گفتار دکتر رضا ابوتراب در جلسه رونمایی مخنویس پلاس
سال ۱۴۰۰ وقتی مخنویس برای بار اول چاپ شد اصلا فکرش را نمیکردم به چاپ پنجم برسد و امروز نوبت چاپ مخنویس پلاس برسد.
البته احتمال میدادم که مخنویس برای مخاطبان خاص که به نوروساینس یا عصبشناسی و تکامل علاقه دارند کتابی جالب و هیجان انگیز باشد ولی این استقبال عمومی از مخنویس همیشه برای من تامل برانگیز بوده است.
نویسنده کتاب مرگ تخصص در جایی از کتابش میگوید همان مردمی که حاضر نیستند دستورات پزشک متخصصشان را اجرا کنند اگر همان پزشک کتابی درباره تسلیحات هسته ای بنویسد برای خریدنش صف میکشند چون عاشق متخصص ها هستند و شاید بخشی از استقبال از مخنویس هم به تخصص دهان پرکن من یعنی مغز و اعصاب مربوط باشد ولی به نظرم مهمترین علت اقبال عمومی نسبت به مخنویس، تلگرافی و تلگرامی بودن کتاب است
.همان طور که میدانید مخنویس و مخنویس پلاس حاصل جمع آوری نوشته های من در کانال تلگرام من است.و با توجه به محدویت کلمات در تلگرام من همیشه مجبورم نوشته هایم را کوتاه و کوتاه تر کنم تا در یک پست بگنجد و جاشودو همین مساله باعث عادت و شاید اجبار من به کوتاه نویسی شده است و این خلاصه نویسی باعث شده است من از خیر مقدمه و موخره و شرح و تفصیل و پاسخ به انتقادات بگذرم و گرچه ممکن است اینها در ظاهر عیب کتاب باشد ولی با توجه به سلیقه دیجیتالی نسل جدید تبدیل به حسن مخنویس شده است.
نسل جدید برخلاف ما که با ضبط صوت های قدیم آهنگ گوش میدادیم و حاضر بودیم برای شروع آهنگ ۵ دقیقه نوار خالی گوش دهیم و یک ربع پیش درآمد آن را تحمل کنیم تا خواننده کم کم های هایش را شروع کند و بیست دقیقه بعد به اوج برسد تنها به آهنگهایی گوش میدهند که در آن آواز در کمتر از یک دقیقه شروع شود و فوری به اوج برسد و تمام شود وگرنه تنها با یک کلیک بدون اینکه نیاز باشد مثل نسل ما نوار را از ضبط در بیاورند و دنبال نوار بعدی بگردند به سراغ آهنگ بعدی خواهند رفت.
مخنویس گرچه شاید به ناچار ولی این سلیقه جدید را در نظر گرفته است و این یکی از رازهای موفقیتش و البته اشکالش هم هست چون گاهی کوتاه نویسی باعث سوتفاهم و بد فهمی میشود گرچه من در مخنویس سعی کرده ام تا آنجا که ممکن است با صرفه جویی همراه با وسواس از کلمات استفاده کنم.
اما شاید مهمترین علت اقبال به مخنویس چیزی فراتر از این حرفها باشد.
علت دیگر اقبال مخنویس اینست که ما در سالهای اخیر شاهد اتفاق مهمی نه فقط در ذهنیت ایرانیها بلکه در همه آدمها هستیم و آن فربه شدن حس فردیت در اذهان آدمهاست.
اجداد ما تا همین صدسال پیش بیشتر تصمیمات زندگی شان را با اتکا به نظر جمع و جامعه مثل پدر و مادر بزرگتر فامیل رئیس قبیله، ملای ده میگرفتند. برای سالهای سال نه تنها دیگران برای ازدواج آدمها تصمیم میگرفتند و اسم بچه های آنها را انتخاب میکردند بلکه گاهی تصمیم درباره مرگ و زندگی آدمها هم به خودشان ربطی نداشت در واقع این فردیت فربه شده ای که امروز در ما وجود دارد ظاهرا چیزی کاملا نوظهورست.
