گفتار دکتر حسین شیخرضایی در جلسه رونمایی مخنویس پلاس
مخنویسپلاس سومین کتاب دوست عزیزم دکتر سیدرضا ابوتراب است که در نشر کرگدن منتشر شده است. مانند دو کتاب پیشین او، مخنویس و اگر پزشک نمیشدم، مخنویسپلاس نیز کتابی خواندنی است و از منظری کاملاً شخصی، و با لحن و آهنگی کاملاً خاص نویسندۀ آن، نوشته شده است. کتاب حاصل تأمل و نگاه یک پزشک اعصاب به مسائل جاری و روزمرۀ زندگی است، البته پزشکی که جز قریحه و شمّ نویسندگی، فرهیختگی نیز دارد و در حوزههای مختلف کتاب میخواند و میکوشد نکات برجسته و اصلی این کتابها را در آنچه میبیند و تحلیل میکند وارد کند.
در کتابهای ابوتراب با پدیدهای روبهرو هستیم که میتوان نام آن را « ازآنخودسازی» گذاشت. در خواندن یک متن، میتوان از لایههای مختلف درک و فهم متن، و در واقع از لایههای مختلف خواندن، سخن گفت. اولین لایه این است که خواننده معنای تحتاللفظی متن را دریابد و بفهمد متن دربارۀ چیست، مابهازای کلمات چیستند و متن چه روابطی را میان این مابهازاها برقرار میداند. این سطح از درک متن چیزی است که آشنایی اولیه با زبان متن و درک روابط دلالتشناختی، که در حکم پلی میان متن و جهان خارج هستند، برای آن کفایت میکند. در سطحی عمیقتر، خواننده علاوه بر اینکه معنای تحتاللفظی متن را درمییابد، میتواند استنباطهایی نیز بر مبنای آنها انجام دهد و از دل متن چیزهایی استنباط کند که صراحتاً در آن نیامده است. در اینجا، خواننده به کمک قواعد و اصول استنباطی، از معنای تحتاللفظی متن فراروی میکند و مثلاً درمییابد که «منظور» بیاننشدۀ نویسنده از نگارش متن چه بوده است، یا چه نتیجهای از متن میتوان برای سایر موارد گرفت، و چیزهایی از این دست.
اما شاید بالاترین سطح از تعامل با یک متن چیزی است که آن را « ازآنخودسازی» مینامند. در اینجا، خواننده علاوه بر اینکه دو گام پیشین را برمیدارد، کاری دیگر نیز انجام میدهد: او آنچه را بنا به تجارب، سوابق و تجربۀ زیستۀ خود در متن مهم و معنادار مییابد وارد نظام شناختیاش میکند و میکوشد آن را در کنار دیگر عناصر و آیتمهای جهانِ شناختیاش خود قرار دهد، نسبت آنها را با هم تعیین کند و این فقرۀ معرفتی جدید را در جهان ذهنیاش جایابی کند و ببیند با فقرات قبلی در آشتی است یا نیاز به بازنگری در جهان ذهنیاش وجود دارد. سپس، هنگامی که فقرۀ معرفتی جدید در مجموعۀ معرفتی او جایابی شد، به بخشی از منظر و جهانبینی او تبدیل میشود و او پس از آن، جهان را از منظر این دانش جدید مینگرد و از خلال آن به فقرات معرفتی جدید نگاه میکند. در این مرحله است که ازآنخودسازی رخ داده است: محتوای متن، البته آنگونه که خواننده درک و دریافت کرده و برایش مهم و معنادار به نظر رسیده، به بخشی از جهان ذهنی او بدل میشود، او تفسیر خاص خود را از آن میسازد، با بقیۀ عناصر جهان ذهنیاش آشتی میدهد و در کنش و گفتار و نگرشش از آن سود میجوید، بدون اینکه لزوماً عین کلمات متن در ذهنش مانده باشد یا حتی تعهدی به منظور و مقصود نویسندۀ اصلی متن داشته باشد.
