مروری بر آثار خانم دکتر آموزگار
گفتگوی سیاست نامه با فاطمه مینایی
- با توجه به آثار خانم آموزگار که تخصصشان تاریخ و زبانهای باستانی ایران است و حوزۀ کاری شما که فلسفه است، اجازه بدهید گفتگویمان را با دو پرسش کلی آغاز کنیم. یکی دربارۀ فلسفه و زبانشناسی و دیگری دربارۀ فلسفه و تاریخ. آیا آثار زبانشناسانه به کار فلسفهورزی میآید؟
فلسفه از همۀ دیگر رشتهها تغذیه میکند و هیچ دانشی نیست که دست کم به کار گروهی از اهل فلسفه نیاید. زبانشناسی اتفاقاً از جمله دانشهایی است که فلسفه خواهناخواه با آن پیوندی نزدیک دارد. جدا از تأملات فلسفی دربارۀ پدیدۀ زبان که سابقۀ آن در فلسفه به یونان باستان میرسد (مثلاً رسالۀ کراتولوس افلاطون) و از برخی اندیشههای فارابی و ابنسینا تا فلسفههای تحلیل زبانی در سدۀ بیستم ذیل آن میگنجد، همچنین جدا از فلسفۀ زبانشناسی بهعنوان شاخهای از فلسفۀ علم، خود علم زبانشناسی از سدۀ بیستم مستقیماً فضای فلسفه را شکل دادهاست و همچنان بر آن اثر میگذارد. اندیشههای بنیادگذار این علم یعنی فردیناند دوسوسور سرآغاز چندین جریان بزرگ در فلسفه بودهاست، از جمله ساختگرایی و نقدهای آن مانند پساساختگرایی (با شخصیتهایی مثل لوی-استروس، لکان و آلتوسر) و همینطور نشانهشناسی که یکی از نقاط تماس فلسفه و زبانشناسی است (از جمله در کار رولان بارت و امبرتو اکو). نمونۀ دیگرِ پیوند فلسفه و زبانشناسی کارهای چامسکی است که مواد و مصالح فراوانی برای تأملات فلسفی در حوزۀ فلسفۀ ذهن و علوم شناختی فراهم میکند. اندیشههای او در زبانشناسی پیامدهای فلسفی خطیری برای مسائل سنتی فلسفه مثل دوگانۀ قدیمی تجربه و عقل یا دانش پسینی و پیشینی دارد. دادههای زبانشناسی در حوزههایی مثل فلسفۀ زبان، فلسفۀ معنا و فلسفۀ ذهن کاربرد و اهمیت دارد. مثلاً بصیرتهای «کاربردشناسی» برای تحلیل معنا و تحلیل خود زبان در فلسفه به کار میآید.
طبق یک تقسیمبندی قدیمی اما برای بحث فعلی ما کافی و کارآمد، زبانشناسی را به دو شاخۀ کلی زبانشناسی عمومی و زبانشناسی تاریخی تقسیم میکنند. با توجه به نکاتی که به آنها اشاره کردم پیوند زبانشناسی عمومی و فلسفه آشکارتر از آن است که نیاز به بحث بیشتر باشد. اما افزون بر آن، زبانشناسی تاریخی هم در فلسفهورزی و فلسفهپژوهی نقش شایانتوجهی دارد. در اندیشۀ فیلسوفانی مانند مارتین هایدگر گاهی توجه به ریشهشناسی واژگان موضوعیت پیدا میکند. مهمتر اینکه در تفسیر دیدگاههای پیشینیان گاهی مستقیماً شناخت زبان فیلسوفان و زبانشناسی تاریخی اهمیت دارد؛ وقتی مثلاً هانس گئورگ گادامر یا ژاک دریدا یا کارل ریموند پوپر در حال استفاده از تعبیری یونانی یا به دست دادن تفسیری از فلسفۀ افلاطون هستند بهناگزیر مطالبی مطرح میکنند که برای سنجش و ارزیابی آن تخصص در زبانهای باستانی و زبانشناسی تاریخی کارآمد است.