در قدیم آدمها همه سوالاتشان را از بزرگترها میپرسیدند و مهمتر اینکه به جوابهای آنها کاملا اعتماد داشتند.
سوالات ساده ای مثل ازدواج کنم یا نه؟ بچه دار شوم یا نشوم؟یا چرا نباید فلان کار را بکنم همه جوابهای قطعی و ساده ای داشتند جوابهایی که پشت به پشت به ارث میرسیدند.
باید ازدواج میکردیم چون سنت پیامبر بود بچه دار میشدیم چون بچه عصای پیری و نیروی کار بود و نباید فلان کار را میکردیم چون گناه داشت و به جهنم می رفتیم.
جواب این سوالات در صد سال پیش قاطع و قابل اعتماد بود ولی امروزه آدمها حاضر نیستند به راحتی مرجعیت کسی را در تصمیمات زندگی خود قبول کنند و در درجه اول خودشان میخواهند به دنبال جواب چنین سوالاتی بروند.
امروزه حتی اگر از دختر کوجکتان بخواهید فلان کار را نکند اولین چیزی که از شما خواهد پرسید این است که چرا نکند؟
دوستی داشتم که میگفت وقتی از پسر ۵ ساله اش کاری میخواهد و نمیپذیرد پشت بندش میگوید نمیکنم چون من هنوز با حرفهای تو توجیه نشده ام.
در چنین فضایی که فردیت حرف اول را میزند و دیگر آدمها مرجعیت بزرگترها و بالاترها را قبول ندارند کتابها و حرفهایی که کمک میکنند بتوانیدخودتان خودتان را توجیه کنید و خودتان بتوانید به تنهایی درباره زندگی تان تصمیم بگیرید طرفدار پیدا خواهند کرد و شاید یکی از مهمترین دلایل محبوب شدن عمومی فلسفه در بین مردم عادی هم در سالهای اخیر همین باشد.
سی سال پیش وقتی دوستم در دانشگاه در رشته فلسفه قبول شد من تقریبا هیچ چیزی درباره فلسفه نشنیده بودم و یادم می آید شاید تنها کتاب فلسفی که کسی میتوانست در کتابفروشی معمولی پیدا کند فلسفه ی غرب برتراند راسل بود ولی حالا کتابفروشی ها پر شده اند از کتابهایی درباره فلسفه ازدواج فلسفه بچه داری فلسفه هنر فلسفه برای کودکان و این اقبال به فلسفه تا جایی پیش رفته که کلاسهای خصوصی فلسفه برگزار میشود.
در غرب این میل و علاقه عمومی به فلسفه سالهاست که شروع شده و فلاسفه مثل نیچه هایدگر روسو هگل ..تبدیل به ابرقهرمانان اروپا و یکی از تاثیرگذارترین آدمهای قرن اخیر شده اند مردم فلسفه میخوانند چون دلشان میخواهد خودشان سر از کار عالم درآورند و این لابد بی ربط به رشد فردیت نیست و احتمالا این اقبال به فلسفه در ایران هم بی ربط به رو به ضعف رفتن مرجعیت قدیم و تلاش آدمها برای رسیدن خودشان به پاسخ های زندگی و رشد فردیت نباشد.
البته امروزه فلسفه رقبای بزرگ یا شاید رفقای بزرگی هم پیدا کرده است رقبایی مثل نوروساینس، روانشناسی اجتماعی و عصب شناسی تکاملی که قادرند مثل فلسفه پاسخهای خوبی برای چگونه و چرا زیستن ما جفت و جور کنند.
البته نگاه به جهان و آدمها از منظر عصب شناسی تکاملی کاری که من در مخنویس انجام میدهم منتقدان سفت و سختی هم دارد و من در اینجا بعد از مطرح کردن چند نقد مهم به دفاع از عصب شناسی تکاملی خواهم پرداخت.
