نوشته فاطمه مینایی، منتشرشده در سیاست نامه، شماره 35، تابستان 1404
روزهای 29 بهمن تا یکم اسفند 1403/ هفدهم تا نوزدهم فوریۀ 2025 همایشی در شهر تونس در زمینۀ تاریخ علم برگزار شد. از برگزاری این همایش به لطف استاد مایکل چیس (Michael Chase) –پژوهشگر فلسفۀ باستان، عضو ارشد CNRS فرانسه و فیلسوف پیرو و شاگرد پییر ادو- مطلع شدم و به پیشنهاد ایشان در آن شرکت کردم. همایشهای دانشگاهی پدیدهای متداول است، اما فکر کردم چون کمتر پیش میآید با کشورهای عربی شمال افریقا از این دست روابط داشته باشیم شاید بد نباشد گزارشی از آن همایش و دیدارها و گفتگوهایم برای علاقهمندان احتمالی بنویسم.
تاریخنگاری علم در تقلای جهانشمولی
عنوان کامل همایش که با همکاری چند مرکز (بیتالحکمة، دانشگاه مَنوبه و کتابخانۀ ملی تونس، و نیز دانشگاه کاتولیکی لوون UCLouvain بلژیک) برگزار شد این بود: «آنگاه که تاریخ و علوم به هم میرسند: چه دیدگاه تاریخیای باید دربارۀ جریان و گردش دانش در سدههای میانه داشته باشیم»
(Quand histoire et sciences se rencontrent.
Quel regard historique porter sur la circulation des savoirs au Moyen Âge?)
سخنرانیها که به زبانهای فرانسه، عربی و انگلیسی انجام شد متنوع بود و در زمینههای گوناگون، از جمله شناختشناسی؛ نقش ترجمه در انتقال علوم؛ مباحث کلی و نظری تاریخنگاری علم؛ مباحث تاریخی در زمینۀ ریاضیات، موسیقی، کیهانشناسی، دانش پزشکی، و نیز تاریخ کیمیا و علوم غریبه. قلمرو تاریخی و جغرافیایی سخنرانیها از تمدن اسلامی تا جهان اروپایی و مسیحیت و سدههای میانه را در برمیگرفت.
تمرکز بعضی سخنرانها بر موضوعاتی کاملاً تخصصی و جزئی بود. گودفروا دوکالاتای (Godefroid de Callataÿ)، متخصص تاریخ علم و اندیشهها در جهان اسلام (که یکی از طرحهای فعلیاش تصحیح رسائل اخوانالصفا است و طرح دیگرش علوم غریبه در اسلام و مسیحیت شرقی)، همراه سبستین مورو (Sébastien Moureau) دربارۀ جایگاه کیمیا و سیمیا در طبقهبندی علوم در نظر مسلمةبن قاسم قرطبی عالم اندلسی صحبت کردند. منجیه خماسی-عرفه منسیه (Mongia Khamessi Arfa Mensia)، استاد بازنشستۀ تمدن عربی-اسلامی در دانشگاه کارتاژ/قرطاجنه، دربارۀ طبقهبندی علوم در الفهرست ابنندیم گفت و میکل فورکادا (Miquel Forcada)، استاد مطالعات عربی و اسلامی دانشگاه بارسلونا و متخصص تاریخ نجوم، دربارۀ طبقهبندی علوم در اندلس سدههای سیزده و چهارده میلادی. فرنچسکا بللینو (Francesca Bellino)، استاد زبان و ادبیات عرب در ناپل و مترجم عجائب المخلوقات قزوینی به ایتالیایی، دربارۀ کیهانشناسی در این کتاب صحبت کرد. ژان-شارل دوسن (Jean-Charles Ducène)، مدیر مدرسۀ مطالعات عالی عملی پاریس و متخصص تاریخ جغرافیا و علوم طبیعی در جهان عرب، به برخورد پزشکان مسلمان با بیماریهای همهگیر در سدههای هفتم و هشتم هجری پرداخت. موضوع بحث دکتر مهرناز کاتوزیان-صفدی، هموطنِ استاد تاریخ علم در پاریس و از اعضای هیأت علمی همایش، جنبههای مختلف اندازهگیری کمّی در کار محمدبن زکریای رازی بود. بودوَن فان دن ابیل (Baudouin Van Den Abeele)، استاد دانشگاه لوون و متخصص تاریخ قرون وسطی، دربارۀ حیوانات شکاری در متون لاتین و عربی صحبت کرد. موضوع بحث فیصل کنانه (Faisal Kenanah)، استاد اردنی مطالعات عربی در نانت، جانوران در کتاب الامتاع والمؤانسة ابوحیان توحیدی بود. مقداد عرفه منسیه (Mokdad Arfa Mensia)، استاد پیشین فلسفۀ اسلامی در دانشگاه تونس و از اعضای هیئت داوران همایش، دربارۀ چیستی و تاریخ علم در مقدمۀ ابنخلدون صحبت کرد. گرگوری کلس (Grégory Clesse)، استاد دانشگاه لوون و از برگزارکنندگان همایش، به تعریف موضوع و غایت و روش علوم طبیعی در نظر گوندیسالینوس (فیلسوف مدرسی متأثر از ابنسینا) پرداخت. صحبت اولیویه پرو (Olivier Perru)، استاد بازنشستۀ تاریخ و فلسفۀ علم دانشگاه کلود برنار لیون 1، دربارۀ رابطۀ تصور الهیاتی توماس آکوینی از درد جسمانی با دانش عصر او بود. فیلیپه دبرواز (Philippe Debroise)، متخصص ایتالیایی تاریخ ریاضیات، مخروط شعاع دید را با مقایسۀ نظر کندی و ویتلیون (یا ویتلو، مدرس فلسفۀ طبیعی متخصص مناظر و مرایا در قرون وسطی و متأثر از ابنهیثم) بررسی کرد. موضوع گفتار لیلا حموده (Leila Hamouda)، استاد ریاضیات دانشگاه المنار و از اعضای هیئت علمی همایش، جریانهای انتقال و تکوین دانش ریاضی از جهان باستان به تمدن اسلامی و جهان لاتینیزبان بود. سخنرانی کوثر لموشی-شبی (Kaouthar Lamouchi Chebbi)، مورخ فیزیک و از برگزارکنندگان همایش، دربارۀ تاریخ شعبده بهمثابه فناوری بود و به تکیۀ اهل شعبدهبازی و تردستی بر دانشهای طبیعی روزگار خود توجه داد. السیا زُبانی (Alessia Zubani)، ایتالیایی متخصص ایرانشناسی و آسیاشناسی، در صحبت خود دربارۀ علم مکانیک در جوامع اسلامی سدههای میانه به نقد منحصرکردن تاریخ فناوری به سنت یونانیمآبی پرداخت. موضوع بحث انس غرب (Anas Ghrab)، موسیقیشناس تونسی که چندین طرح بینرشتهای میان هنر و فناوری و علوم انسانی به انجام رساندهاست، استفاده از فناوری «مدلهای زبانی بزرگ» (LLMs) هوش مصنوعی بود برای تحلیل متون تاریخ علم در سدههای میانه که میان زبانهای متعددی مثل یونانی و عربی و فارسی و لاتین پراکنده است.
بخشی از سخنرانیها بر موضوعاتی عامتر متمرکز بود؛ مانند گفتار یوسف بنعثمان (Youssef Ben Othman) استاد دانشگاه المنار تونس و مترجم آثار الکساندر کویره و تامس کوهن به عربی، که با اتکا به کار رشدی راشد و با دعوی تلاش برای عرضۀ تاریخ علمی جهانیتر و به دور از محوریت عقل یونانی یا اروپایی به این پرسش میپرداخت که آیا تاریخ علم بدون ایدئولوژی ممکن است. موضوع صحبت حمدی ملیکه (Hamdi Mlika)، استاد فلسفۀ دانشگاه قیروان که در منطق و شناختشناسی کار کرده و یکی از حوزههای کاریاش فلسفۀ تحلیلی (بهویژه اندیشه کواین) بودهاست، نقد دیدگاه دومینیک لوکور فیلسوف فرانسوی دربارۀ علم مدرن بود که به عقیدۀ ملیکه از کاستیهای غربمحوری خالی نیست. گفتار من هم با عنوان
History of Science as an Overlooked Key for Understanding Theology and Philosophy
(The case of Islamic Theology and Philosophy in contemporary Iran)
در همین دستۀ اخیر بود و در آن با ذکر نمونههایی از تاریخ نجوم و کیهانشناسی در نسبت با فلسفه در جهان اسلام (مباحث اصلی: میل، گرانش، عقول مجرد) و تاریخ پزشکی (بحث طبائع چهارگانه) در نسبت با کلام اسلامی، به پیامدهای حذف و نادیدهگرفتن تاریخ علم در برخورد با فلسفه و الهیات اسلامی پرداختم.