بدون آشنایی کافی با زبانشناسی تاریخی و داشتن تصوری درست و علمی از قواعد اشتقاق یا دگرگونیهای آوایی و تبدیل حروف، یا بدون شناخت علمی کافی از خانوادههای بزرگ زبانی، گمانهزنی فلسفی ممکن است به ریشهشناسیهای ذوقی و حتی عامیانه بیانجامد. نمونۀ آشنایش در اهل فلسفۀ معاصر در ایران سیداحمد فردید است که بهرغم بعضی بصیرتهایش گاه بیپروا و بدون مستندات و شواهد علمی و تاریخی دعاوی زبانشناسانهای مطرح میکرد و ریشهشناسیهایی بدون پشتوانۀ علم زبانشناسی به دست میداد. دانش و تخصص کسانی مانند خانم دکتر ژاله آموزگار به رفع این دست اشتباهات و تصحیح رویکردهای غیرعلمی یاری میکند.
- حال به سراغ پرسش دوم برویم. پژوهشهای تاریخی و کلاً تاریخدانی چه اثری بر فلسفهورزی دارد یا ممکن است داشته باشد؟
فلسفه مثل ادبیات و هنر این ویژگی را دارد که به یک معنا چیزی در آن تبدیل به «گذشته» نمیشود. فلسفهورز همیشه در گفتوگو با تاریخ فلسفه است. این که این پیوستگی چگونه باید روشمند شود و چه مشکلاتی همراه آن است موضوعی است که باید در جای خود بهتفصیل به آن پرداخت (پیشتر در گفتاری با نام «فلسفه یا تاریخ: دوگانۀ ناگزیر؟» که نسخۀ شنیداری و دیداری آن روی اینترنت هست به جنبههایی از این مسئله اشاره کردهام).
در زمینۀ خاص گفتگویمان، یعنی تاریخِ فرهنگ ایران و زبانهای ایرانی، ناچارم یادآوری کنم نظام آموزشی ما از این جهت بسیار کاستی دارد. اینکه دانشجو و چه بسا استاد فلسفه در ایران احتمالاً با زئوسِ سراسر عیب بیشتر آشناست تا مفاهیم زیبایی مثل «امشاسپندان»، یا ظرایف «دیکه» یونانی را احتمالاً میشناسد در حالی که از همان گونه ظرایف در مفهوم «داد» بیخبر است کاستی و نقص نظام آموزشی ماست.
شناخت فرهنگ کهن ایران برای نمونه میتواند این بینش را برای اهل فلسفه در پی داشته باشد که از خود بپرسند چرا و چگونه قومی از میان آنهمه صفات مختلف که برای خدا برشمردهاند درست بر خرد تمرکز میکند و خدای خود را چنانکه خانم آموزگار بهزیبایی در آثارشان بیان کردهاند اهورا مزدا (سرور دانا یا دانایی) میخواند و مشخصۀ برجستۀ اهریمن (نیروی شر) را نادانی میشمرد.
این فرهنگ و منظومۀ باور مفاهیمی ارزشمند در فلسفۀ اخلاق و «فلسفۀ کنش» آفریدهاست که از لحاظ ژرفا و کاربردیبودن چشمگیر است. فقط برای نمونه میشود در مفهوم پیچیدۀ «فره» درنگ کنیم که گسترهاش فراتر از فرۀ شاهی است و با «خویشکاری» هر کس پیوند دارد یا مفهوم «پیمان» (اعتدال) را به خاطر بیاوریم.
زبان آیینهدار فرهنگ است. در زبان فارسی و در سخن ایرانیان فرهنگشان را میتوان جست. وقتی مثلاً به اسمهای معنی و فراوانی آنها در باورهای ریشهدار ایرانی دقت کنیم میبینیم با زبانی روبهروییم که با مفاهیم انتزاعی انس دارد. به اندیشۀ نیک در قالب مفهوم «وهومنه» (بهمن) کالبد میبخشد و شهریاریِ نیک یا «خشَثرَه وَئیریَه» (شهریور) را در مقابل شهریاریِ بد (دیوِ ساوول یا سَروَه) میگذارد. این واژگان سطح درک انتزاعی را در اندیشۀ باستانی ایران آشکار میکند.