اولین انتقادی که به رویکردهای تکاملی میشود عدم قطعیتی ست که در آنها وجود دارد.منتقدان میگویند هیچ کس نمیتواند با قطعیت مطمئن باشد که یک دایناسور چگونه و طی چه فرایندی به یک مرغ عشق تبدیل شده است و علم تکامل پر از حدسیات و اما و اگرهایی ست که دائم در حال تغییرند.
در جواب این منتقدان میتوان گفت اتفاقا وجود شک در ادعاهای علمی نه نقطه ضعف آن بلکه نقطه قوت آن است.علم اگرچه زیاد اشتباه میکند ولی قادرست بی تعصب اشتباهاتش را بپذیرد و آنها را اصلاح کند در واقع علم نه تنها به یافته های خودش تعصب ندارد بلکه به خودش شکاک هم هست..
در واقع علم حاصل نگاه پارانوئید به دنیا و طبیعت است.دانشمند کسی ست که به رابطه هایی که در طبیعت مشاهده میکند شک میکند و بعضا از دل این شک ها و رابطه های به نظر بیربط و افکار پارانوییدی فرمولهای علمی کشف میکند.
نیوتن به افتادن سیب از درخت نگاهی پارانوئیدی افکند و از دل آن قانون علمی جاذبه را کشف کرد.
برای سالها علمای یونان فکر میکردند خورشید به دور زمین میچرخد و زمین مرکز عالم است و گرچه این غلط بود ولی بالاخره داستان چرخیدن یکی به دور دیگری درست بود و علم بعدها با قبول اشتباهش نظرش را اصلاح کرد.
کتاب مخنویس پلاس هم درواقع حاصل شکها و اما و اگرهای بسیاریست که در دنیای علمی امروز وجود دارد.
در مخنویس به جای بایدها با شایدها مواجه خواهید شد.مخنویس معلم نیست بلکه شاگرد بازیگوشی ست که شک های شما را نه به یقین بلکه به شکهای بیشتر و بیشتری تبدیل خواهد کرد.
مخنویس جواب نیست سوالست.
بارها از خودم پرسیده ام که چه شد که نوشتن مخنویس را شروع کردم آنهم در حالی که نوشتن برایم نه تنها لذت چندانی ندارد بلکه کاری طاقت فرساست درست برخلاف خواندن که از آن لذت بسیاری میبرم و حالا مدتیست به این نتیجه رسیده ام که نوشتن برای من بیشتر راهی بوده و هست برای فراموش نکردن سوالاتی که بعد از تامل در یک مساله پیچیده یا خواندن یک کتاب جدید در ذهنم جرقه میزنند.
اشکال دومی که به رویکردهای تکاملی و عصب شناسانه مطرح میشود و بنابراین به مخنویس هم اصابت میکند این ست که این رویکرد تنها از پشت یک عینک خاص یعنی عینک زیست شناسی به دنیا نگاه میکند و به نگاه ها و جنبه های دیگر نگرش به دنیا توجهی ندارد.
بگذارید با یک مثال مساله را روشن تر کنم.
فرض کنید دختر جوانی خودکشی میکند.
روانشناسش میگوید اگر داروهایش را درست مصرف کرده بود چنین اتفاقی نمی افتاد در حالی که یک جامعه شناس لابد وضعیت نابسامان جامعه را دلیل اصلی خودکشی او میداند یا سیاستمدار خودکشی دختر را به گردن سیاستهای غلط اقتصادی دولت می اندازد از آن طرف یک روحانی لابد علت خودکشی او را به ایمان ضعیفش ربط میدهد در حالی که احتمالا همه این علل تا حدی در خودکشی دختر موثرند.
در واقع مشکل اینجاست که وقتی چکش در دستان ماست فقط میخ را میبینیم و یکی از ایرادهای مخنویس هم این است که فقط چکش عصب شناسی و تکامل را در دستانش گرفته است و بقیه چیزها را نمیبیند.
من گرچه این ایراد را وارد میدانم ولی جواب من به این انتقاد این است که هیچ علمی بدون جزئی نگری و فراموش کردن کلیات پیش نمیرود.