در همایشها در کنار سخنرانیها معمولاً آشناییها و گفتگوهای ثمربخش دیگری نیز شکل میگیرد و برای من آشنایی با یکی از میزبانان بهویژه ارزشمند بود. میسا بنسعد (Meyssa Ben Saad)، استاد دانشگاه منوبه، از برگزارکنندگان همایش و نویسندۀ کتابی دربارۀ روش دستهبندی جانوران در کتاب الحیوان جاحظ با عنوان
Ordonner la diversité du vivant dans le Kitāb al-ḥayawān d’al-Ğāḥiẓ (776-868). Zoologie et connaissance du vivant dans les sciences arabes médiévales , Bruxelles: Éditions Safran, 2022
(نظمبخشی به تنوع حیات در کتاب الحیوان جاحظ: جانورشناسی و شناخت حیات در علوم عربی سدههای میانه) که از گفتگو با او لذت و بهره بردم.
شبی هم مهمان جامعۀ فرانسویزبان بلژیک (Wallonie-Bruxelles) در تونس بودیم و در آن از جمله فرصتی پیش آمد برای گفتگو با خانم رجاء اسفیانی (Rajae Essefiani)، نمایندۀ این مرکز دیپلماتیک، که در کودکی به ایران سفر کرده بودهاست. فرصت را غنیمت شمردیم و درباره شعر عربی و فارسی گپ زدیم. در مسیر همین مهمانی فرصت گفتگو با استاد گرامی مهرناز کاتوزیان هم پیش آمد. در نگاه انتقادی به برخی رویکردهای غربیان که گاه در همایش هم بازتاب یافته بود توافق نظر داشتیم.
نمونههایی از عنوان سخنرانیها که ذکر کردم (و البته فهرست همۀ سخنرانیها نبود) قاعدتاً حالوهوای همایش و نگرشها و گرایشهای متفاوت شرکتکنندگان را تا حدی مشخص میکند . اندیشۀ اصلی همایش چنانکه در فراخوان تصریح شده بود کوشش برای تدوین تاریخ علم جهانی با فاصله گرفتن از اروپامحوری بود: جهتگیری منصفانه در تاریخنگاری علم با تلاش برای قراردادن اندیشه و عمل علمی در سیاق و زمینۀ خاص خود و فرارفتن از چهارچوب فکری علم غربی معاصر، بهویژه گفتمان تحصلی (پوزیتیویستی) که علم گذشته را حداکثر فقط مقدمهای برای ظهور علم مدرن میداند. البته خود اندیشۀ همایش یکی از ثمرات فکر پسااستعماری و نقد اروپامحوری است که اندیشمندان غربی در تکوین آن نقش اساسی داشتهاند. به هر حال این نوع فعالیتها تلاشی است ارجمند برای کمکردن از محدودیتهای خودبینانه در درک تاریخ جهانی. کاری که نمونۀ نوعی آن مجموعۀ عظیم تاریخ علم جوزف نیدام دربارۀ تمدن چین (Science and Civilization in China) است. در ضمنِ صحبتم در همایش وقتی به «خاورشناسیِ کوتهبینانه» اشاره کردم سرهای زیادی به نشانۀ تأیید تکان خورد. بعدتر هم در صحبت با افراد مختلف متوجه نگاه انتقادی شرکتکنندههای اروپایی به فرهنگ «خاورشناسی» شدم. گرچه در اینجا که ماییم خیلی باید مراقب باشیم از آن سوی بام نیفتیم و این نقادیهای به جای خود بایسته، به علمستیزیهای بومیگرایان ایدئولوژیزده دامن نزند.
اما برداشت من پس از شنیدن بعضی گفتارها این بود که تا رسیدن به شرایط آرمانی راه درازی در پیش است و برخورد یکسان با موضوعات الزاماً به تدوین تاریخ علمی کمتر محدود نمیانجامد و درمانی برای اروپامحوری نیست. علاقۀ خاص اروپاییها (و مقلدانشان در کشورهای اسلامی) به موضوعاتی مثل کیمیا و جادو و اصولاً مقداری زیاده جدیگرفتن انواع باطنیگری در جهان اسلام به نام مبارزه با افراطهای عصر روشنگری و اعتراض به محدودکردن عقلانیت به «لوگوسنتریسم» اروپایی، به تدوین تاریخهایی جامعتر با رویکردهایی واقعنماتر منجر نخواهد شد چون باز بازخوانی دیگران بر پایهی نیازها و مسألههای غرب است و همچنان از جنبههای تجربهگرایانه و خردمدارانۀ تمدن اسلامی در جهان دانشگاهی غرب چندان استقبال نمیکنند. منظر آنها قابل فهم است ولی مسائل ما در اینجا و اکنون چیزهای دیگری است و منظرشان افق تازهای پیش روی ما نمیگشاید.
بگذریم. نکتۀ دیگری که در همایش توجهم را جلب کرد استفاده از فناوری روز برای پیشبرد پژوهشها در علوم انسانی بود. افزون بر بحث انس غرب که به آن اشاره کردم، کار دوکالاتای و همکارانش در دانشگاه لوون نمونۀ چشمگیری در این زمینه بود. کار آنها با عنوان M-Classi، طراحی یک ابزار دیجیتال open-source برای مقایسۀ طبقهبندیهای علوم در اسلام و فرهنگهای مرتبط با اسلام بر اساس منابع زبانهای مختلف از جمله عربی و فارسی و ترکی است. داده بهتنهایی راهگشا نیست اما دسترسپذیر کردن دادهها راه را برای رفع بسیاری سوءتفاهمها و نادیدهانگاریها در برخورد با منابع تاریخی باز میکند و بهویژه تغییر تصورات کلی و تعمیمهای اشتباه دربارۀ ارکان فرهنگها را ممکن میسازد و فناوریهای فعلی از این حیث بسیار کارآمد میتواند باشد.
سرزمین تونس، ذهن تونسی
تاریخ کوچکشدۀ سرزمین تونس را میتوان در موزۀ باردو (Bardo) دید، با یادگارهایی از تمدن فنیقی و موزاییکهای دوران رومی و سکههای خلافت فاطمی. سرزمینی که ساکنان امازیغ (به تعبیر رایج در زبانهای اروپایی: بربرها) داشته، در دورههایی فنیقیان و رومیان به آنجا وارد شدهاند، از قرن اول هجری در دست اعراب بوده، بعد تحت قیمومت عثمانی قرار گرفته و بعدتر مستعمرۀ فرانسه بوده تا زمان استقلال در سال 1956 میلادی. اثر استعمار را علاوه بر رواج زبان فرانسه، چهبسا بشود در شهرسازی و معماری زیبای ساختمانهای مدرن آنجا دید، در کنار حفظ بافتها و معماریهای سنتیشان که با آمیزۀ رنگهای سفید و لاجوردی آرامشی چشمنواز دارد. البته رنگی از فرهنگ عربی_ اگر بتوان از چنین مفهوم وسیعی گفت_ همه جا بود، در سلیقۀ پشت انتخاب تابلوهای نقاشی و در موسیقی کافهها.
شهر تونس کوچک، آرام و زیبا است، بسیار سرسبز با مردمانی پرانرژی و در مقایسه با تهران بدون حالوهوای عصبی. از همه، پیر و جوان، مهربانی و ادب و همراهی دیدم. حال یکی کنجکاوتر بود و ممکن بود حتی حس رعایتنکردن حریم شخصی به آدم بدهد، یکی هم مراعات میکرد و حس همدلی را بیشتر برمیانگیخت. مسنترها رفتارهایی بیشتر شبیه کلیشۀ عرب داشتند که در خوزستان کودکیام زیاد دیدهام: پرتحرک و پرسروصدا. جوانترها با عموم جوانهای ایران هیچ فرقی نداشتند. گویی فرهنگ جهانیشده رفتارها را به هم نزدیک کرده و گونهای طبقۀ متوسط جهانی به وجود آوردهاست. فرق تأملبرانگیزی که بین آن جوانها با نسل جوان ایران دیدم این بود که به رغم ظاهر آراسته و لباسهای مد روزِ گاهی کمتر از حد پوشش زمستانی، چهرههایشان طبیعی بود و با انواع جراحی و اعمال منافی ذوق غیرعادی نشده بود. با جوانترها و نوجوانهای خیلی کمسن میشد انگلیسی صحبت کرد. جالب اینکه برای عربی رسمی و غیر محلی کار سختتر بود؛ چون فقط درسخواندهترها با آن آشنا و راحت بودند.
موزۀ باردو را دختری مهربان و دانشجوی میکروبیولوژی به من معرفی کرد. عصری بارانی که در خیابان تاکسی پیدا نمیشد بی هیچ آشنایی قبلی نیم ساعت ایستاد تا برایم ماشین بگیرد. وقتی سوار شدم از راننده پرسیدم چرا ماشینی پیدا نمیشود. گفت بهخاطر ماه رمضان. چند روزی تا شروع رمضان مانده بود اما فهمیدم آنجا هم مثل بسیاری دیگر از کشورهای اسلامی مردم از چند روز قبل برای ماه رمضان خرید میکنند و بازارها مثل دم عید ما شلوغ میشود.