در همۀ این نمونهها میبینیم که هم دانشِ زبانی برای درک پیچیدگیهای مفهومی ضروری است و هم آشنایی با تاریخ سرزمین از جمله تاریخ اندیشه و باورها در فهم ریشههای فکری همچنان زنده تأثیر میگذارد. در چنین زمینههایی اهل فلسفه به کوششهای کارشناسان دانشور و فرهیخته در زمینه فرهنگ و زبانهای باستانی ایران نیاز دارند.
درباره پیوندهای فرهنگ ایرانی و فلسفه برخی صاحبنظران کارهای درخور توجهی بهانجام رساندهاند. برای نمونه باید اشاره کنم به آثار اصطلاحشناسانۀ سهیل محسن افنان از جمله واژهنامۀ فلسفی (که در آن کوشیدهاست علاوه بر فارسی و عربی و انگلیسی و فرانسه و لاتین و یونانی، معادلهای پهلوی اصطلاحات را بیابد و ذکر کند) و پیدایش اصطلاحات فلسفی در عربی و فارسی (که با ترجمۀ محمد فیروزکوهی به فارسی منتشر شدهاست). دربارۀ نسبت اندیشههای ایرانی و فلسفۀ یونانی کتابهای تأثیر فرهنگ و جهانبینی ایرانی بر افلاطون اثر استاد استفان پانوسی و شهر زیبای افلاطون و شهریاری آرمانی در ایران باستان اثر استاد فتحالله مجتبایی نمونههایی آشناست. پژوهشگران غیرایرانی هم گاهی به جنبههایی از این مسئله پرداختهاند و خوشبختانه برخی از این پژوهشها به فارسی ترجمه شدهاست، از جمله کتاب فلسفۀ یونانی متقدم و ایران باستان نوشتۀ مارینا نیکولایونا ولف (برگردان سیاوش فراهانی) که به فیلسوفان پیشسقراطی پرداخته است و کتاب چهرههای مهر در باستانشناسی و ادبیات نوشتۀ دیوید بیوار (برگردان دوست و همکار ارجمندم عسکر بهرامی) که در آن دربارۀ افلاطون و ایران باستان هم بحث شدهاست. دربارۀ تأثیر و استمرار اندیشههای باستانی ایرانی در اندیشههای پس از اسلام هم بهویژه آثار استاد نصرالله پورجوادی و سلسله مقالات ایشان در این حوزه در مجلۀ بخارا و نیز کتاب از مانویت به تصوف ایشان یادکردنی است. البته با اینهمه دربارۀ فرهنگ ایران و بهخصوص بازتاب اندیشۀ کهن در فلسفه و کلام و ادبیات ایران پس از اسلام هنوز کارهای بسیاری باید صورت بگیرد که جای آنها خالی است.
- با این توضیحاتتان اکنون به آثار خانم دکتر آموزگار بپردازیم. در نظر شما به عنوان اهل فلسفه چه بخشهایی از آثار ایشان برای شناخت بهتر فلسفهمان به کار میآید؟
بخشی از کارهای خانم دکتر آموزگار به تحلیل بازتابهای فرهنگ و زبانهای کهن در متون ایرانی پس از اسلام اختصاص دارد (البته بهتر است به خاطر داشته باشیم که ایشان بهدرستی از این نوع تقسیمهای تاریخ ایران پرهیز و بر پیوستگی فرهنگ و اندیشۀ ایرانی تأکید دارند). این بخش از کارهای ایشان برای اهل فلسفه از لحاظ برجستهکردن ویژگیهای ریشهدار و ماندگار فکر در ایران سودمند است. مثلاً تحقیقات ایشان دربارۀ شاهنامه در کنار آثار دیگر شاهنامهپژوهان دیدهور میتواند روشنگر جنبههایی از اخلاق و جهانبینی خاص ایرانی باشد.
