانست و نیز انعکاسی از روح زمانه. زمانه زمانه پدیده عمیقا مدرن انقلاب بوده است و به کلی متفاوت با به طور مثال زمانه ای که در آن زبان حال نقاش سنتی چین خطاب به هنر جویان این بود که درختان و صخره ها را جوری بکشند گویی جان دارند و در آغوش هم آرام گرفته اند ( دائوی نقاشی، مای- مای سه، ترجمه امیر مازیار). دیگر حتی همان چینی ها هم از "تضاد" حرف می زدند، گیریم به روایت عامیانه مائو. هر فرهنگی به این اندیشه مدرن وام گرفته از دنیای جدید رنگ خودش را می زد. چه جالب است استفاده حسین کاظمی از رنگ آبی. رنگ دوست داشتنی هنرمندان، رنگ بی کرانگی آسمان، رنگ کاشی کاری های سنت مان با همه آرامششان. اما به علاوه رنگی با ظرفیت گذشتن از آرامش و انتقال تجربه اضطراب و دلشوره انتظار. در برخی از این نقاشی ها انگار انفجار آن آبی چشم نواز را می بینیم. راس مثلث تداعی های مرا یکی از همین نقاشی های زمانه نما در نظر بگیرید، مثلا "ساقه شکفته در سنگ"(1355) یا "دو ساقه روینده"(1356).

سوی دیگر شاید نیازی به انتخاب نداشته باشد. یعنی، چه طور بگویم، از استثناهای نادر که بگذریم بر هر چه دست بگذارید از هنر و ادب ما در آن زمان، نشانی خواهید یافت از این سوی مثلث من. از شعرهای چریکی سعید سلطانپور تا فیلمهای مبارزه جوی مسعود کیمیایی تا نوشته های پرخاشگر رضا براهنی. روح زمانه در همه آنها به یک گونه انعکاس یافته است. خواهم گفت چگونه. عجالتا برای این که درباره اثری مشخص صحبت کرده باشیم بگذارید صدای به یاد ماندنی فرهاد را به خاطر بیاوریم در حال خواندن شعری/ ترانه ای از "هوای تازه " احمد شاملو: "یه شب مهتاب/ ماه میاد تو خواب/ منو می بره...."، تا اوجش با اوج صدای فرهاد: "تک درخت بید/ شاد و پر امید...." سرخوشانه گوش می دهی تا برسی به تعبیری که انگار برای تلخ کردن کام آدمی در کار آورده اند: "مرد کینه دار". گویی سنگهای سخت دل و کلوخ های بی ارج خود را به جای گیاهان لطیف زایا قالب کرده باشند، انگار آبی نه چهره عشق که رنگ هراس باشد و انتقام. نه. اتفاقی نیست. اشتباهی هم نشده است، تنگنای وزن و قافیه هم در کار نبوده است. مگر نه این که شاعر انسان دوست ما در "از زخم قلب آبایی" هم پرسش آخرینش از دختران انتظار این است که : "بین شما کدام/ صیقل می دهید/ سلاح آبایی را/ برای/ روز/ انتقام؟"، یا در "پریا"، ترانه ای کودکانه، توصیفش از پیروزی این که: " اسیرا کینه دارن/ داس شونو ور می دارن/ سیل می شن: شرشرشر/ آتیش می شن: گرگرگر"؟ مگر نه این که قرار است عمو زنجیر باف را "پالون زده" وارد میدان کنند؟ تقصیر از شاملو نیست. زمانه مثل کار معروف مرتضی ممیز کارد آجین بوده است. ولی آیا هنر بناست صرفا بازتولید احساسات زمان پسند باشد؟ بازپردازی عواطف خام و هیجانات مهار نشده؟ با کینه می شود ساخت؟ با کینه و خشونت و تندی از دل سنگها گل خواهد رویید؟