نشان تاریخ تونس را بیتالحکمة هم آشکارا بر خود دارد. روزِ آخرِ همایش در بیتالحکمة (المجتمع التونسی للعلوم والاداب والفنون) در کارتاژ (قرطاجنه) برگزار شد، ساختمان زیبایی کنار دریا که گویا پیشتر مقر آخرین سلطان تونس بوده است؛ قبل از ورود استعمار فرانسه.
در فاصلۀ بین سخنرانیها چیزهایی را که به نمایش یا برای فروش گذاشتهبودند از نظر گذراندم، نمونهای از زندگی فکری و فرهنگی این کشور: برگردان عربی کتاب ابنسینای ارنست بلوخ، دیوان جلالالدین الرومی به عربی، کتابی از ابویعرب المرزوقی در مقایسۀ فکر فلسفی «عربی» و آلمانی، الوحی والقرآن والنبوة هشام جعیط، کتاب ارجنامۀ عبدالمجید الشرفی، کتابی دربارۀ تصوف اسلامی، کتابهایی به فرانسه و انگلیسی از مصطفی کمال نابلی اقتصاددان، کتاب الفن والاشکال السلطة از رشیدة التریکی. لوح تقدیر بیتالحکمة از صالح المهری «موسیقار تونس» برای کارهایش در «الموسیقی العربیة»، مجلة الأکادیمیة التونسية مجلۀ بیتالحکمة که از 2024 منتشر شدهاست، بشقابی طلاکاری به نقش کوفی که جایزۀ معماری آغاخان است به «جمعیة صیانة مدینة القیروان» با امضای سمرقند 92، و تابلوهای متنوع خوشنویسی با خطوطی که طبیعتاً نستعلیق و شکسته در میانشان نبود.
همان چند نمونۀ پیشگفته قاعدتاً یادآور مسألههایی آشناست، مسألههای برآمده از کشمکش گذشته و امروز. در مرکز شهر تونس دیوارنگارهای نظرم را جلب کرد در دفاع از حقوق زنان. یکی از مراکزی که در شهر دیدم و با یکی از مسئولانش صحبت کوتاهی کردم مرکز پژوهش زنان کریدیف (CredifT، مؤسسة النساء التونسیات) بود که از جمله فعالیتهایش جوایزی برای فیلمسازان و نویسندگان در حوزۀ مسائل خاص زنان است.
کلاً نشانههای آشنا برای ما در آنجا کم نیست. در محلهای مدرن در شهر به یکی از آنها برخوردم: کافیشاپی به اسم عشق. کلمهای که میان ما و عربها و مردمان ترکیه بیشتر اشتراک میآفریند تا الله که ما البته میشناسیم اما به جایش واژۀ خودمانیتر خدا را به کار میبریم.
در بازار سنتی شهر تونس آنچه توجهم را جلب کرد شباهت نقشهای سنتی ظرفها بود با نقشهای خودمان. رنگها هم همانند بود، لاجوردی و نیلی. شبیه ظرفهای میناکاری ما فراوان بود، آیینههای دردار چوبی با شیشههای رنگی هم.
در میان تونسیهایی که مجال صحبت با آنها را یافتم بهجز دانشگاهیان دوستداشتنی متخصص تاریخ علم، چند نفر اهل ادبیات و فلسفه هم بودند. از جمله امالزین بنشیخه- المسکینی(Omézine Ben Chikha- alMeskini) و نجاة ادهان (Najet D’héne). با نجاة ادهان بهلطف دوست و همکار ارجمندم دکتر عظیم طهماسبی که در ادب معاصر عربی خبره است آشنایی و دوستی یافتیم و نجاة مهربانانه راهنمایم در سرزدن به کتابفروشیها و دیدن بخش سنتی شهر بود. معرفی این دو و ترجمۀ گفتگوهایم با آنها در پایان همین گزارش آمدهاست.
علاوه بر آنها با منجیه خماسی و همسرش مقداد عرفه منسیه آشنا شدم. از آخرین آثار مقداد عرفه کتاب «مطالعات قرآنی در میان تاریخ و کلام و تفسیر Qurʾānic Studies: Between History, Theology and Exegesis است که انتشارات دگرویتر در سال 2023 زیر نظر او و مهدی عزیز (Mehdi Azaiez) منتشر کردهاست. با دکتر عرفه دربارۀ فلسفه گفتگو کردیم و نظرش را دربارۀ فلسفه در تونس پرسیدم. گفت «ما اینجا فکر میکنیم فلسفۀ غرب البته خوب است، ولی نیاز داریم که به فلسفۀ اسلامی بپردازیم. چقدر هگل و دلوز؟». از غزالی نام برد و در پاسخِ تعجب من از ذکر غزالی در میان فیلسوفان گفت فلسفۀ ابنسینا را غزالی به مغرب جهان اسلام آورد. یکی از نکاتی که مطرح کرد این بود که کسانی که از ایران به بیت الحکمة میآیند تا دربارۀ فلسفه صحبت کنند همه اصرار دارند فلسفه را به شیرازی (یعنی ملاصدرا) منحصر کنند. تصورش درست بود. گفتم منتقد این نگاه محدود هستم و اتفاقاً در مقالهام به آن اشاره کردهام. ظاهراً افراد زیادی از طرف دانشگاههای ما آنجا رفتهاند، همه هم همین فلسفۀ ایدئولوژیشده را آنجا تبلیغ کردهاند. جای تعجب نیست با اوضاع دانشگاههای ما. پرسیدم که شنیدهام فیلسوفان زن در تونس فعااند. دربارۀ وصف فیلسوف تشکیک کرد، چه برای مردان چه زنان. گویا در زبان عربی هم مانند زبان فارسی فیلسوف هنوز اسمی است بزرگ برای مسمایی مبهم؛ برخلاف زبانهای اروپایی که در آنها فیلسوف عنوان اهل فلسفه و تحصیلکردگان در این رشته است.
با دکتر هشام مسعودی (Hichem Messaoudi) هم در معهد العالی للغات صحبت کردم، به لطف دکتر هادی آجیلی رایزن فرهنگی ایران در تونس که هرچند سفرم ارتباطی با ایشان نداشت در طول سفر کریمانه از کمک و همراهی دریغ نکرد. هشام مسعودی گفت با اینکه سالها فلسفۀ غرب درس داده و ترجمه کردهاست، الان دوست دارد بر آثار و اندیشههای سهروردی متمرکز شود. آغازِ حقیقت و روش گادامر را بهنحو جالبی با جملهای از سهروردی مقایسه کرد و البته او نیز در خلال گفتارش ابوحامد غزالی را در زمرۀ فیلسوفان برشمرد. این قضیه کمکم توجهام را بیشتر جلب کرد. روزی مسئول پذیرش هتل پرسید از کجا آمدهام و چرا. پاسخ دادم. گفت در درسهایشان فلسفه خواندهاست. اولین نامی که به ذهنش رسید غزالی بود. تا آنجا که میدانم در ترکیه هم غزالی بهمعنایی آزاداندیش محسوب میشود، که البته برای ما چندان مفهوم نیست مگر اینکه به تفاوت غزالیِ آشنا با سنت مشائی و اهل منطق با امثال ابنحنبل و ابنتیمیه و ابنقیم جوزیه دقت کنیم. البته به گمانم فیلسوفشمردن غزالی در تونس احتمالاً ادامۀ ناخودآگاه تاریخ سدههای میانه غرب هم باشد که غزالی را با مقاصد الفلاسفة شناخته بودند و از این رو او را فیلسوف تلقی میکردند. در ایران غزالی فیلسوف نیست، نه فقط چون در پی مقاصد، تهافتالفلاسفة را در رد فلسفه نوشته است، بلکه همچنین از این جهت که نسخۀ اصلی کتاب عربی او در بیان فلسفۀ مشائی –مقاصد الفلاسفة – عملاً ترجمۀ کتابی است فارسی که آن را میشناسیم: دانشنامۀ علائی ابنسینا.
البته در این سفر ایرانیای که بیش از همه نام او را شنیدم، چه از اروپاییها و چه از عربهای کشورهای مختلف خیام بود، و بعد از او مولوی. وصف خیامخوانیهای امکلثوم را چند بار شنیدم. از جمله از بانویی عربستانی که معلم بازنشسته بود و داشت با دوستش دنیا را میگشت. وقتی گفتم در جلسات عربیخوانیمان در محل کارم معلقات هم میخوانیم پرسید شما که خیام را با آن ژرفای اندیشه دارید چرا باید امرؤالقیس بخوانید.
ایرانِ رسانه، ایرانِ واقعی
در میان تجربههای تلخ سفر، بیشترین چیزی که توجهم را جلب کرد بهویژه تصورات سخت ناراست مردم –خواه عرب و خواه اروپایی- از ایران کنونی بود. یکی از دوستان تونسی پس از دیدن عکسی با همکاران ایرانیم با شگفتی اشاره کرد که در عکس خانمها و آقایان کنار هم ایستادهاند. فرد دیگری در نخستین لحظات آشنایی از من پرسید همسرت چند زن دارد. در تونس تعدد زوجات به موجب تفسیر خاصی از آیات قرآن ممنوع است و احتمالاً خیال میکنند هر جا چنین ممنوعیتی نباشد تعدد زوجات رایج است. فرهنگ و عرف و آداب ایران امروز را نمیشناسند. یک دوستِ باصداقتِ تونسی برایم توضیح داد که اینجا از مراوده با زنهای ایرانی میترسند چون فکر میکنند آنها مثل طالباناند و میخواهند قوانین تونس را مثل کشور خودشان به عقب برگردانند.
