ارزش واژهها نه به خود هر واژه به تنهایی که به جایگاه آن در میان دیگر واژهها برمیگردد، همچنانکه ارزش هر رفتار را به تنهایی نمیشود تعیین کرد و ارزش رفتارها با نظام رفتارها و نظام ارزشهایی که در آن واقع شدهاند تعیین میشود. به عبارت ساده معنا و دلالت هر نشانه ارتباط دارد با نسبتهای آن با دیگر نشانهها، با روابط جانشینی و همنشینیِ ممکن در یک نظام نشانهشناختی. صورتبندی روشن این بصیرت را مدیون فردینان دو سوسور هستیم و امروزه دیگر مانند بسیاری بصیرتهای فکری این امر نیز برای آشنایان با آن در زمرهی بدیهیات قرار گرفته است.
عشق از آن واژههاست که در وهلهی نخست سخت ارزشمند به نظر میرسد، ولی اگر به نسبت آن با دیگر واژهها توجه و در پیوندهای آن با رفتارهای همبستهاش تأمل کنیم چه بسا دیگر به سادگیِ قبل آن را آشنا و ارزشمند ندانیم. اگر عشق آنگونه که در بخش زیادی از ادبیات ما آمده است امری مقابل عقل باشد، از موضع فردی خردگرا ممکن است ستایش از آن را به قیمت سرکوبی عقل نپسندیم، بیخردی را افتخار دانستن زیبندهی تنها موجودی که میتواند خردمند باشد نیست؛ اگر عشق حسی باشد که به موجب آن چیزی یا کسی را صرفاً برای خودمان میخواهیم معلوم نیست بیش از خودخواهیهای معمول باشد پیچیده لای زرورقی دلفریب، همین احساس است که نسبت دارد با غیرت و حسادت، فرقی هم نمیکند حس مادر یا پدری به فرزندش باشد یا حس عاشقی به معشوقش، خودخواهی خودخواهی است و در کنار احساس مالکیت و کنترل اگر هم نشانهی دوست داشتن و دلبستگی باشد نشانهی دوستی و رفاقت نیست؛ اگر عشق رابطهی کج دار و مریزی است که بناست توأم با بازیهایی مانند ناز و نیاز و حضور و غیاب باشد حاکی از لذت سادومازوخیستی روان است، بسیاری شاید از آن لذت ببرند اما دیگرانی هم حق دارند لذت نبرند و آن را نپسندند. از منظر این چهارچوب دلالتشناختی که بنگریم عشق آن ارزش مطلق و قطعی را نمیتواند داشته باشد که در بادی نظر و در نگاه اول تداعی میکند.
اما اگر عشق آن دلالتها را نداشته باشد، اگر تنها واژهای باشد برای نشان دادن ژرفای دوست داشتن، اگر واژهای باشد در پیوند با رفاقت، اگر به معنای آن نیرویی باشد که ما را و خرد کنجکاو ما را برمیانگیزد، اگر آن جذبهای باشد که از خودخواهیها میکاهد و مهربانیها را بیشتر میکند، اگر آن پشتوانهای باشد که به مدد آن میتوان به وارستگی رسید، طبعا ارزشگذاری دربارهی آن نیز صورت دیگری پیدا میکند.
خیال میکنم آدمیان را میتوان روی یک محور مختصات تصور کرد: یک سر این محور آنها هستند که هرگز عشق را به هیچ کدام از معانی دو بند بالا تجربه نکردهاند و یک سر دیگر آنها که هر دم عاشق و فارغ میشوند. یک سر طیف به کلی از احساسات انسانی عاریاند و سر دیگر سخت احساساتیاند، عموم آدمیان اما میان این دو سر تفریط و افراط قرار میگیرند، هر یک به فراخور احوال و نظام ارزشها و خلق و خویشان در نقطهای از این طیف. این محور مختصات طبیعتاً فقط عرضی نیست و طولی هم هست، به این معنا که بسته به اینکه عشق در زندگی هر فرد بیشتر مرتبط با دلالتهای بند نخست باشد یا بند دوم میتوان جایگاه اشخاص را در این محور مختصات بالاتر یا پایینتر قرار داد، خودخواهی مطلق و عشقی را که عین خودخواهی باشد باید پایینترین نقطهی این محور دانست. روشن است که از این تصویر که من در ذهن دارم این هم برمیآید که جای آدمیان در این محور مختصات الزاماً ثابت نیست؛ هر فرد در طول زمان و بسته به احوالش و نیز بسته به تلاشی که برای ساختن خودش و بزرگتر شدن و نیل به کمالِ بیشتر میکند میتواند در این محور پیش برود، یا پس، در قوس صعود یا نزول، به فراخور کوچکیهای تصورش از عشق یا بزرگیهای آن.
