گاهی دلت برای خودت ...


ببین دوست خیلی کم سن و سال، همین اول کار بگویم، شاید خبرهای خوبی برایت نداشته باشم. اما باخبری بهتر از بی خبری است. دست کم تو اینجور خیال خواهی کرد. مثلا همین نامه نوشتن. می تواند تجربه خوشایندی باشد، تجربه ای هیجان انگیز. در حال و هوایی هم می شود خاطره ای غم انگیز باشد، توأم با تشویش. تقصیر تو نیست. تقصیر من هم نیست. اولین نامه-نگاری های تو برایت یادآور جنگ خواهد بود. یادآور برادرهایی در جبهه. می دهم تصویر چندتایی از کاغذها و پاکت هایی را که دریافت خواهی کرد کنار این نامه برایت چاپ کنند تا وقتی دیدی تعجب نکنی. نه. چه ساده دلم من. کدام تعجب؟ اصلا برای تو نامه همانها خواهد بود که به مناطق جنگی می فرستی و از مناطق جنگی دریافت می کنی. تا چند سال دیگر. بگذار درست بگویم، اول انقلاب می شود. اگر اشتباه نکنم حدود یک سال دیگر. خیلی چیزها عوض می شود. خانواده ات راضی خواهند بود. حتی برادرهایت با خوشحالی نفت درِ خانه مردم خواهند برد. فاصله سنی تو البته با آنها زیاد است. چیزی از این ماجراها دستگیرت نخواهد شد. برای تو همه چیزهایی که دارد اتفاق می افتد باید اتفاق می افتاده است. همیشه اتفاق می افتاده است. در چشم تو هیچ نظمی تازه نیست. اما خوب که به ذهنت فشار بیاوری شاید تو هم دو سه ماجرا یادت بیاید. مثلا شکلاتهای بزرگی که هر وقت زیاد نق و نوق می کنی از مغازه آقا نوروزی برایت می خرند و دیگر نخواهد بود. سر و وضع خانم همسایه که عوض می شود. هرچند مثل مادرت چادری نخواهد شد. عجیب ترین و لذت بخش ترین خاطره انقلابی ات هم در دل این چادرهای سیاه شکل خواهد گرفت. دست در دست مادرت وسط خیابان و وسط انبوه چادرهای مشکی راه می روی. خسته شده ای. ناگهان از گوشه ای فضایی باز می شود و می بینی که چقدر بالا هستی، روی پلی که همیشه با ماشین از روی آن می گذشته اید. کیف خواهی کرد. باور کن زندگی همینجوری است. خوشی هایش. ناخوشی هایش. راستی آنقدر بی هوا دست به کار نوشتن نامه شدم که یادم رفت احوالت را بپرسم و بگویم اگر از احوال من جویا باشید و الی آخر. اول از همه سلام.

ببین تو هم مثل خیلی ها بزرگ خواهی شد، مدرسه خواهی رفت، بازی و ورزش خواهی کرد، دوست خواهی داشت، دشمن خواهی داشت، چیز خواهی خواند، چیز خواهی نوشت، داغ خواهی دید، ازدواج خواهی کرد، به سیاست علاقمند خواهی شد، از سیاست زده خواهی شد، شاد خواهی بود، غمگین خواهی بود، خواهی بود و روزی بالاخره نخواهی بود، روزی زودتر از آنچه تصورش را بکنی. به همین سادگی. هزار سال زمان هم پس از طی شدنش هیچ است، چه رسد به عمر آدمیزاد که چشم بر هم زدنی است. باور کن به همین سادگی همۀ آنچه هست نیست خواهد بود. همۀ شبهایی که خدا خدا می کنی فردایش برف بیاید و مدرسه تعطیل شود با بیم و امیدهایش می گذرد و حتی روزگاری را خواهی دید که نه به خاطر برف که به خاطر آلودگی هوا مدرسه ها تعطیل می شود. همۀ روزهایی که دیوانه وار کله سحر به باشگاه ورزشهای رزمی می روی چون فکر می کنی زور زیاد خوب است خواهد گذشت و روزگاری چنان بی حوصله خواهی بود که نتوانی خودت را به کنترل تلویزیون برسانی تا کانال عوض کنی. همه دوستانی که با عوض شدن کلاس و مدرسه ازشان دور می افتی و دلتنگشان می شوی در بهترین حالت در ذهنت به خاطره تبدیل می شوند و همه کسانی که با آنها دعوا داری در بدترین حالت ماجراهایی رقت انگیز را به خاطرت خواهند آورد. کتابهایی که دوست داری را می خوانی تا روزی که به ناگزیر فراموش کنی و از چیزهایی که دوست نداری می نویسی تا با ثبتشان از آنها رها شوی. مادربزرگت را که آنهمه دوست داری از دست خواهی داد و مادرت را زودتر از آنچه فکر می کنی و همۀ دایی هایت را، حتی برادرت که از جبهه سالم برگشته است به سرطان خانوادگی همۀ آن قبلی ها مبتلا خواهد شد. تا تو همیشه به یاد داشته باشی که همه می میرند آن هم نه الزاما طوری که دوست می داشته اند یا آرزو می کرده اند. عاشق خواهی شد تا بدانی این حس غریب سراغ تو هم خواهد آمد و ازدواج خواهی کرد تا درک حضور دیگری را تجربه کنی. نمی دانم دنیا جای خیلی پیچیده ای است یا جای خیلی ساده ای، اما مثلا همین الان که تو با شوق داری دستت را بند آن درخت خرزهره کنار حوض حیاط خانه پدری می کنی مادری در شهری که سه چهار سال دیگر کاملا جنگ زده خواهد بود باردار است تا همسر آینده تو را به دنیا بیاورد. نه. خجالت نکش. این چیزها که خجالت ندارد. هرچند شاید برای تو و به ویژه همسرت که بچه های جنگید هیجان هم نداشته باشد. بقیه چیزی درباره آسیبهای روانی جنگ و کودکی نامطبوع نمی دانند و هی سراغ کوچولوی شما را خواهند گرفت. تازه نمی دانند که برای شما خودِ داشتن حیاطی و حوضی که بچه تان بتواند در آن دستش را به جایی بند کند و بلند شود رویا خواهد بود و زندگی در آپارتمانهایی که در بهترین حالت واحدهایی است برای زندگی یک نفر واقعیت. بی خیال باش. عادت خواهی کرد. در زندگی اجتماعی مشارکت کن تا آنجا که از این مشارکت خرسند باشی. مثل بقیۀ همنسلانت تجربه ای خوشایند خواهی داشت از یک مشارکت بزرگ و تجربه ای ناخوشایند نیز. همه اینها نیز زودتر از آنچه فکر می کنی خواهد گذشت و تندتر از آنچه تصور کنی تاریخ خواهد شد یا خاطره. می دانی؟ نه، از کجا باید بدانی که آرزوی حکمای باستانی چین این بوده است که به زمانه جالب دچار نشوند. این آرزو در مورد تو برآورده نخواهد شد. روزگار جالبی را از سر خواهی گذراند.

