رد کردن و رفتن به مطلب
منو
  • دوست داشتنی‌های من
  • خواندنی ها
  • خبرها
  • نوشته ها و گفته ها
  • دفتر یادداشت های بد
  • شنیدار/دیدار
  • دیدگاه‌های شما
    • دیدگاه‌های شما
    • ارسال دیدگاه
  • درباره نویسنده / درباره سایت
    • درباره نویسنده / درباره سایت
    • زندگی‌نامه و فهرست آثار
    • راه های تماس

محمدمنصور هاشمی

ما کم شماریم

منو

پاسخی به یک تذکر شاید دوستانه

در واکنش به نوشته‌ام درباره‌ی بهرام بیضایی (اینجا) با نام “پارسا” مطلبی برایم فرستاده شده تحت عنوان “تذکر شاید دوستانه”. هرچند نوشته مستقیماً خطاب به من است، چون آن را نه به ایمیل‌ام بلکه به بخش “دیدگاه‌های شما” فرستاده‌اند بی‌کم‌وکاست منتشرش کردم تا غرض نویسنده برآورده شود و دیگران نیز مطلب‌شان را بخوانند ( بنگرید به اینجا). نویسنده‌ی مطلب به گواهی خاطره‌ای شخصی که نقل کرده‌اند و با کمال تأسف حافظه‌ام یاری نمی‌کند تا آن را به خاطر بیاورم گویا باید آشنایی قدیمی باشند. احتمالاً دوستی یا معلمی از ایام مدرسه. کاش نام‌شان را می‌نوشتند. به هر حال برای آن حق صحبتی که به آن اشاره کرده‌اند چند نکته‌ای را که پس از خواندن متن‌شان به ذهنم رسید اینجا می‌نویسم با این امید که شاید پرداختن به این نکته‌ها چیزهایی را برای خودم و ایشان و خوانندگان احتمالی هر دو نوشته روشن کند.

 

مرقوم فرموده‌اند که از نوشته‌ام معلوم است از کیهان کینه‌ی دیرینه دارم و مطلب‌شان درباره‌ی بیضایی را بهانه‌ی تسویه حساب شخصی و بیان عقده‌های درونی خودم قرار داده‌ام.

نمی‌خواهم به این مسأله‌ی معرفت‌شناختی بپردازم که حتی اگر چنین می‌بود هم، باز بیان علت وجودی نوشته‌ام اثری در دستی یا نادرستی دلایلی که در جستارم آورده‌ام نداشت و ایشان باید دلایلم را نقد می‌کردند. ترجیح می‌دهم بنویسم کاش ایشان که از درون من و عقده‌هایم بیشتر از خودم خبر دارند آنها را برایم بیان می‌کردند و شرح می‌دادند تا چیزی یاد بگیرم و به بینشی برسم. ماکس شلر تحلیلی خواندنی درباره‌ی کینه‌توزی دارد و یکی از نکات شایان توجهی که مطرح می‌کند این است که کینه دامنگیر کسانی می‌شود که توان اظهار خودشان و انجام عمل دلخواه‌شان را ندارند. منِ از هفت دولت و هفتاد و دو ملت آزاد که حرفم را راحت و بی شیله پیله می‌زنم و وقتی مطلب کیهان را چرند یافته‌ام قلمم را دستم گرفته و نظرم را به صراحت نوشته‌ام هر چه باشم گویا مورد مناسبی برای کینه‌توزی نیستم.

 

گفته‌اند آن تسویه‌حساب کینه‌توزانه‌ی شخصی پیشگفته‌شان را به نام تحلیل به مخاطبان بی‌حوصله و کم‌سواد ارائه داده‌ام. واقعاً نمی‌توانم بفهمم ایشان از کجا به این نتیجه رسیده‌اند که مخاطبان بی‌حوصله و کم‌سواد را در نظر داشته‌ام، چون خودم خیال می‌کنم هر کاری را با حداکثر توانم – که البته حتماً چیز خاصی هم نیست – و برای بالاترین سطوح انجام می‌دهم. محصول کارم هر چه باشد نیت‌ام را که در هر حال خودم بهتر از ایشان می‌توانم بدانم. به این نوع نوشتن و بحث‌کردن که در آن چیزهایی را به مافی‌الضمیر دیگران نسبت می‌دهند می‌گویند فرافکنی. اما من بنا را بر این می‌گذارم که انشاءالله این طور نیست و فقط در برداشت‌شان دچار اشتباه شده‌اند.