با این تصوری که از عشق دارم گمان میکنم تکلیفم با ادبیات روشن است، ادبیات ممکن است بیان سطحیترین احساسات عاشقانه باشد و ممکن است بیان عمیقترین آنها باشد، ممکن است حکایت سادهی خودخواهیها باشد و ممکن است روایت ژرف وارستگیها باشد؛ تا آنجا که قضیه ادبیات است مهم این است که بیانِ آن احساس درست باشد و صادقانه. محاکاتِ خودخواهانهترین حسادتها و رقتانگیزترین رابطهها هم هنگامی که از حیث ادبی درستساخت و اصیل باشد امکانی است برای شناخت بیشتر انسانها و انسانبودن، و کار ادبیات راه بردن به هزارتوی ذهن و زندگی است و شناخت به واسطهی مشارکت دادن ما در تجربههای یکدیگر. همچنانکه روایت وارستگیها اگر بدساخت و قالبی و ادا و اطوارگونه باشد ژرفترین معنای عشق هم کمکی به اثر نمیکند و چیزی از مزخرفبودن آن نمیکاهد، ولی اگر چنین نباشد بیتردید با اثری مواجه خواهیم بود که خواندنش تجربهی بسیار گرانقدر و بسیار بزرگی را برایمان رقم خواهد زد.
در ضمن، عشق یکی از احساسات و مفاهیم و تصورات کهن بشر است که از دیرباز تا امروز وجود داشته است؛ برای آنها که مانند من انسان برایشان کنجکاویبرانگیزترین موجود عالم هستی است و سیر تطور تصورات آدمیان یا به عبارت دیگر تاریخ اندیشهها برایشان صرف تاریخ به معنای مورخانهی آن نیست بلکه محمل اندیشیدن به امروز و فرداست، تأمل در تاریخ عشق و فراز و فرودهای این ایده و تغییر و تبدیلهای آن میتواند هم لذت به ارمغان آورد و هم بینش.
این مقدمهی مزید بر متن را نوشتم تا از دو کتاب اخیر فریده حسنزاده نام ببرم برای معرفی آنها: “رد پای عشق در شعر زنان جهان، از هزارههای قبل از میلاد تا امروز” و “عاشقانههای مردانه، از هزارههای قبل از میلاد تا امروز”. معرفی فریده حسنزاده و برخی کتابهای او پیشتر روی “ما کمشماریم” آمده است (اینجا و اینجا). این شاعر و مترجم اینبار به سراغ عشق رفته است و چنانکه از عنوان کتابها نیز بهوضوح برمیآید گزیدههایی فراهم کرده است از شعرهای عاشقانهی زنان و مردان در طول تاریخ و از مناطق جغرافیایی مختلف و فرهنگهای متفاوت. برای کسانی که اهل اندیشیدن به شعر باشند این دو مجموعه مجالی پدید میآورد برای دیدن تغییرات فرهنگی، تفاوت رویکردهای دو جنس و دو جنسیت، و مقایسهی عوالم عاشقانههای دیگر نقاط جهان با عالم عاشقانههای فراوانی که قاعدتاً هر یک از ما از شهر کهن و شعر معاصر فارسی در خاطر داریم. دریغ میخورم که این دو مجموعه از حیث صورت و نفاست به ویراستگی کتاب “رد پای گربه…” فریده حسنزاده نیست؛ هرچند نکتهی مهمی هم نیست و صرفاً کافی است رضا به داده بدهیم و قبول کنیم عاشقان گربه از عاشقان آدمیزاد خوشاقبالتر بودهاند!
از ذکر فهرست بلندبالای نام شاعران که معرفی آنها نیز در این کتابها آمده درمیگذرم و به جای آن، تنها از هر کتاب یک شعر را نقل میکنم، اولی شعری است از می سوانسن که برخلاف تمامی سنت عرفانی و همهی “این تن اگر کم تندی”ها، شاعر آن را در ستایش تن خود سروده است و دومی شعری است از جان دان که از قضا تنها برای معرفی او نقل شده و جزو عاشقانهها نیست؛ شعری است دربارهی مرگ که شاعر متافیریکی مشهور آن را بر اساس رویکرد خود سروده است، ولی حتی جدای از رویکرد نظری شاعر نیز، در هر حال به نظر من شعری دوستداشتنی است با روحیهای شکوهمندانه.
عاشقانهای برای تن
از مِی سوانسِن
تن من! تویی خانهام
اسبم، سگِ شکاریام
چگونه خواهم زیست بعدِ تو؟
کجا خواهم خُفت؟
چگونه خواهم تاخت؟
چه شکار خواهم کرد؟
چگونه در نَوَردم کوه را
به امیدِ رسیدن به قله
و در بیشهزارِ پیشِ رو
چگونه بدانم
خطری در کمین است
یا گنجی؟
وقتی تنِ من
سگِ خوبِ هشیارم
مرده باشد
آرام گرفتن در آسمان
چگونه خواهد بود
بی سقفی یا دری
و باد به جای چشم
با گامهایی از ابر
چگونه راه خواهم یافت به خلوتم؟
مرگ
از جان دان
آه از غرورِ کودنِ تو ای مرگ!
خود را آکنده از قدرت و هیبت مییابی
میپنداری جان میستانی و
روانهی هیچستان میکنی زندگان را
و نمیدانی هیچ نیستی
جز بَردهای برای بردنِ مردگان به دیگرسو
و سپردنِ آنها به دستهای جاودانگی
فراسوی خوابِ مرگ
آن گاه در روز موعود
سهم تو خواهد بود مردن و
پیوستن به هیچستان
آه از غرورِ کودنِ تو ای مرگ!
ردّ پای عشق در شعرِ زنانِ جهان
از هزارههای قبل از میلاد تا امروز
گزینش و ترجمه:
فریده حسنزاده
نشر بید
1398
عاشقانههای مردانه
از هزارههای قبل از میلاد تا امروز
گزینش و ترجمه:
فریده حسنزاده
نشر زرّین اندیشمند
1398