بخش بزرگتری از آثار ایشان در زمینۀ فرهنگ و زبانهای باستانی ایران است. اهل فلسفه از این آثار از چند جنبه میتوانند بهره بگیرند. یکی از این جنبهها دیدن یک گنجینۀ واژگان سودمند برای بحث نظری و فلسفی است. بسیاری از مفاهیمی که اهل فلسفه به سبب دوری از متون کهن ممکن است هیچ تصوری از وجود واژگان فارسی برایشان نداشته باشند در این متون بهروشنی و روانی به کار رفته است. بعضی از این واژگان در فارسی امروزی هم ظرفیت آن را دارد که به کار گرفته شود. زوجهای مفهومی «پَد نیروگ» و «پَد کُنِشن» (بهنیرو و بهکنش) برای «بالقوه» و «بالفعل» و «بودَگ» و «آفریدَگ» (بوده و آفریده) برای «قدیم» و «حادث» از این جمله است.
بهرۀ دیگر از لحاظ مجموعه مسائلی است که در حوزۀ پرسشهای فلسفی قرار میگیرد، خواه در انواع مباحث وجودشناسی (از جمله الهیات) و شناختشناسی و خواه در اخلاق و خواه در منطق. مثلاً سؤالات دربارۀ حدود علم و قدرت خدا و منشأ شرور، صفات اصلی خدا و نسبت شادی با الوهیت، ویژگیهای بهشت و دوزخ، اندیشۀ وحی و معراج، باورهای دهریه و سخنان سوفسطاییان. این متون همچنین بهویژه منبعی برای پژوهش در تاریخ اندیشههای کلامی از جمله کلام اسلامی در ایران است.
مجموعه کارهای استاد آموزگار در گزارش و معرفی اساطیر ایرانی نیز منبع غنیای برای تحلیل از منظرهای گوناگون فلسفی است؛ مثلاً در این متون اندیشههای درخشانی دربارۀ نسبت زمان با نامتناهی، نقش خرد در هستی، یا نسبت شگفت میان هستی مینوی و گیتیی (وجود مادی) ثبت شده است که هر یک جای سنجش فلسفی دارد.
یک فایدۀ دیگر این آثار برای کسانی است که به تحقیقات تاریخی فلسفه علاقه دارند و میتوانند منبعی برای یافتن سیر فلسفه در ایران در ترجمهها و نوشتههای ایشان بیایند. فلسفه به همان معنای خاص یعنی سنتی فکری که بهویژه یونان باستان در شکلگیری آن نقش داشته است. در بعضی از این متون ردپای منطق و فلسفۀ یونانی و پیوستگی دادوستد اندیشۀ ایرانیان با یونان آشکار است. این نوع متنها احتمالاً به زدودن تصورات نادرست و ناقص از سیر فلسفه در ایران کمک میکند. البته در ضمن باید اشاره کنم که ایشان از سوی دیگر به پرسش تأثیر اندیشۀ ایرانی در فلسفۀ یونان هم پرداختهاند. علاوه بر اینها، مسئلۀ مهم تداوم اندیشۀ خاص ایرانی در طول سدههای متمادی فلسفهورزی ایرانیان از ابنسینا تا سهروردی و پس از آنان یکی از جنبههایی است که میتوان با استفاده از این آثار پی گرفت.
- در پاسختان به کلام اسلامی و متکلمان مسلمان اشاره کردید؛ قاعدتاً برای بسیاری از مخاطبان ارتباط داشتن یا ارتباط دادن بخشی از کلام اسلامی با فرهنگ و هویت ایرانی دور از ذهن است. آیا در اینباره شواهدی هست؟
بخش قابل توجهی از نخستین متکلمان یعنی متکلمان معتزلی ایرانی یا ایرانیتبار بودند. طبیعی است که این افراد زمینۀ فرهنگی خود را هرچند بهصورت ناخودآگاه با خود داشتند. فقط برای نمونه میشود از محمدبن جَهم بَرمَکی متکلم سدۀ سوم نام برد که یکی از مترجمان خداینامه از پهلوی به عربی هم بودهاست. تأثیر فرهنگ ایرانی را با نگاه به اصطلاحشناسی کلامی هم بهآسانی مییابیم. مثلاً اصطلاح پرکاربرد جوهر بهاحتمال بسیار از «گوهر» (gohr فارسی میانه) وارد زبان متکلمان شدهاست. برای نمونهای دیگر میتوان تأمل کرد که چرا ماتریدی مؤسس کلام ماتریدیه در سدۀ چهارم مثلاً در کتاب التوحید خود کلمات عربی را برای بیان منظور خود از «وجود» کافی نمیداند و از ریشۀ فارسی هستی کلمۀ «الهستیه» را میسازد.