 

اکنون بروم سراغ بزرگترین ابهام نوشته‌ی ایشان؛ یک ناسازگاری و عدم انسجام که مخاطب را بلاتکلیف می‌گذارد. از سویی جا به جا به من تذکر داده‌اند که یک وقت خوانده‌ها و دانسته‌هایم را جدی نگیرم تا آنها حجاب جانم نشود و زیاد نخوانم تا خرفت نشوم، و از سوی دیگر به دانسته‌های خودشان در حوزه‌ی سینما و غیره اشاره کرده‌اند و من را به فراگرفتن و خواندن در این حوزه‌ها توصیه فرموده‌اند. ایشان ظاهراً دقت نکرده‌اند که اگر من به گران‌جانان کیهان گفته‌ام بی‌فرهنگ و کم‌سواد بر پایه‌ی نظام ارزش‌هایی منسجم گفته‌ام. در نظر من فرهنگ و فرهیختگی و دانش و سواد ارزش است و باور دارم بین کسانی که می‌دانند و کسانی که نمی‌دانند فرق‌هاست و باید به علم و دانش احترام گذاشت و از آن بهره برد و مصداق مردمانی که با هر چه نمی‌دانند دشمنی می‌کنند نبود. ایشان خواسته‌اند چیزی را که من به مثابه توصیف و نه توهین مطرح کرده‌ام در مورد خودم به کار ببرند و دقت نکرده‌اند که در این واکنش شتابزده تلائم نظام ارزشهای‌شان از دست رفته است.

 

و سرانجام نکته‌ی پایانی‌شان اینکه منِ از سویی کم‌سواد و از سوی دیگر بیشعور نفهمیده‌ام بهرام بیضایی در آثارش زیرکانه بهائیت را ترویج می‌کند. کاش ایشان که این نشانه‌ها را به لطف سواد و شعورشان تشخیص داده‌اند به جای تکلیف مالایطاق دیدن و فهمیدن نشانه‌هایی که من توان دیدن و فهمیدن‌شان را ندارم خودشان زحمت می‌کشیدند و حوصله به خرج می‌دادند و آن نشانه‌ها را با دانش سی‌ساله و توان فکری بالای‌شان برای ما محرومان نادان آشکار می‌کردند. من در حد توانم سینما را می‌شناسم. گرچه همانطور که از نوشته‌ام برمی‌آمد فیلمسازی بیضایی را فرع بر نمایش‌نویسی‌ او می‌دانم. به هر روی من در سینمای بیضایی زنان اسطوره‌ای دیده‌ام، دغدغه‌ی هویت دیده‌ام، پاس‌داشت ایران دیده‌ام، دشمنی با دروغ دیده‌ام، چالش با صاحبان قدرت و ثروت دیده‌ام، ولی ترویج هیچ دین خاصی را ندیده‌ام. حال شما که ترویج بهائیت در این فیلم‌ها دیده‌اید می‌توانید مرحمت کنید از جهالت درم بیاورید؟

 

اصولاً بر خلاف تصورهای ایدئولوژیک، آفرینش اثر هنری برای هنرمند مکاشفه‌ای است در جهانِ بازِ هنر؛ جهانی که در دیالکیتیک آگاهی و ناآگاهی ذره‌ذره شکل می‌گیرد و خود را بر هنرمند هویدا می‌سازد. فرق اثر هنری با تیزرهای تبلیغاتی ایدئولوژیکی که آنها را امروز می‌بینیم و فردا فراموش می‌کنیم همین است. اثر ایدئولوژیک جهانی بسته است و زود تمام می‌شود. به جهان تأویل‌پذیر هنر می‌شود مکرراً بازگشت و آن را همواره بازخواند. بنابراین نگران نباشید، اگر اثری ایدئولوژیک باشد تاریخ مصرفش خیلی زود تمام می‌شود. اگر اثری ماند و بازبینی و بازخوانی شد یعنی اثر هنری واقعی است، به دور از زرنگ‌بازی‌های ایدئولوژیک تبلیغاتی که دغدغه‌ی شماست.