مواردی هم بود که با تصویری دقیقتر مواجه شدم. از جمله وقتی چند دقیقهای با میشل کوت (Michel Cotte) سخنران اختتامیۀ همایش همسخن شدم. دکتر کوت استاد تاریخ فناوری و مشاور یونسکو در طرحهای پژوهشی از جمله دربارۀ مدیریت آب در خاورمیانه و مغرب بودهاست و موضوع صحبتش انتقال و اشاعۀ فناوریها در تمدن اسلامی بود. وقتی گفتم اهل ایرانم از سینمای ایران و عباس کیارستمی گفت، و از سازههای آبی شوشتر که خودش بهواسطۀ مسئولیتش در یونسکو میشناخت. همین طور بود گفتگوهای دلنشینی که با لیلا حموده و همسر فیزیکدان خوشذوق و فرهیختهاش داشتم و دریافتم که او از طریق یوتیوب حالوهوای مردم ایران را دنبال میکند.
در تونس ایران ما را به جز حجاب اجباری، در پیوند با فلسطین میشناختند. از فروشندههایی که تا میشنیدند ایرانیام میگفتند «این قیمت برای شماست، به امریکایی ده برابر میدهیم» تا رانندۀ تاکسیای که به محض شنیدن اسم ایران گفت «نحن نحب المقاومة». یک تجربۀ دیگر در کتابخانۀ ملی تونس بود. نمایشگاهی را میدیدم دربارۀ نسخههای قرآن و تفسیر و بازتاب قرآن در نگاه غربی. آقای مسنی که داشت کتابها را تماشا میکرد پرسید اهل کجایم. کتاب المیزان را با محل نشر نشانش دادم و گفتم از اینجا آمدهام. صورتش به لبخندی باز خوشحالی باز شد و عجیبترین عطفی را به کار برد که تا به حال شنیدهام: «مسلمان واقعی فقط سعودی و ایرانی. تونسی نه». علت نام بردن از ایران در این عطف دور از ذهن قاعدتاً آوازۀ حمایت از فلسطین بود. در مرکز شهر تونس دیوار بزرگی نظرم را جلب کرد پر از شعارهای ضد صهیونیستی. از جلوی سفارت اسرائیل هم که رد میشدم دیدم اطرافش را سیم خاردار کشیدهاند و نگهبانی با اسلحه جلویش پاس میدهد. در خلال روزهایی که در تونس بودم چند روزی جلوی ساختمان تئاتر شهر در خیابان حبیب بورقیبه (جایی که چند روز بعد همانجا خانمی در کنسرت خیابانی آواز میخواند) عدۀ اندکی جمع میشدند با پرچم فلسطین و بلندگو. در شعارهایشان اشارهای به اسلام و مسلمانی نبود و میگفتند «یا عرب یا عرب اتحدوا» و «فلسطین للاعراب» و «اسرائیل هو السرطان». سفر تونس چندماه بعد یکبار دیگر در پیوند با همین ماجرای فلسطین و اسرائیل و هزینههایی که مردم ایران گاه ناخواسته برایش میپردازند برایم یادآوری شد؛ وقتی در جنگ دوازدهروزه ناگهان با پیامهای مهرآمیز کسانی چون نجاة ادهان، لیلا حموده، فیصل کنانه و السیا زُبانی برای احوالپرسی رو به رو شدم. آنها مطمئنم کردند همدلی انسانی میتواند از همه اختلافات ریز و درشت فکری و فرهنگی فراتر برود تا ساکن وطنی باشیم نه در تنگنای مصر و عراق و شام بلکه به وسعت انسانیت. یکی از هدفهای من از شرکت در همایش و سفر به تونس، در آغاز، اقامتی چندماهه برای مکالمۀ عربی و فرانسه بود. اما در هوای خوش تونس گویا گردۀ گیاهانی حساسیتام را سخت تحریک میکرد و سبب شد از خیر تمرین و تقویت مکالمه و کوشش برای همزبانی بیشتر بگذرم. در عوض جای خالیاش را در دلم خاطرۀ این همدلیها بهزیبایی پر کرد.
خواست تغییر بالاترین دستاورد ادبیات است
گفتگو با نجاة ادهان
نجات ادهان داستاننویس، نمایشنامهنویس و فیلمنامهنویس ساکن شهر صفاقس است. از او آثار متنوعی منتشر شدهاست که در همه بیش از هر چیز به مسائل انسانی از جمله مشکلات زنان میپردازد: مجموعه داستانهای «هذا لیس لک» (مال تو نیست، 2013) و «للنساء وجع اخر» (زنان درد دیگری دارند، 2014)؛ مجموعه «یشبهون القمر» (به ماه میمانند، 2018) دربارۀ دردهای کودکان که جایزۀ وزارت آموزش و پرورش تونس را گرفتهاست؛ رمانهای «وطن بطعم البرتقال» (میهنی به طعم پرتقال، 2015)، «اعداءالله نبوءة من زمن مجنون» (دشمنان خدا، پیشگوییِ دورانی دیوانهوار، 2017)، و سما، هبة الله للارض النساء (سما، زنان هدیۀ خدا به زمیناند، 2023)؛ نمایشنامۀ «غصة بالزغارید» (بغضی در کِلکشیدن، 2019) که حکایت چند زندانی زن است و جایزۀ جشنوارۀ ملی نمایش را در سال 2019 بردهاست؛ مونودرام «الجدود» (نیاکان، 2019) که آن هم جایزۀ جشنوارۀ ملی مونودرام تیسیرا (Tessera) را در سال 2021 گرفتهاست.
***
س: در ایران شاعران و نویسندگان برجستۀ معاصر عربزبان کموبیش شناختهشدهاند و آثارشان معمولاً با استقبال خوانندگان مواجه میشود؛ هرچند ما معمولاً این نویسندگان و شاعران را بیشتر با همان زبانشان متمایز میکنیم و کمتر پیش میآید دقت کنیم هر کدام اهل چه کشوری است مخصوصاً اگر صحبت از کشورهایی مانند تونس و الجزایر و مراکش باشد (البته دوست مشترکمان، عظیم طهماسبی، خوشبختانه نوشتۀ اطلاعبخش حمدی سکوت با عنوان رمان عربی، درآمدی تحلیلی-انتقادی را به فارسی برگردانده که از این جهت متفاوت و واقعاً سودمند است). شما بهعنوان داستاننویس تونسی چه تصویری از ارتباط ادبیات و اندیشه و جریانهای فکری-ادبی در تونس میتوانید به ما بدهید؟
ج: ادبیات دستاورد انسانی است و از این لحاظ ممکن نیست از جهتگیریها و ارجاعات و مواضعِ جریانهای فکری جدا باشد. نویسندۀ خلاق وقتی مینویسد جهانش را از عدم و خلأ نمیآفریند، بلکه بینش و موضع خود را دربارۀ آنچه در جهان رخ میدهد بیان میکند. مروری بر ادبیات تونسی بهروشنی نشان میدهد که این ادبیات بهویژه پس از 2010 بر مسائل بسیاری متمرکز شده که حاصل بحث و جدلهای فکری است و این ادبیات بستری شدهاست برای انعکاس آنها و بازنگری در مقولاتی که دیرزمانی ذهنهایمان را به خود مشغول کرده بود، مقولاتی مثل تروریسم و حقوق زنان و مانند اینها. خود این ادبیات هم به سهم خود باز زمینهای شدهاست برای بحثها و اندیشیدنهای بیشتر جامعه. در ادبیاتمان این مسائل از زوایای متفاوت و گوناگون مطرح شدهاست و این منظرهای گوناگون خواننده را وامیدارد تا دربارهشان فکر کند و به تأمل در جامعۀ تونس بپردازد و به تحقق چیزهایی بیندیشد که آنها را مطلوب مییابد.
س: این جریانهای فکری و ادبی در تونس تا چه حد با دیگرکشورهای عربی پیوند دارد؟ داد و ستد فرهنگی میان کشورهایتان رواج دارد یا در پس عنوان واحد جهان عربزبان ذیل نام کشورهای مختلف و تقسیمبندیهای سیاسی با جزیرههای جداافتاده از هم مواجهیم؟
ج: از چندین دهه پیش دانشگاههای تونس از لطف اعراب کشورهای دیگر برخوردار بوده و روابط بسیاری از این جهت میان تونس و دیگر کشورهای عربی برقرار است. علت این امر، علاوه بر شایستگی و کارایی دانشگاهیان تونس، باورشان به شناخت و اندیشه است و سختکوشیشان برای بهروز بودن و آگاهی از هر آنچه فرهنگهای دیگر تولید میکنند. کتابهای متنوع منتشرشده در تونس و اشتیاق به ترجمۀ دقیق منابع قابلاتکا گواه این سخن است. از سوی دیگر، تونسیها نیز به بسیاری از دانشگاههای عربی دعوت میشوند و در همایشهای بینالمللی شرکت میکنند. این حضور چیزی است که ارتباطات فکری با دیگر کشورهای عربی را تسهیل کرده، و در کنار مشترکات زبانی و تاریخی و اشتراک در بعضی مشکلات اجتماعی معاصر، به محکمکردن روابط فرهنگیمان هم کمک کردهاست. این ارتباط و تأثیر را از جانب سرزمینهای مشرق جهان اسلام بیشتر میتوان دید. این امر در برنامههای درسیمان در همۀ سطوح آشکار است، چرا که متون مشرقی بهویژه از لبنان و مصر در برنامههای آموزشی ما حضور جدی دارد.
