حدود سه سال پیش در یکی از بیخوابیهای شبانهی پساکروناییام خوشخوشک چند بیتی شعر طنز نوشتم دربارهی دوست نازنینام سروش دباغ. من و سروش وقتی ایران بود با هم زیاد دیدار و گفتگو داشتیم و در این سالها هم که از وطن رفته، بهرغم عدم دیدار، گفتگوهای مفصلمان سر جایش بود. بخش زیادی از این گفتگوها به شوخی و خنده میگذشت. هر دو طنز و تسخر و برخورد رندانه با هستی را دوست داریم و زبان همدیگر را هم به سبب زمینههای مشترک میفهمیم و طبیعی بود که برای شیطنت دستاویز کم نداشته باشیم! با کووید طولانی و خستگی ذهنی و کمتوانی من در مکالمهی تلفنی آن گفتگوها دیرگاهی است قطع شده و مانده است مکاتبههایمان. گمان میکنم در آن بیخوابی شبانه خواستم با هم خندیدنهایمان را احیاء کنم. خود سروش عزیز همان زمان از سر لطف این اخوانیه را روی اینستاگراماش منتشر کرد. ولی من منتشرش نکردم چون فکر کردم شاید به تنهایی سوء تفاهم ایجاد کند و جنبههای مثبتی که در کارهای سروش میبینم نادیده گرفته بشود. اما در زمستان امسال مقالهام دربارهی نسل پساانقلاب ایران که در آن ذکر خیری هم از سروش دباغ هست در سیاستنامه منتشر شد و حالا روی ما کمشماریم هم هست (اینجا). بنابراین دیگر میشود بدون نگرانی از برداشتهای یکسویه، کنار آن مقاله، این طنز را هم خواند. البته طبعاً فقط دوستانی شوخیها و تلمیحات این اخوانیه را درمییابند که با زندگی و کارهای سروش آشنا باشند و مثلاً بدانند داروسازی خوانده و اکنون مقیم کاناداست یا بدانند از اقسام ایمان حرف زده و مفهوم طنز الهیاتی را ساخنه و احکام شرع را در ترازوی اخلاق گذاشته است و به همین ترتیب. سر و کله زدن با ادبیات کلاسیکمان و تلمیحپردازی و ایهامسازی گاهی برایم سرگرمیای سرخوشانه است (برای یکی از نمونههای پیشین بنگرید به اینجا). امیدوارم برای شما عزیزان ملالانگیز نباشد و در نوروزِ همیشه فرخنده که بهرغم گرانان جهان تا امروز مانده و پس از این نیز خواهد ماند این شوخی و شیطنت لبخندکی بر لبانتان بنشاند.
اخوانیهی سروشیه!
مناجات شبانه با حضرت حق
بارالها خلق را دیوانه کردهاست این سروش
بس که میگوید ز عرفان مدرن و زیر و روش
سابقاً یک کفر بود و یک عدد ایمان، ولی
ساختهاست او یکدوجین ایمانِ گویا و خموش
آرزومندانه و پرشور و کمشور و «دایِت»
میزند «لِیبِل» به کفر و میکند دین را رتوش
آنقدر معنی درآورد از سپهری کاینک او
شیر عرفان است و مولانا و عطارند موش
بنده میگویم نر است این حجم سبز و وقتِ شن
باز میگوید بیا از چیز آن عرفان بدوش!
ویتگنشتاین و سپهری و یالوم را کرده او
توی حلق خلق و میگوید که نوشانوش نوش!
در ترازو میکشد رقص و حجاب و ارتداد
خون حزبالله را آورده این شیطان به جوش
کرده قاطی او الهیات را با طنز، وای
وقت آن آمد که کیهانی شود اندر خروش
آنقدر هدم اساس شرع را جدی گرفت
زان سرِ عالَم صدای شرع میآید به گوش
کاملاً آرام در حال سلوکی بس مدرن
میزند با دست خود بر آب زین گونه نقوش
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعبروزی، بوالعجب چیزی، پریشانیاش کوش؟!
بس که فقه و شرع را اندازهی اخلاق کرد
گوش «نامحرم» نماند از بهر پیغام سروش
ربّنا آیا نمیشد خلقت تو سودمند
جای این قرتیگری میبود اگر داروفروش؟
قبل ما مِی بود داروی جمیع دردها
نوبت ماهاست میگویند هی چایی بنوش!
پیش از اینات بیش از این اندیشهی عشاق بود
بهر ساکتکردن «هایپر»ترین انسان بکوش!
قافیه تکرار خواهد شد ولی عیبام مکن
یک نفر باید بگوید حضرت حقّا بههوش!
گرچه در بحر ضلالت رفته بدجوری فرو
هر قدر میآید از دستت خداوندا بکوش!
***
ما همه عیبایم، ستاری شما، فکری بکن
ای کریمِ مهربان، ای نازنینِ عیبپوش
محمدمنصور هاشمی