رد کردن و رفتن به مطلب
منو
  • دوست داشتنی‌های من
  • خواندنی ها
  • خبرها
  • نوشته ها و گفته ها
  • دفتر یادداشت های بد
  • شنیدار/دیدار
  • دیدگاه‌های شما
    • دیدگاه‌های شما
    • ارسال دیدگاه
  • درباره نویسنده / درباره سایت
    • درباره نویسنده / درباره سایت
    • زندگی‌نامه و فهرست آثار
    • راه های تماس

محمدمنصور هاشمی

ما کم شماریم

منو

مخ‌نویسی چگونه ممکن شده است؟

 

گفتار محمدمنصور هاشمی در جلسه رونمایی مخنویس پلاس

 

مخ‌نویس پلاس مانند کتاب‌های پیشین دکتر ابوتراب، مخ‌نویس و اگر پزشک نمی‌شدم، کتابی است شایان توجه. هر سه کتاب اطلاع‌بخش و خواندنی و اندیشه‌برانگیز است و کتاب اخیر به نظر من از حیث ساختار و نگارش از آن دو منسجم‌تر و یکپارچه‌تر هم از کار درآمده است. در یادداشتی در یکی از ویژه‌نامه‌های نمایشگاه کتاب 1404 ذکر خیری از این کتاب کرده بودم. جذابیت و اهمیتش به گمانم آشکارتر از آن است که نیازی به تکرار و تأکید داشته باشد. دو کتاب قبلی رضا ابوتراب نیز جلسه‌های نقد و بررسی داشت و خوشبختانه متخصصانی ارجمند در این جلسات هر یک از منظر تخصص و دغدغه‌های فکری خود درباره‌ی این کتاب‌ها سخن گفته‌اند(1). درباره‌ی برخی محاسن این کتاب‌های تا امروز سه‌گانه هم همه‌ی دوستان اتفاق نظر داشتند و آن‌ها را برشمردند از جمله خوش‌قلمی و شوخ‌طبعی دلنشین و آگاهی‌بخشی این کتاب‌ها. بنابراین به تکرار آنچه به درستی گفته شده است نمی‌پردازم و می‌کوشم از چشم‌اندازی تازه به کتاب بنگرم و به ویژه درباره‌ی محتوای آن و ابعاد مختلف شکل‌گیری‌اش نکاتی را مطرح کنم؛ نکاتی که امیدوارم مانند خود این کتاب‌ها بیش از آنکه پاسخ بدهد پرسش ایجاد کند و بر گستره‌ی فکربرانگیزی این مجموعه کتاب‌ها بیفزاید.

گفتارم سه بخش خواهد داشت. در بخش نخست به مسأله‌ی علوم انسانی و دامنه‌ی آن اشاره‌ای می‌کنم. در بخش دوم که بخش اصلی سخنم است به بحث درباره‌ی شرایط امکان مخ‌نویس پلاس خواهم پرداخت. و در بخش سوم ملاحظه‌ای را درباره‌ی “کتاب” به طور کلی یادآوری خواهم کرد.