س: به پیوند مستحکم فرهنگیتان با دیگر کشورهای عربی از جمله در خاورمیانه اشاره کردید، در مورد کشورهای غیرعربی ماجرا چطور است و کدام کشورها و فرهنگها بیشترین تأثیر را در هنرمندان و نویسندگان تونسی داشتهاست یا دارد؟
ج: فکر نمیکنم تونسیها کشور و رویکرد خاصی را ترجیح بدهند، چون مردم تونس معمولاً نسبت به دیگر فرهنگها، نوعی پذیرش و کنجکاوی و گشودگی ذهنی دارند. تا جایی که این گشودگی حضور خودشان را تهدید نکند و موجب نشود که اصول خود را کنار بگذارند، نسبت به دیگران سعۀ صدر نشان میدهند. وقتی به درستی اندیشهای باور داریم، آن را میپذیریم و با آن گفتگو میکنیم تا بتوانیم دیدگاه خود را در گفتگو با آن اندیشه بسط بدهیم. این رابطۀ دیالکتیکی میان خویشتن و دیگری آن چیزی است که نویسندگان و هنرمندان تونسی را به اکتشاف فرهنگهای دیگر برانگیخته است، نوعی جستجوگری از سوی کسانی که به شناخت گوناگونی و گستردگی افق علاقهمندند بی اینکه از شناساندن ادبیات تونسی و از طریق آن فرهنگ تونسی غفلت کنند. هنر و ادبیات ابزار و محملی است برای تعامل و ارتباط انسانها و اندیشههایشان، و اندیشه ممکن نیست درون یک افق تنگ رشد کند، بلکه باید بکوشد به مدد گستردگی افق از قید مکان آزاد شود تا بتواند بیان ارزشهایی بشود که بین ملتها مشترک است، بدون اینکه لازم باشد اهل اندیشه و هنر هویت خود را وابگذارند یا از کوشش در جهت آرمانخواهیهای عدالتطلبانه بازبمانند.
س: سهم شخصی خودتان را در این ارتباطات فرهنگی چگونه میبینید؟ میدانم که در کنار تدریس، بخش عمدۀ فعالیتهای شما نوشتن داستان و فیلمنامه بودهاست.
ج: آنچه به آن اعتقاد راسخ دارم این است که نویسندگی تفنن و پر کردن وقت نیست. ادبیات بنا نیست صرفاً آفرینش جهانی دلپذیر و خیالی باشد که بهخوشی بخوانیم و بعد بتوانیم بهراحتی آن را با پایانِ خواندن فراموش کنیم. نوشتن و خلق ادبیات کوششی جدی است برای فهم بشر و فهم جهان با ساختگشایی از واقعیت و شناساندن معایب و کاستیهای آن. هر چه واقعیت بدتر بشود، نوشتن ضرورت بیشتری مییابد و حضور شخص خلاق الزامیتر میشود. این مسئولیتی است که لازم میآورد نویسنده هم روشنی دید داشته باشد و هم شجاعت. نوشتن ممکن نیست کاری سازنده باشد اگر آفریننده اثر بهطور کلی برنامهای فکری نداشته باشد. همۀ کارهای من در ادبیات و نمایش وقف آشکار کردن واقعیت است با همۀ جزئیاتش، از جمله آنچه به نظر میرسد در زمره مسلمات است و در ذهن مردم عمیقاً جاافتاده. البته این بیان واقعیت به معنای غفلت از طرح بدیلهای ممکن در جهت تغییر نیست. باور دارم که نوشتن تأثیرگذار نخواهد بود مگر اینکه نابودی و ساختن را با هم بیامیزد.
س: در سالهای اخیر سما را منتشر کردهاید با کتیبهای به یاد ماندنی در آغازش: «حی علی الحیات!» که مرا یاد «زن، زندگی، آزادی» میاندازد. این کتاب که خوشبختانه جایزۀ «زبیده بشیر» را (به نام بانوی شاعر تونسی) برای خلاقیت ادبی در زبان عربی (سال 2023 و در بیستونهمین دورۀ این جایزه) بردهاست، از نظر من، به یک معنا روایت سفر درونی و بیرونی زنی است که پس از یک طلاق دردناک، قدرت دوستیهایی غیرمنتظره او را به زندگی بازمیگرداند. دغدغۀ محوری شما در نوشتن این رمان چه بود؟
ج: سما رمانی است که از همان آغاز آن را برای حمایت عدالتخواهانه از زنان نوشتم. این کتاب صداهای گوناگون زنانی را روایت میکند از جاهای مختلف (شهر، روستا) و با تجربههای متفاوت، اما این زنان متفاوت نقطۀ اشتراک مهمی با یکدیگر دارند. اشتراک در طردشدگی و درعین حال توان ایستادن و روردررو شدن با آن طردشدگی و مشکلات ناشی از آن. زنان این رمان هر چیزی را که حق زندگیِ کامل و پر و پیمان و سرشار را از آنها بگیرد رد میکنند، چه در عرفیات زندگی روزمره و چه پنهان پشت برداشتهایی از متن مقدس که زنان را خوار میشمرد و از حق حضورداشتن محرومشان میکند.
سما همۀ این مسائل را بدون ابهام یا تردید آشکار و بیان میکند، چون اعتقاد راسخ دارم که زن میتواند و باید از حق خودش دفاع کند، زنی که باور دارد انسان است و نه موجودی درجه دوم یا سربار دیگران. سما را در حالی نوشتم که درونم پر از صدای زنان سرخوردهای بود که در زندگی به آنها برخورده بودم یا داستانشان را شنیده بودم. زن تحصیلکردۀ خلاق رسالتی دارد و باید با واژهها و اندیشههایش راههای بسیاری را برای زندگی پیش روی دیگران بگشاید و خواننده را در شرایطی قرار دهد که جرأت پرسیدن داشته باشد و شجاعت جستجوی پاسخ را و البته سپس جسارت عمل کردن و کنش برای تغییر دادن واقعیت را، چه واقعیت فردی و زندگی شخصیاش را، و چه واقعیت اجتماعی و محیط و جامعۀ پیرامونش را. پس از انتشار رمان سما چیزی که بیش از همه خوشحالم کرد نامههای فراوانی بود که از زنان به دستم رسید، زنانی که بعد از خواندن این رمان تصمیم گرفته بودند زندگی تازهای را آغاز کنند و این را با من در میان میگذاشتند. اینکه نوشته در ایجاد خواست تغییر سهم پیدا کند و باعث بشود انسانها واقعیت بهتری را پدید بیاورند و در آن زندگی کنند بالاترین دستاورد ادبیات است.
دوباره متولد خواهیم شد در زبان خویش
گفتگو با امالزین بنشیخه
امالزین بنشیخه-مسکینی نویسندهای پرکار و استاد فلسفهای مشهور در تونس است که کتابهایی در قالبهای رمان و نمایشنامه و شعر و جستارها و پژوهشهای فلسفی منتشر کردهاست. حوزۀ کار او در فلسفۀ زیباییشناسی و فلسفۀ جدید از دورۀ کانت به بعد است. از جمله آثار او اینهاست: الفن یخرج عن طوره أو مفهوم الرائع فی الجمالیات المعاصرة من کانط الی دریدا (2010)، الفن و المقدس (2012) و تحریر المحسوس: لمسات فی الجمالیات المعاصرة (2017). همسر او فتحی مسکینی هم نویسندهای مشهور و فیلسوفی است متخصص فلسفۀ جدید آلمان از کانت تا هابرماس و مترجم هستی و زمان هایدگر به عربی. یکی از دغدغههای امالزین بنشیخه مانند بسیاری از دیگر اندیشمندان تونس و شاید بهطور کلی افریقا مسألۀ استعمار و استعمارزدایی است. چون ایران هیچگاه رسماً مستعمره نبوده است اندیشۀ استعمارزدایی نزد ما آن دلالت و اهمیت را ندارد که در کشورهای سابقاً مستعمره از هندوستان و پاکستان تا تونس و الجزایر دارد. اما به هر حال در این اندیشه، بهرغم انتقاداتی که به آن میشود داشت، بینشهایی هست که در جملگی کشورهای پیرامونی تمدن جدید غربی به ژرفاندیشی سنجشگرانه یاری میرساند. آنجا که در این گفتگو بنشیخه با شوق از اندیشۀ استعمارزدایی سخن میگوید و از ایران هم نام میبرد باید سخنش را در این سیاق دید و دریافت. او که مجموعهای از شعرهایش در کتابی با نام اعراس الماء منتشر شده است کمابیش مطابق سنت خطابی عرب، اساساً شاعرانه و پرشور سخن میگوید.