ببین دوست خیلی کم سن و سال من، همانطور که برایت نوشتم همه چیز می گذرد، حتی روزگاران جالب. اما عالم با تعبیر زیبای هندی ها مایا هم که باشد از آن به قول قدیمی های خودمان یک خوبی می ماند و یک بدی. یا بگذار یک طور دیگر بگویم. اصلا فرض کن هیچ چیز از آن نمی ماند. در چنین دنیایی که اسمش رویش است ارزشش را دارد آدم تن بدهد به هر جور زندگی؟ یا از اصولی که درست می داند دست بکشد؟ یا اخلاق و وجدان را زیر پا بگذارد؟ یا آزادی و آزادگی اش را معامله کند؟ نه، به خدا قصد پند و اندرز دادن ندارم. می دانم این قدر پند و اندرز خواهی شنید که حوصله ات از همه این حرفها سر برود. قصد نک و نال کردن و ناامید کردنت را هم ندارم. برعکس. می خواهم امیدوار باشی. امیدوار باشی به این که همیشه چیزهایی هست که به زندگی ارزش ادامه دادن می دهد. خیلی آدمها که خیلی دوستشان خواهی داشت خیلی چیزها به تو خواهند آموخت. تعجب نکن وقتی بزرگتر شدی و دیدی گاهی خودشان به آن چیزها عمل نمی کنند. چشمهایت را ببند و با لبخند بگذر. تو خوش باوری و همۀ چیزهای خوب دنیا را زود باور می کنی. به همان باورهایت عمل کن حتی اگر به نظر بقیه ابله برسی. برای پول، برای قدرت، برای لذات دنیا، برای شهرت، خودت را حقیر نکن. نه به جان تو، کدام شعار؟ اگر با آن تعابیر کلی حرفهایم شعار به نظر می رسد بگذار اینطوری بگویم: چهار تومان اضافه حقوق یا یک کاغذپاره که موقعیت آدمها را تغییر می دهد یا دو روز حال و حول دنیا یا پنج روز دیده شدن و شش تا سلام اضافه شنیدن ارزش خیلی چیزها را ندارد. ارزش اجازه گرفتن وقتی نیازی به اجازه گرفتن از کسی نمی بینی، ارزش احترام گذاشتن وقتی کسانی را محترم نمی یابی، یا ارزش بی حرمتی کردن وقتی حرمتی می بینی. آدمهایی که این کارها را می کنند دنبال همدست می گردند، اذیت خواهند بود از این که کسی چیزی نخواهد تا چیزی برای از دست دادن نداشته باشد تا نترسد و تن ندهد به حقارت. تقصیر تو نیست که آنها اذیت اند. قدّ آرزوهایت باش. قدّ کنجکاوی های کودکانه ات قد بکش. دنیا سعی می کند کوچکت کند، بزرگ باش. دنیا سعی می کند غمگین ات کند، شاد باش. دنیا سعی می کند دوست داشتنی ها و دوستی هایت را از تو بگیرد، دوست داشته باش و دوست باش.


فایل پی دی اف نامه با تصاویر

MansoorHashemi1.pdf [742.57 کيلوبايت] ( تعداد دانلود: 398)





نوشته محمد منصور هاشمی
منتشر شده در حرفه:هنرمند، بهار 1392

موضوعات: نوشته ها و گفته ها