رضا ابوتراب در دو کتاب مخنویس و مخنویسپلاس نشان داده که چنین خوانندهای است. او متون و کتابهایی را میخواند. از لایههای درک معنای تحتاللفظی و درک مقتضیات استنباطی متن گذر میکند، و نهایتاً متن را ازآنخود میسازد، یعنی در جهان ذهنیاش، به عنوان متخصص عصبشناس، به آنها جایگاهی میدهد، نسبتشان را با دانستههای قبلی خود، خصوصاً دانستههایش دربارۀ عصبشناسی و ژنتیک، تعیین میکند، و آنگاه از خلال این ترکیب جدید به جهان و مسائل زندگی روزمره نگاه میکند و حاصل نگاهش را با قلمی گیرا با خوانندهاش به اشتراک میگذارد؛ با این امید که خواننده نیز متن را ازآنخود سازد و آنچه را در متن مهم و معنادار مییابد وارد جهان ذهنیاش کند و جهان را از خلال آن بنگرد.
اما ویژگی دیگری نیز در متون رضا ابوتراب وجود دارد. متونی که او میخواند و ازآنخود میکند عمدتاً متونی علمی و مربوط به دو حوزۀ اصلی عصبشناسی و ژنتیکاند. این امر خصلت ویژهای به نوشتههای او میدهد. نوشتههای او در جایی از طیف بسیار متنوع آثاری قرار میگیرند که میکوشند میان متخصصان علوم از یک سو، و عموم مردم از سوی دیگر پیوند برقرار کنند. اینها نوشتههاییاند که سعی در پر کردن شکاف میان متخصصان و عموم مردم دارند، شکافی که به دلایل مختلف در حال عمیقتر شدن است. همۀ ما آگاهایم که علوم جدید روزبهروز در حال تخصصیتر شدن هستند و زبان خاص آنها و پیچیدگیشان سبب میشود مردم عادی و غیرمتخصصان کمتر بتوانند از محتوا، معنا و اهمیت آنها سر در بیاورند. برای پر کردن این شکاف، انواع نوشتهها تولید شده است، از آنهایی که سعی میکنند اطلاعات علمی را صرفاً ساده و به عموم مردم منتقل کنند، تا کتابهایی مانند مخنویسپلاس که به انتقال سادۀ اطلاعات بسنده نمیکنند، بلکه میکوشند به اطلاعات علمی معنا دهند و برای خواننده بگویند مثلاً فلان دستاورد ژنتیک در زندگی و آیندۀ او و خانوادهاش چه اثراتی خواهد داست و معنایش برای زندگی شخصی او چه خواهد بود. هم مخنویس و هم مخنویسپلاس در چنین ژانری نوشته شدهاند؛ ژانری که میکوشد فضای خالی بین متخصصان و غیرمتخصصان را پر کند، و این کار را با گذر دادن اطلاعات علمی از ذهن نویسنده و نشان دادن معنا و اهمیت یافتههای علمی برای خواننده انجام دهد. نیاز به چنین کتابهایی که هم اعتبار علمی داشته باشند و هم علم را برای عموم مردم معنادار سازند، در عصری که فیکنیوزها و اخبار جعلی و نادرست در حوزۀ علم بیش از همیشه وجود دارد، از هر زمانی دیگری بیشتر احساس میشود.
اما علاوه بر این نکتۀ کلی دربارۀ ژانر کتاب مخنویسپلاس، مایلام به دو نکتۀ محتوایی نیز در این کتاب اشاره کنم. یکی بحثی است که نویسنده در فصل 11 دربارۀ هوش مصنوعی مطرح میکند. امروزه هوش مصنوعی در زندگی همۀ ما وارد شده و ما در حال مشاهدۀ این پدیده هستیم که بسیاری از کارها و فعالیتهای علمی، تحقیقی، هنری، نظامی، اجتماعی و … اکنون به کمک هوش مصنوعی، با دقت و سرعت بهمراتب بیشتر و بهتری، در حال انجام است. در مواجهه با این پدیدۀ جدید، دستکم دو رویکرد وجود دارد. یکی کسانی که هوش مصنوعی را چیزی در حد ابزار و دستیار میبینند و آن را خطری جدی یا وجودی تلقی نمیکنند و معتقدند این فناوری همچنان در کنترل و تسلط انسان است و ما میتوانیم برای برخی مقاصد از آن بهره ببریم. در مقابل، کسانی هستند که این فناوری تازه را تهدیدی وجودی برای انسان و حتی زیستن روی زمین میبینند و خطرات از کنترل خارج شدن آن را بسیار جدی تلقی میکنند و سناریوهایی آخرالزمانی و تیرهوتار دربارۀ آینده انسان در کنار هوش مصنوعی ترسیم میکنند.