سوی سوم این مثلث کار کسی است که در تنهایی تعمق، جرات مواجه شدن با چنین پرسشهایی را به خود داده است. کسی که به یاد داشته و بر پیشانی کارش نگاشته است که "آنکه باد بکارد توفان درو خواهد کرد". گوش زمانه البته بدهکار این حرفها نبوده است. اما اهل تعمق هم بدهکار زمانه و گوش او نیستند. بذر ژرف نگری را می پاشند تا کی ثمر دهد. کاری که برای این سوی مثلث تداعی های گیاه و سنگ برگزیده ام به طور متعارف هنر محسوب نمی شود. معمولا فن است و عاری از خلاقیت. ولی گمان می کنم، مانند بازیگری، وقتی به خود آگاهی و سبک برسد می توان پرداختن به آن را نه فقط اندیشمندانه بلکه هنرمندانه دانست: سوی سوم مثلث من یک ترجمه است. ترجمه کتاب "خشونت" اثر متفکر تیزبین هانا آرنت. ترجمه ای به قلم عزت الله فولادوند، که یکبار به سال 1359 منتشر شده و دیگر هیچ وقت تجدید چاپ نشده است. در اوج رواج اندیشه هایی که خشونت را راهگشا می دانست، از چپ های کهنه و نو تا سارتر و از فانون تا شریعتی، در سرزمینی در حاشیه تجدد و طبعا مناسب برای تفوق آن ایدئولوژی های علم نما و فلسفه نما، کسی کوشیده است آنچه را خوانده بوده و می دانسته با هم زبانانش قسمت کند و آنها را به دیدار این پرسش ببرد که چه نسبتی است بین خشونت و قدرت. این دو آن گونه که اغلب تصور می کنند عین هم اند و یکی(خشونت) لازمه رسیدن به دیگری(قدرت) است یا آن گونه که آرنت برایمان شرح می دهد اساسا در تقابل با هم اند و خشونت خود را وقتی پدیدار می کند که قدرت کاستی گرفته باشد. پاسخ هر چه باشد به قول مارتین هیدگر پرسش تقوای فکر است و طرح آن محدود کردن ایدئولوژی های عجول و ناپارسا. ایدئولوژیها می گفتند برای روییدن گیاه و گل نخست باید همه سنگها را از بین برد و عقل سلیم به این پرسش می رسید که آیا در آن صورت گیاهی خواهد رست؟

تصور نکنیم اضلاع دوم و سوم این مثلثِ برساخته را نباید با هم قیاس کرد چون یکی از جنس هنر است و دیگری از جنس اندیشه. واضح است که هم اندیشه می تواند سطحی باشد و هم هنر عمیق، و محل بحث در اینجا نه جنس اندیشه و هنر که عمق آنهاست. کافی است مثلا وسترنی کلاسیک مثل "سرزمین بزرگ" (The Big Country)ویلیام وایلر و لانگ شات درخشان او را از صحنه دعوای قهرمانان داستان به یاد بیاوریم (نمای دور نامتعارف فیلم وایلر بدون افکت های معمول صحنه های زد و خورد تصویر جاویدانی است از حقارت خشونت و عبث بودن آن) تا ببینیم در هنر هم می شود مقهور عواطف و هیجانات گذرا نبود و ژرف نگریست. نگرشی که به رغم برخی استثناها جای خالی اش در هنر ما و حتی اندیشه ما هنوز که هنوز است چشم را می آزارد. درحقیقت انگار ما هنوز هم نتوانسته ایم خود را از ثنوی بینی ایدئولوژیک رها کنیم و دریابیم که آن گیاهان دوست داشتنی نقاشی های حسین کاظمی از دل سنگها بر می آیند و در کنار سنگها دیدنی اند و همه زیبایی قصه در همین است.

نوشته محمد منصور هاشمی
منتشر شده در فصلنامه حرفه هنرمند
ضمیمه

موضوعات: نوشته ها و گفته ها