 

در حاشیه این را هم بگویم که بهائیان تقیه را مجاز نمی‌دانند. به عبارت دیگر کسی که بهایی است مکلف است ایمانش را اظهار کند. ضمن اینکه فرد با صرف زاده‌شدن در خانواده و داشتن پدر یا مادر بهایی، بهایی تلقی نمی‌شود و در بزرگسالی باید خود را رسماً پیرو این دین اعلام کند. چنانکه نوشته بودم من البته اگر کسی چنین کند هم اصلاً تعجب نمی‌کنم چون می‌دانم مطابق آمار اغلب مردم در شرایط عادی تغییر دین نمی‌دهند و تقدیر دین‌باوری‌شان در همان خانواده که در انتخابش نقشی نداشته‌اند رقم می‌خورد. اما به هر حال کسی که مدعی است به زیرکی‌های فردی در ترویج دینش در قالب آثار هنری‌اش پی برده، لابد باید آن شرایط اولیه را هم که ذکر کردم به یاد داشته باشد تا تحلیلش در این زمینه نیز مانند مورد پیشین دچار ناسازگاری نشود.

 

جناب “پارسا” که ایمان‌شان هم همچون دانش‌شان سفت و سخت و لبریز است، همانطور که از تواضع معرفت‌شناختی بی‌نیار بوده‌اند، از ایمان بین خوف و رجا هم خودشان را مستغنی دیده‌اند و مرا پس از دادن فرصتی کوچک برای به خود آمدن، در پی بهرام بیضایی به ملعنت در قیامت حواله داده‌اند. یادم هست بچه که بودم یادم دادند که اگر پایم به سنگی خورد و دردم گرفت از سر خشم حتی به سنگ هم نگویم “لعنتی” چون لعنت و رحمت خدا در مورد مخلوقاتش فراتر از این حرف‌هاست و من باید حد خودم را بدانم. خوب نمی‌دانم آن دین که من می‌شناختم و از این آموزه‌ها داشت دقیقاً از کی تبدیل شد به این آیین نخوت و کبر که در آن به راحتی می‌شود جای خدا نشست و از نهان‌خانه‌ی دل دیگران خبر داد و رحمت و لعنت الهی تقسیم کرد. اگر بنا بر شناخت بهتر و دقیق‌تر امور است با کمال میل حاضرم هر تذکر دوستانه‌ای را بشنوم و گفتگوی‌مان را درباره‌ی نوشته‌ام و مواضع کیهان یا هر موضوع فکری و فرهنگی محل اختلاف دیگر هر طور و هر جا که جناب “پارسا” دوست داشتند ادامه بدهیم، وگرنه هم که چه می‌توانم گفت جز آنچه حافظ عزیزمان گفته است: من اگر نیکم و گر بد، تو برو خود را باش / هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت.

 

مخلص

محمدمنصور هاشمی

14 دی ماه 1404

 

 

 

 

نوشته شده در نوشته ها و گفته ها

دسته ها

  • خواندنی ها
  • خبرها
  • نوشته ها و گفته ها
  • دفتر یادداشت های بد
  • شنیدار/دیدار
  • دیدگاه‌های شما
  • ارسال دیدگاه
  • درباره نویسنده / درباره سایت
  • زندگی‌نامه و فهرست آثار
  • راه‌های تماس
  • دوست داشتنی‌های من
اجرا شده توسط: منصور کاظم بیکی