مخنویس فقط از منظر زیست شناسی و عصب شناسی به جهان نگاه میکند چون فقط همین را بلد است چون مخنویس نه فیلسوف است نه سیاستمدار نه جامعه شناس نه دینشناس!همان طور که پاستور فقط میکروب شناسی بلد بود و چیزی درباره فلسفه بیمارهای میکروبی نمیگفت.
سومین ایرادی که منتقدان به رویکرد عصبشناسی تکاملی میگیرند جبرگرایانه بودن آن است.
من در اینجا نمیخواهم ثابت کنم که مخنویس جبرگرایانه نیست بلکه میخواهم بگویم جبری دانستن یا ندانستن امور لزوما اصل داستان آنها را تغییر نخواهد داد.
مثلا کسانی که فصل عشق و هوس در مخنویس پلاس را خوانده باشند احتمالا به این فکر خواهند افتاد که عشق تنها حاصل تغییراتی در نورونهای نوروترانسمیترهای مغزیست ولی این فکر هرگز باعث نمیشود دیگر نتوانند عاشق شوند زیرا عشق فارغ از چیزی که درباره اش میدانیم در مغز ما اتفاق خواهد افتاد.
یا اگر قبول کنیم مغز زن و مرد از نظر توانایی های عصب شناسی در ریاضی تفاوتهایی با هم دارند این به معنای مجوزی برای ایجاد محدودیت های جنسی یا عاملی برای عدم موفقیت مریم میرزاخانی ها در رشته ریاضی نیست مریم های زیادی حتی اگر نروروساینس ثابت کند که مغز مردها اوتیستیک ترست همچنان جایزه ریاضی خودشان را خواهند گرفت.
یا یک فرد اخلاقی قرار نیست بعد از خواندن فصل اول مخنویس که درباره روند زیست شناسی و عصبی تکامل اخلاق در انسانها حرف میزند تبدیل به آدمی ضد اخلاق و آنتی سوشیال شود.
اتفاقا این نگاه تکاملی و عصب شناسانه میتواند باعث افزایش پذیرش محدودیت های زیستی ما و در نتیجه بهبود رضایت در زندگی شود.
اینکه کسی که قدش ۱۶۰ سانتی متر است بپذیرد که علارغم تلاش بسیار نمیتواند بسکتبالیست تیم ملی شود شاید به او کمک کند اتفاقا فوتبالیست خوبی شود.
مخنویس و کلا عصبشناسی تکاملی شاید به شما بگوید خواستن توانستن نیست ولی این لزوما چیز بدی نیست.
اصلا شاید یکی از بزرگترین پروژه های زندگی هر یک از ما شناختن چیزهایی باشد که نمیتوانیم در زندگی تغییرشان دهیم چیزهایی مثل فرزندانمان همسرانمان و کشورمان و مهم تر از همه خودمان!
و اصلا شاید فهم علمی جبری که در طبیعت وجود دارد بتواند به پذیرش و کنار آمدن ما به چیزهایی که نمیتوانیم در زندگی مان آنها را تغیبر دهیم کمک کند.
چهارمین نقدی که به رویکردهای تکاملی وارد میشود اتکای زیاد آنها بر پدیده شانس است زیرا کل تئوری تکامل بر روی شانه های آزمون و خطا بناشده است.
ولی آیا پذیرش نقش شانس در زندگی و بالاتر از آن در عالم از اعتبار آدم و عالم میکاهد؟
آیا قبول نقش شانس و اقبال راه را برای خرافات باز میکند و باعث بی انگیزگی و ناامیدی میشود؟ آیا قبول عنصر شانس در زندگی تماما اثراتی منفی دارد؟
جواب من نه تنها منفیست بلکه معتقدم پذیرش نقش شانس در زندگی اتفاقا میتواند مزایای مهمی هم در زندگی ما داشته باشد.