داوری ما دربارۀ این دو رویکرد هر چه باشد، یکی از مسائلی که اکنون فکر بسیاری از متفکران را به خود مشغول داشته این است که نشان دهند ما انسانها هنوز برتریهایی بر هوش مصنوعی داریم و کارهایی میتوانیم انجام دهیم که هوش مصنوعی قادر به انجام آنها نیست، و به همین دلیل هنوز خطری جدی از جانب هوش مصنوعی ما را تهدید نمیکند. اینکه وجه تمایز ما با هوش مصنوعی چیست محل اختلاف است، برخی به مفهوم بدن و بدنمندی اشاره کردهاند، برخی به داشتن سابقۀ زیستی و تکاملی برای گونۀ انسان، و برخی به زیستشناسی خاص انسان. در این رویکرد آخر، که رضا ابوتراب هم در فصل 11 کتاب به تبعیت از جف هاکینز در کتاب هزار مغز به آن پرداخته، ادعا این است که آنچه در سطح یک تکسلول از بدن انسان انجام میگیرد چنان دقیق و پیچیده و ظریف است که هنوز هیچ سیستم هوشمندی قادر به انجام آن نیست، و مثلاً برای شبیهسازی آن نیاز به سامانههایی بسیار عظیم با مصارف انرژیای بسیار بالا و ابعادی غولآسا نیاز داریم. و آنگاه نتیجهای که حاصل میشود این است که هنوز جایگاه خاص انسان دستنخورده باقی مانده است و تهدیدی وجودی از سوی هوش مصنوعی ما را تهدید نمیکند.
به این نگاه میتوان با دیدۀ تردید نگریست و این سؤال را مطرح کرد که آیا نیازی هست هوش مصنوعی شبیهسازی زیستشناختی انسان باشد تا بتواند هوشمند به حساب آید؟ از زمانی که در سال 1950 آلن تورینگ مقالۀ معروف خود در مجلۀ مایند را منتشر کرد و این پرسش را مطرح نمود که چه زمانی میتوان گفت یک کامپیوتر دیجیتال هوشمند است تا امروز که شاهد مصرف خانگی چتباتهای هوشمند هستیم، این نکته مورد توجه بوده که نیازی نیست سیستمهای هوشمند مسائل خود را از همان طریق و به همان شکلی حل کنند که ما انسانها چنین میکنیم. آنچه به گفتۀ تورینگ مهم است این است که سیستم هوشمند بتواند ما انسانها را فریب دهد و قانعمان کند که او را نیز هوشمند تلقی کنیم. اینکه او با چه مکانیسمی چنین میکند، محلی از اعراب ندارد. مهم این است که، او از هر روشی استفاده میکند، محصول و خروجی رفتاری و گفتاری و فکری او چنان باشد که ما را در هوشمند تلقی کردنش قانع سازد. این ملاک در سایر حوزههای مربوط به مصنوعات نیز برقرار است. برای اینکه ما ماشینی خاص را ماشین ظرفشویی بنامیم، لازم نیست آن ماشین به همان شکلی که ما ظرفها را میشوییم چنین کند. آنچه مهم است محصول کار، یعنی ظرفهای تمیز، است نه سازوکار انجام آن. آنچه مهم است کارکرد و نقشی است که این ماشین ایفا میکند نه معماری درونی آن. اگر چنین ادعایی درست باشد، آنگاه تأکید بر اینکه هنوز هوش مصنوعی نتوانسته یک تکسلول را شبیهسازی کند چندان قانعکننده به نظر نمیرسد. تنها راه هوشمند بودن در این کیهان، مسیری نیست که گونۀ انسان آن را طی کرده است. راههای دیگری هم برای هوشمند تلقی شدن وجود دارد؛ و در نتیجه، باید آنها را جدی گرفت و به رسمیت شناخت.