امیدوارم گفتگوهایم به رغم کاستیهای فراوانشان توجه مترجمانمان را به آثار نویسندگان و اندیشمندان تونسی و از جمله نجاة ادهان و امالزین بنشیخه و نیز فتحی مسکینی بیشتر جلب کند و امکان داد و ستد فکری فارسیزبانان با آنها بیشتر فراهم بشود.
***
س: کسی که دربارۀ فلسفه در تونس جستجویی بکند _چنانکه من پیش از سفر کردم_ حتماً با نام شما بهعنوان زنی فیلسوف روبرو میشود. بهعنوان دو زن اهل فلسفه از شرق و غرب جهان اسلام اجازه بدهید گفتگو را با تصویر کلی فلسفه در تونس شروع کنیم و سپس به موضوعات دیگر و بهویژه میزان حضور و نقشآفرینی زنان در آن بپردازیم.
ج: فلسفه در تونس مورد توجه است و در این حوزه کوششهای بسیاری در اینجا شدهاست. از آن جمله باید به مراکز آموزشی مهم و مؤثری که برای تدریس و تعلیم فلسفه در تونس هست اشاره کنم. برای بسیاری از ما اهل فلسفه -نمیگویم فیلسوف چون در به کار بردن این واژه احتیاط میکنم و بهنوعی از بهکاربردنش میترسم- به هر حال، برای کسانی که به فلسفه میپردازند اینجا فضاهای کاری زیادی هست. در دانشگاههای ما تعداد گروههای فلسفه قابلتوجه است. همچنین فلسفه در دبیرستانهای تونس درسی فراگیر و الزامی است و همۀ دانشآموزان دبیرستانی چه پسر و چه دختر با فلسفه آشنا میشوند. در حقیقت میشود گفت حکومت و نظامِ آموزش ما به فلسفه بسیار توجه داشته و روی آن سرمایهگذاری کرده و به اصطلاح بر سر اهمیت آن شرط بستهاست.
س: در جاهایی که سنت فلسفه وجود نداشته باشد معنای رواج فلسفه رواج فلسفۀ جدید متداول در غرب است. اما در تمدنها و سرزمینهایی که پیش از روبروشدنشان با مدرنیته، سنتهایی فلسفی داشتهاند همیشه این پرسش مطرح است که کدام فلسفه. مثلاً در ایران دورۀ جدید همیشه گویی رقابتی وجود داشته میان فلسفۀ جدید و آنچه بهاصطلاح فلسفۀ اسلامی میخوانند. در تونس هم بهعنوان کشوری اسلامی و بهویژه سرزمینی میراثدار ابنخلدون، این دوگانه هست؟ اگر هست، فلسفهای که اینجا از تدریس آن گفتید برگرفته از کدام سنت فلسفی است. به دانشآموزان و دانشجویان فلسفۀ اسلامی میآموزند یا فلسفۀ جدید غربی؟
غالباً و در بیشتر موارد فلسفۀ غربی. با تأسف بسیار این را میگویم چون تونس مستعمرۀ فرانسه بودهاست و هنوز نظام آموزشی آن تحت تأثیر مستقیم فرانسه است. تدریس فلسفه در اینجا به شیوۀ فرانسوی است و با همان مضامین. اصولاً در تونس تمدن غربی و نظامهای برآمده از آن را امکانی تربیتی برای انسان تلقی میکنند. بهتبعیت از همان نظام فرانسوی است که تونسیها به آموزش فلسفه عادت دارند.
اما اکنون _و منظورم این است که دستکم بعد از انقلاب (2010-2011، آغاز بهار عربی) _ به گونهای از آگاهی رسیدهایم که نوعی خواستِ آزادسازی شناخت و دانش از استعمار را پدید آورده و آزادسازیِ شناختی و معرفتی جامعه را از «استعمارِ شناختی» (الاستعمار المَعرِفی) اقتضا میکند. ما اکنون با جدیت در این راه گام برمیداریم و میتوانم بگویم حتی از این لحاظ نسبت به اقرانمان نوعی تقدم داشتهایم. مثلاً زیر نظر خود من و با مشارکت نویسندگان مختلفی که از برجستهترین پژوهشگران تونس هستند کتابی شکل گرفت و منتشر شد با عنوان «اندیشۀ استعمارزدایی» (الفکر الدیکولونیالي). مسألۀ ما تعریف استعمارزدایی و شیوۀ درست گزینش آن است. این نگرش در فلسفه تازه است و چیزی است که از دهۀ هشتاد سدۀ بیستم متداول شد و سرآغاز آن را هم میشود احتمالاً بحثهای ادوارد سعید دانست.
س: بله رویکرد پسااستعماری یکی از اندیشههای انتقادی متداول در مباحث فلسفی دهههای اخیر است. ادوارد سعید به انگلیسی مینوشت اما هم بخشی از سرچشمههای فکری او فرانسهزبان است، از جمله مباحث میشل فوکو دربارۀ گفتمان و قدرت و نظامهای معرفتی و رژیم حقیقت و مانند آنها، و هم در کنار ادوارد سعید و گایاتری اسپیواک و امثال آنها و مقدم بر آنها، آثار اندیشمندان استعمارستیز فرانسهزبان مانند امه سزر و فرانس فانون هست. شما هم دارید به فرانسه به این مباحث میپردازید یا کارهایی که به آنها اشاره کردید و از جمله کتابی را که ذکر کردید به عربی نوشتهاید؟
ج: به عربی. به عربی فصیح و بهاصطلاح به «زبان ضاد». همان عربی کلاسیک. باور داریم که میشود در زبانمان زندگی کنیم و به آن تعلق داشته باشیم و از آن زبانی بسازیم که سراسر فلسفی و معاصر باشد و با آن بتوان دربارۀ نوترین رخدادهای فکری و معنوی جهان از جمله اروپا و امریکا بحث کرد. همین الان در تونس ما دربارۀ پراگماتیسم، فلسفۀ تحلیلی و فلسفۀ هرمنوتیکی بهراحتی بحث میکنیم و آنها را به عربی فصیح به دانشجویانمان درس میدهیم. ورود استعمارزدایی به فلسفه در تونس نسبتاً تازه است و یکی دو سالی است که شروع کردهایم به اصطلاح بهشکل آشکار و صریح در این مسیر گام برداریم و از جمله میخواهیم یک گروه تخصصی فلسفۀ استعمارزدایی پدید بیاوریم و آن را تبدیل کنیم به امکانی برای آزادسازی ذهن خودمان و ذهن فرزندانمان، امکانی برای رهایی میراث و خاطره و تخیل خودمان از استعمارِ شناختی.