تعبیر “علوم انسانی” در زبان فارسی چنانکه پیشتر اشاره کرده‌ام تعبیر چندان روشنی نیست و حدود و ثغور آن بسته به معنایی که از آن مراد می‌کنیم متفاوت است(2). این ابهام البته ناشی از نقصی در زبان فارسی نیست و برآمده از یکسان‌نبودن دلالت‌های تعابیر ناظر به علوم طبیعی و انسانی در زبان‌های اروپایی است(3). به هر حال مهم این است که در دنیای جدید و با توجه به گسترده‌شدن دانش‌ها و تخصصی‌شدن آن‌ها، تفکیک علوم انسانی/علوم اجتماعی از علوم تجربی/علوم طبیعی تفکیکی فراگیر و رایج است. طبق این تقسیم‌بندی علومی مانند زیست‌شناسی و عصب‌شناسی در زمره‌ی علوم طبیعی و تجربی است. این تفکیک سبب شده است علاقه‌مندان به فلسفه و علوم انسانی معمولاً از بخشی از علوم که مستقیماً مرتبط با حوزه‌ی کاری آن‌هاست بیگانه بمانند. اگر علوم انسانی موضوعش انسان است همه‌ی علومی که داده‌های آن‌ها شناخت بهتر و بیشتر انسان را میسر می‌کند باید مورد توجه علاقه‌مندان به علوم انسانی باشد. پزشکی کاربرد علومی است که همگی ناظر به شناخت انسان است و هیچ یک جزو علوم انسانی قلمداد نمی‌شود. آیا فیلسوفی که درباره‌ی ذهن یا فرایند شناخت می‌اندیشد می‌تواند داده‌های بیوشیمیایی یا دستاوردهای عصب‌شناختی ناظر به کارکرد ذهن و اثرگذار بر شناخت را نادیده بگیرد؟ اجازه بدهید تنها یک مثال بزنم، در ظاهر با بیشترین فاصله‌ی ممکن بین علوم انسانی و علوم طبیعی، و بعد به سراغ بخش بعدی گفتارم بروم. ادبیات را در نظر بگیریم و زیست‌شناسی تکاملی را. هر کس با شعر کلاسیک فارسی آشنا باشد بارها دیده است که شاعران ما آسمان را سبز خوانده‌اند. مثلاً این نمونه‌های مشهور از حافظ را به یاد بیاوریم: “دریای اخضر فلک و کشتی هلال / هستند غرق نعمت حاجی قوام ما” یا “مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو / یادم از کشته‌ی خویش آمد و هنگام درو”. در بین رنگ‌هایی که من و شما ممکن است آسمان را با آن وصف کنیم سبز/اخضر/خضراء از قضا شاید جزو بعیدترین‌ها باشد. پس چرا قدمای ما آسمان را با آن واژگان وصف کرده‌اند. یک پاسخ ساده چه‌بسا این باشد که دلالت آن واژگان در آن روزگار متفاوت بوده است. هرچند در مواردی مانند نسبت‌دادن سبز هم به آسمان و هم به مزرعه/کشتزار کار کمی مشکل‌تر می‌شود. کاربرد متفاوت رنگ‌ها در ادبیات کهن ماجرایی قدیمی است و یونان‌پژوهان به کاربرد نامتعارف تعابیر ناظر به رنگ‌ها در ادبیات باستانی یونانی از قبیل ایلیاد و اودیسه اشاره کرده‌اند. یکی از پاسخ‌هایی که به این مسأله داده‌اند این است که دستگاه بصری آدمیان در طول زمان تغییر کرده و تکامل یافته است. به عبارت دیگر انسان‌های گذشته نسبت به امروزی‌ها تشخیص رنگ محدودتری داشته‌اند. صرف نظر از دست یا نادرست بودن این نظریه‌ی تکاملی، روشن است که نفس وجود آن نشان می‌دهد چگونه ادبیات و زیست‌شناسی تکاملی ممکن است در پاسخ به یک پرسش به هم پیوند بخورند. با آن نظریه می‌شود گفت حتی اگر خود حافظ در قرن هشتم هجری دید و تشخیصی متفاوت از ما در قبال رنگ‌ها نداشته هم، باز به هر حال میراث‌دار سنت ادبی‌ای بوده است که به پیش از دید و دریافت بصری-عصبی امروزی از رنگ برمی‌گردد. از این مثال بگذریم. مهم این است که به یاد داشته باشیم تفکیک علوم اعتباری و قراردادی است و ناظر به ملاحظات کاربردی و عملی؛ در عالم واقع به ویژه با در نظر داشتن واقعیت انکارناپذیر بدن‌مندی و جسمانیت ما، برای شناخت جامع‌تر انسان بی‌تردید دست‌کم برخی شاخه‌های علومِ به اصطلاح طبیعی نیز بایسته و دیده‌گشاست و اهل علوم انسانی نباید از توجه به آن‌ها غافل باشند(4).

با در نظر داشتن آنچه گفتم روشن است که وجود آثاری مانند مخ‌نویس و مخ‌نویس پلاس به زبان فارسی برای شناخت بیشتر و بهتر ما از خودمان و دیگران چه اندازه راهگشاست. این نکته‌ی شایان توجهی است که این کتاب‌ها به رغم همه‌ی تنگناهای اقتصادی و فرهنگی خوشبختانه با استقبال خوانندگان مواجه شده است(5). از این جهت فکر کردم شاید بد نباشد من به چگونگی پیدایی این آثار بپردازم. به عبارت دیگر بکوشم به این پرسش پاسخ بدهم که اصولاً این مخ‌نویسی‌های دوست نازنین قدیمی من، رضا ابوتراب، چگونه ممکن شده است. چنانکه بارها در نوشته‌ها و گفته‌هایم ذکر کرده‌ام از نظر من “نقد” به معنای درست و نوین آن دقیقاً همین پرداختن به شرایط امکان یک امر است. ردیه‌نویسی و نفی و اثباتِ مبتنی بر سلیقه و عقیده همیشه وجود داشته است. آنچه دستاورد تفکر مدرن است نقد/نقادی به معنای بررسی شرایط امکان چیزهاست، سنجشگری بر پایه‌ی تحلیل فکری چگونگی ممکن شدن آراء و آثار و امور گوناگون.

تصور می‌کنم ما کتابخوان‌‌ها می‌توانیم بر سر این نکته کم‌وبیش توافق داشته باشیم که تألیف آثاری از قبیل مخ‌نویس در زبان فارسی کاری است تازه. پس با این پرسش آغاز کنیم که چرا نسل‌های قبلیِ فرهیختگان ایرانی چنین آثاری نمی‌نوشتند.