نکتۀ دیگری که در فصل نخست این کتاب مطرح شده مربوط به نحوۀ تعامل جهان اجتماعی و پیشرفتهای فناوری است. همواره یکی از پرسشهای جالبتوجه برای مورخان و کسانی که در حوزۀ مطالعات علم و فناوری کار کردهاند این بوده که چگونه فرهنگ مادّی و تغییرات سختافزاری و تکنولوژیک در جهان خارج علت ایجاد تغییراتی در نظام باورها و افکار و جنبههای نرمافزاری زندگی بشر در برههها و مقاطع مختلف شده است. از سوی دیگر، چگونه تغیراتی در افکار و حالات ذهنی و نظام باور افراد خود را در جنبههای سختافزاری و تکنولوژیک زندگی آنها منعکس ساخته است. یکی از پاسخهای شایع و اولیه به این نحوۀ تعامل چیزی است که آن را «موجبیت تکنولوژیک» نامیدهاند. طبق این تلقی، آنچه نقش موتور پیشران را دارد و در حکم علت عمل میکند تغییرات تکنولوژیک است. جهان تکنولوژی منطق خاص و درونی خود را دارد که به شکلی درونزا مراحل بعدی تحول را معلوم میکند. آنگاه وقتی این مراحل بنا به منطق درونی تکنولوژی یکی پس از دیگر طی شد، جهان اجتماعی هم اثر پذیرفته و خود را با این تحولات منطبق میسازد. برای نمونه، بنا به ادعای مارکس، هنگامی که شیوۀ تولید از آسیاب بادی به موتور بخار تغییر کند، نظم اجتماعی نیز از جامعۀ فئودالی به نظام سرمایهداری تغییر میکند.
در فصل نخست کتاب مخنویسپلاس از چنین نگاهی به رابطۀ تکنولوژی و جهان اجتماعی حمایت شده است. در اینجا، نویسنده ابراز میکند که دلیل تغییرات شگرف در انسان نه تغییر اندازۀ مغز که ایجاد ابزارها و مصنوعات تکنولوژیکی است که در محیط او ایجاد شدهاند. برای نمونه، اینترنت سبب شده است درک ما از بسیاری مفاهیم تغییر کند، یا تعریفمان از هوش دچار دگرگونی شود. به عبارت دیگر، اینترنت در مقام یک مصنوع تکنولوژیک علت ایجاد تغییراتی در جهان اجتماعی ما شده است. اما به این نگاه موجبیتگرایانه به تکنولوژی نیز میتوان به دیدۀ تردید نگریست. کسی منکر اثرگذاری تکنولوژی در شکل دادن به جهان انسانی نیست، اما مطالعات موردی و زیادی که در حوزۀ مطالعات علم و فناوری انجام شده نشان میدهد که لزوماً نحوۀ تعامل فناوری و جامعه یکطرفه و با پیشرانی تکنولوژی نیست. مطالعات فراوانی وجود دارد که نوعی درهمآمیختگی یا همسازی متقارن و همزمان جامعه و فناوری را نشان میدهد. این مطالعات موردی نشان میدهد که چگونه تکنولوژیها نظامهای سیاسی و اجتماعی را ایجاد میکنند، و متقابلاً چگونه این نظامهای اجتماعی و سیاسی برخی از شیوههای کسب معرفت و دستکاری در جهان را به عنوان شیوههای مشروع و قابلدفاع علمی و فناورانه در جامعه گسترش میدهند. در یک کلام، اگرچه ممکن است توسل به موجبیت تکنولوژیک نوعی سادگی تبیینی داشته باشد، و ما را تا حدودی درخصوص آنچه در جهان انسانی میگذرد بیمسئولیت و غیرتأثیرگذار نشان دهد، اما مطالعات دقیقتر نشان میدهد که انسانها در فهم و کاربرد و معنا دادن به مصنوعات فنی نقشی مهم و فعال ایفا میکنند و نمیتوان تحلیلهای علّی تکعاملی را که تنها تکنولوژی را موتور محرک تغییرات اجتماعی میدانند، همهجانبه و کامل در نظر گرفت. جوامع انسانی هنوز از توانایی نقد و شکل دادن به تکنولوژی برخوردارند و میتوانند در جهان فناوری مداخله کنند.