از این گذشته، میدانیم که مناظرههایی در دربار خلفای عباسی میان معتقدان به ادیان مختلف رخ میدادهاست. بخشی از متنهای زردشتی به زبان پهلوی یا فارسی میانه که در سدۀ سوم هجری همزمان با دوران شکلگیری کلام معتزلی پدید آمدهاست نشانی از برخوردهای میان دو نظام باور را آشکارا در خود دارد، مثل گزارش گمانشکن که شرح استدلالی عقیدۀ اصلی زردشتی یعنی دوبُنی هستی (و نه دوگانه پرستی) است.
اما صرفنظر از مباحثی که در پی برخورد فکری و اعتقادی مستقیم مسلمانان و زردشتیان پدید آمده، شایانتوجه است که مسئلههای بسیاری در کلام و فلسفۀ اسلامی معادل و قرینهای در منابع ایرانی دارد: مفهوم مهم رستاخیز، بحث تجسم اعمال که در قالب «دَئِنا» یا «دین» (دوشیزهای که پس از مرگ بر روان درگذشته ظاهر میشود) بیان شدهاست، تنِ پسین که بهوضوح تصور معاد جسمانی را نشان میدهد، چینوَد پل (پلی که روان درگذشته باید از آن بگذرد)، ترازوی اعمال برای سنجیدن ثواب و عقاب (کرفه و پادافره) و مانند آنها. همانندی مفاهیم و مسائل در اینباره بیش از آن است که نادیده گرفته شود. اینجا مسئله اثرپذیری و اثبات مثلاً اقتباس از باورهای زردشتی در آموزههای متکلمان نیست بلکه خود این همانندیها جای بررسی دارد. تاریخ کلام را بدون توجه به جریان فرهنگی مهمی که پیش از پیدایش آن وجود داشته و همزمان با آن باقی مانده بوده نمیتوان نوشت. خود متکلمان مسلمان از جمله در ملل و نحلنویسیهای خود آشناییشان را با اندیشههای کهن ایرانی نشان دادهاند. شهرستانی یکی از چهره های برجسته در این زمینه است که بعضی مانند مرحوم استاد محمدرضا جلالی نائینی (از جمله در کتاب ثنویان در عهد باستان) آثار خود او را منبعی برای شناخت آن اندیشهها قرار دادهاند.
بد نیست اشاره کنم که با اینکه خاورشناسان بسیاری تحت تأثیر سوگیریهای آشکار بیشتر تمایل دارند ردپای فلسفۀ یونان و مسیحیت و یهودیت را در مباحث کلام و فلسفۀ اسلامی بجویند، معدودی از کلامپژوهان به بعضی از جنبههای دادوستد اهل کلام با اندیشههای ایرانی اشاره کردهاند. زندهیاد یوزف فاناس دانشمند هلندیتبار آلمانی از آن جمله است و در این زمینه دقتنظرهای عالمانه و ارزشمندی داشتهاست. دربارۀ بعضی جنبهها هم بهصورت ویژه تحقیقاتی شدهاست که از آن جمله میشود از کتاب نمود باورهای ایرانی در شکلگیری اختصاصات کلامی اسماعیلیه (نوشتۀ عباس مسیحا) نام برد. اسماعیلیان بهصورتی مؤثر از انتشار جهانی تحقیقات دربارۀ تحلیل و تاریخ اندیشههای این مذهب پشتیبانی میکنند و چنین آثاری شکل میگیرد؛ ما در ایران نهادهایی مانند دفتر مطالعات اسماعیلیه نداریم و بسیاری جنبهها تحلیلنشده و ناشناخته یا ناگفته باقی میماند.