استعمارِ شناختی با تأسف بسیار توانسته است _گرچه به معنایی مطمئن نیستم باید بگویم متأسفانه یا نه_ به هرحال توانسته دستکم از بیش از پنجاه سال پیش بر نظام معرفت در دانشگاههای ما سیطره داشته باشد. وقتی میگوییم تونس در سال هزار و نهصد و پنجاه و شش استقلال یافت، یعنی این گزینه پیش از آن وجود نداشتهاست. نه فقط مدرسه و دانشگاهمان بلکه تخیلمان فرانسوی و فرانسهزبان بود. اکنون، و به ویژه از زمان انقلاب، مردممان به تواناییهای خودشان ایمان یافتهاند، به اینکه برای خودشان امکان دیگری بسازند برای نگریستن به جهان و بگویند من هستم نه بهعنوان رونوشتی از دیگران بلکه بهمثابه اصل خودم. فتحی مسکینی در کتابهایش بر این نکته تأکید دارد و برایمان از نوعی آزادی شناختی از استعمار و بازگشت به اصل و سرچشمۀ خویشتن سخن میگوید. او از جمله این اندیشه را در کتابش فلسفة النوابت مطرح کردهاست. النوابت [در لغت به معنای علف خودرو] تعبیر فارابی است و در تدبیر المتوحد ابنباجه هم هست. او میپرسد چگونه میشود که نوابت باشیم و در عین حال هم پایبندی به ریشهها داشته باشیم و هم معاصر باشیم. کانت و هگل و نیچه و لایبنیتس و اسپینوزا نامهایی است که بر گلوی ما، بر زبان و بر ضمیر و بر ذهنمان غلبه دارد. ما از اینها که همه جا دربارهشان مشغول وعظ و خطابهایم اشباع شدهایم. تنها من یا همسرم فتحی مسکینی نیستیم و اکنون گروهی گسترده از افراد گوناگون، از پژوهشگران جوان تا حتی کهنسالان اهل «زبانِ ضاد»، باور دارند که میشود دوباره متولد شویم در زبان خویش، در میراث خویش، در زندگی خویش، در خاطرات خویش، تا از این طریق امروز نوعی معاصربودن فکری و فلسفی تازه بیافرینیم. ما دیگر نه فقط مستعمرۀ غرب نیستیم، بندۀ شناخت غربی هم نیستیم. بندگی است که یک عمر مشغول دلوز و کانت و هگل باشی و یک لحظه توجه نکنی که از «خود»ت حرف نمیزنی و هیچ جا خودت نیستی، بلکه آنجا هستی تا منافع دیگری را تأمین کنی. من بهعنوان امالزین بنشیخه بسیار خوشحالم که امروز در علوم انسانی و در آموزش عالی ما راهی تازه برای رهایی از استعمار پیش پایمان قرار گرفتهاست و بسیار خوشحالم که این روز را دیدم. من خودم را از زیر بار فلسفۀ غربی که سالیان بسیار آن را به دوش کشیدهام رها خواهم کرد. در دانشگاه برنامهای فرانسویزبان را به ما تحمیل میکردند و ما هیچ نیرو و قدرتی در برابر آن نداشتیم چون میبایست موفق میشدیم و میبایست مدرک میگرفتیم و به رسمیت شناخته میشدیم، بعد میبایست برای امرار معاش کار پیدا میکردیم و خودمان را با برنامۀ کاری تطبیق میدادیم. حالا در پی انقلاب تونس و به لطف اندیشمندان تونسیای که راه را هموار کردند، میتوانیم بگوییم حرف فلسفیمان را به عربی میزنیم. من الان مشغول کتاب دومی هستم که نامش را گذاشتهام الفکر الدیکولونیالی 2: بین العالمی والمحلي (اندیشۀ استعمارزدایی 2: میان جهانینگری و بومینگری). این کار را با پژوهشگرانی داوطلب پیش میبرم بی اینکه نهادی درخواست و امکاناتی فراهم کردهباشد. ما مثل نوابت (گیاهان خودرو) هستیم. مستقل و منفرد کار میکنیم و در جهان میگردیم و بیابانهای ذهن را طی میکنیم. تا بعداً حاصل کار را به فرزندانمان بدهیم و بگوییم شما دوباره در زبانتان خواهید رویید، شما به سرزمینتان تعلق خواهید داشت و شما خود خدایگاناید. سیادت (خدایگانیِ) معرفتی شعار همین کتاب اخیر است که زیر نظرم در دست تدوین است. کتاب پیشین و این کتاب بستر معرفتی پهناوری است برای حرکت در مسیر استعمارزدایی در جهان، چه امریکای لاتین، چه افریقا، چه ایران. زمینهای است برای مردم هر جایی که به ضرورت آزادشدن از سیطرۀ غرب باور دارند، سیطره فقط سیطره بر زمینهایمان نیست. البته که این هم مهم است و طبعاً برای غزه درد میکشیم و همراه مقاومت میایستیم، اما الان ما دربارۀ آن نوع مقاومت حرف نمیزنیم بلکه موضوع بهویژه دربارۀ ذهنمان است که مسئلۀ خطیرتری است؛ چرا که بندگی ذهن خطرناکتر از بندگی زمین است. دربارۀ زمین ممکن است توافقها و تصمیمهایی پدید بیاید و زمینی را به گروهی بدهند. بندگی زمین موقت است. اما بندگیِ ذهن که در تاروپود روح وارد میشود، در سویدای دلت جا میگیرد و تو را از ریخت میاندازد و تبدیلت میکند به صرف یک رونوشت، بندگی مستمر است. یتیم نه اجدادی دارد نه آبایی نه میراثی نه ذهنی. با استعمارزدایی پیشینه و پشتوانۀ ذهن عربی آشکار میشود.
س: پس یکی از مهمترین دغدغههای فکری شما طرح و بسط اندیشۀ پسااستعماری است و اگر درست متوجه منظورتان شده باشم تحقق این امر فکری را در پیوندی آشکار با واقعهای سیاسی و اجتماعی، یعنی انقلاب تونس که سرآغاز بهار عربی شد، میبینید.
ج: بله، انقلاب برای ما رخدادی اساسی بود. لحظۀ تعلق ایجابی به خویشتن. باور پیدا کردیم به خودمان و به اینکه توانایی انقلاب داریم. بر ضد استبداد عینی قیام کردیم و پیروز شدیم. پس افزون بر آن باید انقلابی بر ضد استبداد ذهنی صورت بدهیم. این آن تصوری است که از استعمارزدایی داریم.
س: اگر موافق باشید برویم سراغ مسألۀ زنان و فلسفه. مسألۀ جنسیت نیز به گفتمانها ربط دارد و ازاینرو به قدرت. فلسفه تا پیش از جنبشهای فمینیستی بهطور عمده در انحصار فیلسوفان مرد بودهاست و ازاینرو برخی از عقل مذکر و غلبۀ ذهن مردانه در فلسفه صحبت میکنند و برخی دیگر میگویند فلسفه بهمثابه اندیشیدن استدلالی و تحلیل عقلانی فراتر از جنسیت است.
ج: در یکی از کتابهایم با عنوان صخب المؤنث (هنگامۀ زنانه) دربارۀ همۀ نظریههایی که زنان فیلسوف غربی مطرح کردهاند، بحث کردهام. دربارۀ کسانی که یک سبک فلسفهورزی مختص زنان آفریدهاند در برابر غلبۀ نرینگی بر رشتۀ فلسفه. همانطور که گفتید فلسفه از لحاظ تاریخی رشته و حوزهای است عمدتاً مذکر. یعنی از زمان افلاطون تا کانت فلسفه فقط از زبان مرد یا فرد مذکر سخن گفتهاست. از آغاز سدۀ بیستم و خصوصاً با سیمون دوبووار فیلسوف سرشناس فرانسوی فلسفۀ فمینیستی یا فلسفه به زبان زنان ممکن شد. در «هنگامۀ زنانه» دربارۀ چهار-پنج تجربۀ فلسفی فمینیستی صحبت کردهام، از سیمون دوبووار بهعنوان بنیادگذار فلسفۀ فمینیستی و همچنین از لوس ایریگارای، نانسی فریزر و جودیت باتلر و نیز فیلسوفان زنی که باور داشتند فلسفه جنسیت ندارد و منحصر به جنس مذکر نیست بلکه امری انسانی است و هر کسی این امکان را دارد که فلسفه بورزد. مسئلۀ من صرفاً قربانیدیدن زنان یا خشونت علیه آنان و گریستن و سخنگفتن از زنانگی بهصورت سلبی نیست. بلکه امروز پس از همۀ انواع دفاع از حقوق زنان سرانجام این امر ممکن شدهاست که از ابداع در زبان زنانه سخن بگوییم. امکان بنیادگذاری فمینیسم آفرینشگرانۀ زنان خلاقی که نظام غالب مذکر را متقاعد میکنند که زنان نیز خود آفرینندۀ اندیشه و زبان هستند و خلاق، نه فقط مانند مردان بلکه گاهی حتی بهتر از آنان. در حوزۀ هنر، در حوزۀ داستاننویسی، در حوزۀ نقاشی، در حوزۀ نمایش، در تمامی اینها تصور و گمان مردان این بود که آفرینشگری زنان دشوار است، اما اینک خلاقیت زنان را در همۀ این زمینهها میبینیم. در کتاب هنگامۀ زنانه یک فصل کامل را به تجارب هنری فمینیستی اختصاص دادهام، به زنان نقاش پرداختهام و تابلوهایشان را محلی برای تأویل و فلسفهورزی کردهام، آثار زنان هنرمند تونس و کشورهای دیگر افریقا، و همین طور منی حاطوم هنرمند فلسطینی. به همین ترتیب اکنون از بیشمار زنان اهل فلسفه هم میتوانیم حرف بزنیم. من به عنوان کسی که به فلسفه میپردازد و از سال 1987 در این زمینه قلم زدهاست و بیش از بیست کتاب در این حوزه دارد همواره دفاع میکنم از الگوی زن فیلسوف به زبان عربی، در وطنم، وطن عربی، و در همۀ سرزمینهایی که در آنها بنا بر اعتقاد نظام پدرسالاری زنان در فلسفه جایی ندارند و در عقل و دین نسبت به مردان کاستی دارند. در کتاب هنگامۀ زنانه از «النِسویة الابداعیة» (فمینسیم خلاقانه) سخن گفتهام. به نظر خودم آن کتاب پیشنهاد افقی تازه است برای زن فیلسوف که هنوز گاهی دچار کمرویی است در پرداختن به این رشته.
س: فکر میکنید کار و مشارکت شما آغاز فعالیت زن فیلسوف در سرزمینهای عربی خواهد بود؟
ج: نه، من ادعای بنیادگذاری ندارم و صرفاً از این الگو و از افق تازهای دفاع میکنم که با فمینیستهای عرب در مغرب جهان اسلام و نیز در مصر از آغاز سدۀ بیستم شکل گرفتهاست. نامهای فراوانی در حوزۀ فمینیسم عربی هست. ما پا جای پاهای دیگر میگذاریم. من کوشیدهام فلسفه بهمثابه رشتهای تخصصی را به میراث زنان عرب بسیار خلاقی مانند نوال سعداوی، فاطمه مرنیسی، آمال قرامی تونسی و دیگرانی مانند آنها بیفزایم.