من در فصل شانس و اقبال مخنویس پلاس داستان ثبت نامم در کنکور را تعریف کرده ام داستان روزی که بعد از تحویل دادن مدارکم به پستخانه از شدت گرما به یک بقالی رفتم و یک بستنی خریدم و موقعی که میخواستم پول بستنی را از جیب پیراهنم در آورم ۴ عکس سه در چهار از جیبم کف مغازه افتاد و فهمیدم عکسهایم را داخل پاکت کنکور نگذاشته ام.
من بارها به این فکر کرده ام که اگر هوس بستنی نکرده بودم لابد مدارکم ناقص پست میشد و کارت کنکور برایم صادر نمیشد و آن سال دیگر نمیتوانستم کنکور بدهم و مجبور میشدم به سربازی بروم و بعید بود دیگر پزشک و نورولوژیست و نویسنده مخنویس شوم یا درباره کتاب شدن کانال تلگرامی مخنویس هم احتمالا اگر با دکتر حسین شیخ رضایی ناشر کرگدن هم مدرسه ای نبودم و او مهندسی را رها نکرده بود و فلسفه نخوانده بود و نشر کرگدن را راه نینداخته بود و من تلفنش را نداشتم بعید بود حال و حوصله پیدا کردن ناشر دیگر و کتاب کردن مخنویس را روزی پیدا میکردم.
و اگر از این زاویه به موفقیت هایمان نگاه کنیم به یک حس فروتنی خواهیم رسید و از آن طرف همین نگاه باعث میشود شکست هایمان را هم راحت تر بپذیریم و همه آنها را به گردن بی لیاقتی هایمان نیندازیم زیرا شانس های ما از همان روزی که ژنهایمان در نطفه به صورت شانسی جفت و جور و سپس به جنین تبدیل می شویم آغاز میشود و بعد از تولد هم با پدر و مادری که ما را بزرگ میکنند و کشور و شهر و محله و دوستانی که پیششان بزرگ میشویم ادامه پیدا میکند.
شانس یک خرافه ی بی کلاس نیست بلکه نیروی مهمیست که طبیعت برای تغییر و البته بقا و زنده نگه داشتن مخلوقاتش در اختیار دارد.
در مغز غزالها نورونهایی وجود دارد که کارشان فقط تاس انداختن برای چپ یا راست جهیدن است.غزالها وقتی از چنگال پلنگ فرار میکنند دائم جهتشان را به راست یا چپ تغییر میدهند و این تغییر جهت هیچ الگوی مشخصی ندارد چون اگر الگویی داشت پلنگها آن را کشف میکردند و نسل غرال ها را منقرض میکردند و طبیعت این بی الگو بودن و تصادفی بودن جهش ها را با قرار دادن نورونهای تاس انداز در مغز غزال ایجاد کرده است.
از نگاه دیگر پذیرش تئوری تکامل برخلاف ظاهر خشنش میتواند به فروتنی و رحیم تر شدن ما آدمها کمک کند.
وقتی بدانیم ما آدمها در ۹۸ درصد ژنهایمان با شامپانزه ها و ۸۰ درصد با گاوها و ۵۰ درصد با کرمها و ۴۰ درصد با موزها اشتراک و فامیلی داریم آنوقت شاید با طبیعت مهربانتر رفتار کنیم.
وقتی بدانیم طبیعت چند میلیارد سال پیش از ما آدمهای متکبر و پر مدعا توسط یک تک سلولی قیچی و کانال و پمپ و کاتالیزور و چرخ و دیوار را اختراع کرده و یک میلیارد سال پیش با اختراع اولین مغز پردازش اطلاعات را قبل از اینکه ما کامپیوتر را اختراع کنیم آغاز کرده است آنوقت شاید فروتنی بیشتری پیدا کنیم.
انتقاد پنجمی که به رویکرد های تکاملی و عصب شناسی میشود بی معنایی مجازات و بی اخلاقی در چنین رویکردی ست به این معنا که اگر میگوییم آنتی سوشیال ها با توجه به ژنها یا عصب شناسی شان مجبور به کارهای غیر اخلاقی هستند در چنین نگاهی پس دیگر مجازات چه معنایی پیدا خواهد کرد.