- با توجه به این توضیحات شما به آثار خانم آموزگار برگردیم. کدام آثار ایشان به پژوهشگر برای شناخت ساختارهای اندیشهورزی و تاریخ اندیشههای ایرانی-اسلامی کمک میکند؟
یکی از کارهای پرارج خانم آموزگار نمایانکردن توان زبان فارسی در انتقال مفاهیم انتزاعی و نظری بودهاست. درست با همین هدف متنهایی را از زبان فارسی میانه (پهلوی) ترجمه کردهاند که از لحاظ مضمون در حیطۀ پرسشهای فلسفی یا الهیاتی قرار دارد و از لحاظ روش به شیوۀ استدلال منطقی شکل گرفتهاست. در میان این ترجمهها بهویژه بخشهایی از کتاب شکند گمانیگ وزار (گزارش گمان شکن)، بخشهایی از دانشنامۀ بزرگ دینکرد (کتاب پنجم دینکرد همراه با روانشاد احمد تفضلی، و نیز مقالۀ «ماده و تخمۀ هستی به روایت بخشی از کتاب دینکرد سوم») فوقالعاده سودمند است. این ترجمهها بهروشنی نشان میدهد که بهخلاف تصور اشتباهی که بازگو میشود متون فارسی فقط یک مجموعه متن اساطیری ابتدایی با زبانی صرفاً مناسب داستانگویی نیست. زبان فارسی حتی پیشتر از پروردهشدن زبان فلسفی در فارسی نو زبانی مناسبِ رساندن مفاهیم دقیق فلسفی و سخنِ استدلالی شده بودهاست.
در این متون بسیاری از مفاهیم الهیاتی و کلامی را میتوان دید که جدا از کار متخصصان تاریخ ادیان برای بررسی جهانبینی ایرانی اهمیت داشته و دارد.
بهجز ترجمههایی که نام بردم، مفاهیم جهان پس از مرگ و معراج را در آثار ایشان بهویژه در ترجمۀ کار فیلیپ ژینیو روی ارداویرافنامه و گزارش خود ایشان از سنگنوشتههای کَردیر/کرتیر موبد میتوان دید. از میان مجموعه مفاهیم و مسائل الهیات بعضی در مقالههایی مثل «نیروهای فراسویی در استوانۀ کوروش و دیگر سنگنوشتههای هخامنشی» بررسی شدهاست، و بعضی بهصورت گستردهتر در کتاب تاریخ اساطیری ایران که بهروشنی و سادگی مجموعۀ متنوعی از مفاهیم و باورهای کهن را بهسامان میکند، همچنین در برگردان کتاب شناخت اساطیر ایران جان هینلز (همراه احمد تفضلی) که دورنمایی از باورهای مردمان این «سرزمین تضادهای بزرگ» عرضه کردهاست؛ و در برگردان کتاب ایران باستان ماریان موله که بخشی از آن به شرح باورهای ایرانیان باستان اختصاص دارد.
برای اهل فلسفه که دوگانۀ گفتار و نوشتار را از زمان رسالۀ فایدروس افلاطون تا دریدا میشناسند مقالههای «خط در اسطورهها» و «جادوی سخن در اساطیر ایران» هم جذاب است و میتواند جنبۀ دیگری از این مسئله را نمایان کند.
بعضی از پژوهشهای خانم آموزگار مثل شرح اندیشۀ زُروان در آثار متعدد و دو مقالۀ «مرزهای چهار جهت اصلی در متون پهلوی» و «اشارهای به کوچکترین واحد زمانی و نمونهای نادر از سنجش زمان در کتاب هفت دینکرد» جز اینکه بهلحاظ تحلیل مفاهیم مکانی و زمانی در حیطۀ تاریخ اندیشهها جا میگیرد، مادۀ ارزشمندی برای پژوهشهای شناختشناسانه از منظر فلسفه فراهم میکند.
در پایان اشاره کنم به برگردان ایشان از مقالۀ کوتاه اما درخشان امیل بنونیست زبانشناس فرانسوی با عنوان «دربارۀ میراث مزدیسنای در فلسفۀ ایرانی» که منبعی تأملبرانگیز برای ورود به سرزمینی کمترشناخته در اختیار میگذارد و پیشنهاد مستدلی است برای نگریستن به فلسفۀ ابنسینا از دریچهای دیگر.
گمان میکنم همین مرور اجمالی برای اشاره به ارزش کار آبادگرانۀ استادمان خانم دکتر آموزگار در ثبت و گزارش میراث فکری ما کافی باشد.
منتشرشده در سیاست نامه، شماره 34، بهار 1404