س: آثار برخی از کسانی که نام بردید بیشتر ناظر به حال و گذشتۀ زنان در جهان اسلام بودهاست؛ عمدتاً نقد حال با رجوع به گذشته یا پیش چشم داشتن آن. جای آینده در این اندیشهها کجاست؟
ج: از معاصربودن دفاع میکنم. نمیگویم برگردیم مثلاً به متنبی و او را بازتولید کنیم. اما میگویم میتوانیم از تفسیر اشعار متنبی به منظور سرودن شعر امروز بهره بگیریم. امکانات شاعرانه در زبان عربی این توان را به آن میدهد که همواره ابزار مقاومت باشد و زمینهای برای پاسداشت خود زبان. در نگاه من شعر زندگی زبان است. چرا که شعر آفرینش پی در پی زبان است در استعارههای تازه، تصویرهای تازه و معانی تازه. شعر نگهبان زبانهاست. نگهبان توان نمادین مردم صاحب زبان. ملتها بدون شاعران آیندهای ندارند. پس وقتی از امرؤالقیس و شنفره و فراهیدی و خنساء دفاع میکنم، قصدم این است که بگویم امکان شعر عربی هنوز زنده است و بلکه شکوفا و پررونق هم هست بهواسطۀ شاعران نو. نمیگویم که دوباره ارکان میراث کهن عربی را برپا کنیم، که گذشته را برداریم و آن را به جای زمان حال بگذاریم. نه. هیچ زمانی جای زمان دیگر را نمیگیرد. زمان حاضر سرشار از زندگانی خویش، سرشار از امکانات خویش است، سرشار از ظرفیت ساختن زندگی در قالبی نو و متفاوت با گذشته است در چهارچوب نوعی معاصر بودن با آنچه در عوالم دیگر رخ میدهد، یعنی در تمدنها و فرهنگهای دیگر.
س: دربارۀ شعر متوجه منظورتان هستم، بهویژه که جدای از ماجرای شعر عربی، شعر در زبان فارسی هم نقشآفرینی و اهمیتی ویژه داشتهاست و دارد، ولی من دوست داشتم از فلسفه نمونههایی ذکر میکردید. در ایران برای ما همواره فلسفۀ فیلسوفان جهان اسلام در کنار فلسفههای گذشته و امروز غرب از یونان تا دورۀ معاصر مطرح بودهاست؛ مایلم بدانم در مقابل آن آموزش فرانسوی و فلسفۀ جدید غربی که به آن اشاره کردید، از فلسفۀگذشته در تمدن اسلامی چه چیزهایی برایتان سرچشمههای فکری محسوب میشود و دوست دارید آنها را بازخوانی و در آنها بازاندیشی کنید؟
ج: آثار فیلسوفان بزرگی به زبان عربی پدید آمدهاست، فیلسوفانی که گاهی تبار ایرانی دارند. ذهن بزرگ ذهن بزرگ است و عرب و ایرانی ندارد. فارابی، ابنسینا، غزالی، کندی، ابنباجه، ابنطفیل، ابنرشد، ابنخلدون. فهرست بلندی از این فیلسوفان بزرگ داریم که در اینجا حقشان ادا نمیشود در تدریس و تحقیق. اینکه بگوییم ابنرشد در فلان سال زاده شد و فصل المقال و الکشف عن مناهج الادلة را نوشت و این قبیل حرفها، فایده و معنای خاصی ندارد. وقتی دربارۀ ابنرشد مینویسم یا به ابنرشد رو میکنم دارم رو میکنم به امکان فلسفی اصیلی که موجب میشود در برابر فرهنگ غرب مجالی برای اندیشیدن داشته باشم و اگر فرد غربی میگوید مثلاً هگل یا کانت، من میگویم ابنرشد هم. منظورم محقق کردن نوعی برابری متافیزیکی است. وقتش رسیده است آن توهم تفوق غربی نابود بشود و بگوییم ما وجود داریم از راه تعلقمان به خودمان. این راه آزادکردن ملت است از زخمهای روحیای که استعمار به وجود آوردهاست و در طی دویست سال ما را تبدیل کرده به صرف مستعمراتی عقبمانده و متعلق به جهان سوم. آنها حافظۀ ما را از بزرگانمان پاک کردند. این منطق استعمار است. اکنون که دیگر در وطنمان خدایگانیم، وقتش رسیدهاست که بگوییم ذهن ما هم سیادت و خلاقیت دارد.
س: همین تأکید و تمرکز شما بر خلاقیت و آفرینشگری در زبان، قاعدتاً به این انجامیدهاست که در کنار نوشتههای فلسفی، آثار ادبی هم منتشر کنید، شعر و رمان. این طور نیست؟
ج: تاریخ فلسفه سرشار است از فیلسوفانی که شاعر هم بودهاند، یا داستان نوشتهاند. سیمون دوبووار، سارتر، آلبر کامو، از آنسو رماننویسی مانند نجیب محفوظ در مصر استاد فلسفه بود. کسانی مانند کوندرا یا کافکا آمیزشی ژرف میان فلسفه و داستان برقرار کردند. من میکوشم همان سنت را ادامه بدهم به زبان عربی در تونس. در همین چهارچوب تا کنون چند رمان نوشتهام. نخستین رمانم را کمی پیش از انقلاب نوشتم و پس از انقلاب منتشرش کردم. عنوانش جرحی السماء (زخمیان آسمان) است. مضمونش رابطۀ فعال ما با تراث و با تخیل عربی و اسلامی است بهشیوهای غیربنیادگرایانه.
رمان دوم _ لن تُجَنّ وحیداً هذا الیوم (تنها دیوانه نمیشوی امروز) به همۀ انقلابیان عرب اهدا شده و آن را در همراهی با نوای انقلاب نوشتم و کوشیدم نشان بدهم در احساس مردم چه رخ داده که امکان جهان تازهای را بهوجود آوردهاست. در تونس انقلاب به معنای حقیقی پیروز نشد و آن را بهنوعی از ما دزدیدند. سرخورده شدیم. گمان میکردیم دنیا بهنحو مطلق و بنیادین تغییر خواهد کرد. اما دیدیم بسیاری چیزها به صورت دیگری بازگشت. برای همین سرخوردگی زیادی در پی انقلاب تونس پیش آمد. اما ما همچنان امید داریم. انقلابمان ایدۀ بسیار زیبا و خارقالعادهای بود. گویی وطن عرب مجنون شد، بهصورتی خلاقانه، بهصورتی زیبا. این محور رمان دوم است.
رمان سوم اسمش طوفان من الحلوی فی معبد الجماجم (توفان شیرینی در معبد جمجمهها) است. داستان مردمی که تروریستهای اسلامگرا در کوه شعانبی که کوه مشهوری در تونس است آنها را سربریدند و هیچ دولتی در حقشان دادخواهی نکرد. این داستان را نوشتم تا به آنها زندگی دوباره بدهم و کاری کنم که حرف بزنند. رمانی تخیلی و فانتزی است سرشار از اندیشههای فلسفی به این معنا که رمان خودش درون زبان خاص خودش و از طریق استعارههایش بیندیشد. من باور دارم که فلسفه منحصر به دانشگاه و مفاهیم دقیق و باریکبینانه و خشک و عبوس نیست. در کتاب الفلسفة فی فضاء العمومی (فلسفه در سپهر عمومی) به این موضوع پرداختهام. معتقدم فلسفه رخدادی عمومی است که حتی میتواند در دل مردم شادی بیافریند. فلسفه همان کاری است که سقراط میکرد؛ پابرهنه در خیابانها میگشت و به جوانان اندیشیدن میآموخت.
رمان چهارمم عنوانش صیاد الغروب است. نوعی زندگینامۀ خانوادگی است، اما تخیلی. قهرمان کتاب روی صندلی نشسته و راه نمیرود. نه فقط به این سبب که بیمار است بلکه راه نرفتنش نمادین است. گویی در جهان راه رفتن ممنوع شدهاست. راه تاریک است. پیش پای هیچکس راه روشنی نیست. نام این داستان را قَدَر (سرنوشت) هم میتوان گذاشت. چگونه میشود با سرنوشت روبهرو شد؟ میشود با سرنوشت روبهرو شویم با روایت کردن آن. همۀ کاری که قهرمان داستان میکند –که اسمش را ایوب گذاشتهام- همین است که عکس خورشید را بگیرد و با آن شاد باشد. اما او خورشید را تنها در یک لحظه شکار نمیکند، آن را در فاصلۀ میان روز و شب جستجو میکند. ما همیشه در لحظۀ میان شب و روز به سر میبریم. سرنوشتمان نامعلوم است.
نوشتن رمان برای من همان کنش استعمارزدایی است، وقتی رمان مینویسی داری از دردهای خاص خودت و عزیزانت و ملتی که به آن تعلق داری میگویی. پس در خانۀ خودت نشستهای. مقصود از خانه مردمانت (ملتت)، زبانت، حافظهات، زادگاهت است. این همان خانۀ خاص توست. زبان ویژۀ خودت.