در پاسخ به این ایراد میخواهم بگویم که اتفاقا نگاه نوروساینس به مجازات نگاه بسیار اخلاقی تر و فاخر تر و از همه مهمتر کارآمد تریست.
انسانهای آنتی سوشیال آدم میکشند و باید تا ابد در زندان و دور از جامعه نگه داری شوند نه چون چنین مجازات هایی حقشان است بلکه چون به دیگران آسیب میزنند ولی مجازات چنین افرادی در یک رویکرد عصب شناسی تنها در جهت پیشگیری ست نه انتقام.
چند سال پیش یک جنایتکار نروژی ده ها نفر بیگناه را به رگبار بست، اخیرا از او فیلمی در زندان منتشر شده که شاد و خرم مشغول ایکس باکس بازی کردن است بدون اینکه کسی قصد انتقام گیری از او داشته باشد.شاید در آینده روشهایی برای درمان یا تغییر مغزی و ژنی آنتی سوشیال هایی که در زندانها حبس ابد میگذارنند هم پیدا شود بدون اینکه نیاز باشد با عجله و از روی انتقام آنها را اعدام کنیم و این کار تنها از علم نوروساینس بر می آید.
در پایان و با وجود این دفاعیه نسبتا طولانی با فروتنی معایب مخنویس پلاس را میپذیرم.
میپذیرم که مخنویس جامع و کامل نیست برای بسیاری از سوالات جوابی ندارد و جوابهایی هم که دارد گاهی ممکن است غلط بوده باشد مثل بسیاری از پاسخ های علمی که غلط بودنشان معلوم شده است و البته این خاصیت علم است.
علم تعصب ندارد و غلط هایش را میپذیرد و آنها را اصلاح میکند بدون اینکه گریبان چاک کند.
مخنویس هم لابد غلط هایی دارد که در آینده اصلاح خواهند شد با این حال من به عنوان نویسنده از مستند بودن و علمی بودن مخنویس دفاع میکنم و ادعا میکنم که همه مطالب مخنویس بر اساس علم روز نوروساینس نوشته شده است.
نمیدانم که آیا مثلا بیست سال بعد هم مخنویس خواننده خواهد داشت یا به سرنوشت بسیاری از کتابهای علمی دیگر دچار خواهد شد با این حال به ماندگاری مخنویس از این جهت که به جز علم پر از داستان و روایت هم هست امید دارم و آرزو میکنم نوه های من هم مخنویس را بخوانند و بفهمند و به کرم جاودانگی من (همان کرمی که البته در همه آدمهایی که کتاب می نویسند نقاشی میکنند فیلم می سازند شعر میگویند) احترام بگذارند البته اگر تا آن زمان اصلا راه و رسم کتاب خوانی ور نیفتاده باشد.
در پایان از خوانندگان مخنویس تقاضا دارم بدی های کتاب را به خوبی هایش عفو کنند.
پایان این مقال را به سعدی میسپارم که می فرماید
دریغ آمدم زآن همه بوستان
تهیدست رفتن سوی دوستان
به دل گفتم از مصر قند آورند
برِ دوستان ارمغانی برند
مرا گر تهی بود از آن قند، دست
سخنهای شیرینتر از قند هست
که در بحرِ لؤلؤ صدف نیز هست
درختِ بلند است در باغ و پست
الا ای خردمند پاکیزهخوی
خردمند نشنیدهام عیبجوی
قبا گر حریر است و گر پرنیان
به ناچار حَشوَش بود در میان
تو گر پرنیانی نیابی، مجوش
کرم کار فرما و حشوش بپوش
ننازم به سرمایهٔ فضلِ خویش
به دریوزه آوردهامْ دستْ پیش
شنیدم که در روز امیّد و بیم
بَدان را به نیکان ببخشد کریم
تو نیز اَر بدی بینیم در سَخُن
به خلق جهانآفرین کار کن