یکی از نخستین نکاتی که به ذهن می‌آید و می‌شود گفت این است که نویسندگان نسل‌های پیش حتی اگر می‌خواستند چنین آثاری بنویسند امکانات زبانی لازم را در اختیار نداشتند. منظورم آشنایی با زبان های خارجی نیست. چندین دهه است که در ایران در رشته‌های گوناگون به قدر کافی دانشورانِ آشنا با زبان‌های اروپایی داریم. مسأله این است که زبان فارسی پیش از این پروردگی لازم را برای بیان علوم و اندیشه‌های جدید نداشته است. به لحاظ سبک و ساختار، زبان فارسی از روزگار قاجار تا امروز، روز به روز بیشتر از حشو و زوائد مغلق‌نویسانه دور شده و سادگی و چالاکی تازه‌ای یافته است که یادآور فارسی زنده و سر حال قرن‌های چهارم و پنجم است. مهم‌تر اینکه در دهه‌های اخیر دامنه‌ی واژگانی فارسی گسترش چشمگیری یافته و به این ترتیب تمهیدات لازم برای بیان مطالب علمی و فکری جدید در آن فراهم آمده است. حسین گل گلاب و محمود بهزاد و دیگرانی چون آن‌ها برای بازگویی زیست‌شناسی جدید به فارسی، باید برای بسیاری از ساده‌ترین و ملموس‌ترین تعابیر معادل‌هایی در زبان فارسی می‌یافتند یا می‌ساختند. اکنون آن برابرنهادها چنان رایج است که کمتر کسی تازه‌ساز بودن آن‌ها را به یاد می‌آورد. به ویژه به لطف نهضت ترجمه‌ی آثار غربی و مدرن در پس از انقلاب، اینک زبان فارسی برای بازگویی و بازنمایی اندیشه‌های نو و علوم گوناگون غنا و ورزیدگی روزافزونی یافته است. این از شرایط لازم برای تألیف آثاری مانند مخ‌نویس است. اما بیایید فرض کنیم این توانایی زبانی نزد نسل‌های پیشین وجود داشت، آیا با در دست داشتن امکانات زبانی لازم، آن‌ها آثاری از قبیل مخ‌نویس پدید می‌آوردند؟ پاسخ من منفی است و تصور می‌کنم از همین‌جا بحث جالب‌تر می‌شود.

برای پدیدآمدن آثاری مانند مخ‌نویس و مخ‌نویس‌پلاس و اگر پزشک نمی‌شدم در یک جامعه زمینه‌هایی فرهنگی لازم است. به این زمینه‌ها در سه سطح روان‌شناختی، روان‌شناسی اجتماعی، و جامعه‌شناختی اشاره می‌کنم.

خوانندگان این کتاب‌ها هم‌نظرند که رضا ابوتراب آن‌ها را صمیمانه نوشته است. این صمیمانه‌بودن و راحتی به چه معناست؟ به این معناست که نویسنده در بیان مطالب اصراری ندارد داده‌های علمی را از تجربه‌های شخصی‌اش جدا کند، ابایی ندارد از اینکه بگوید بیشتر سؤال ایجاد می‌کند تا اینکه بخواهد جواب بدهد، اذعان می‌کند آنجاها که جوابی داده هم جواب‌هایش الزاماً جامع و کامل نیست و گاه از منظر تخصص‌های دیگر پاسخ‌های دیگری هم وجود دارد یا گاه حتی جای چون و چرا در درستی این پاسخ‌ها هست. افزون بر این‌ها و جذاب‌تر اینکه ارجاع نویسنده به تجربه‌های شخصی‌اش محدود به تجربه‌هایش در مقام پزشک و متخصص مغز و اعصاب نیست. ما در موارد لازم تجربه‌های زندگی نویسنده را در مقام دانشجو، دانش‌آموز ، پدر، نوه، همسر و مانند این‌ها در جملگی این کتاب‌ها به همان روشنی می‌بینیم که تجربه‌هایش را در مقام پزشک. کسی که این کتاب‌های رضا را می‌خواند با دخترهای نازنین‌اش -باران جان که چه خوب که در این جلسه هست و بهار جان که حیف که امروز اینجا نیامده- بارها روبرو می‌شود و بزرگ‌شدن آن‌ها و ماجراهای‌شان را می‌بیند. همسر رضا – پریوش عزیز که او هم خوشبختانه در همین جمع نشسته است – بدون ذکر نامش همیشه در این کتاب‌ها حضور دارد، همچنانکه پدر و مادر و برادر رضا و دیگران. به همین دو ویژگی کلی که برشمردم، یعنی داعیه‌ی کمال نداشتن نوشته و درهم‌تنیدگی تجارب شخصی نویسنده با داده‌های علمی و تحلیل‌های فکری یکبار دیگر توجه کنیم. این دو ویژگی ما را به یاد کدام گونه از گونه‌های نگارشی می‌اندازد؟

آیا جز این است که “جستارنویسی” کمابیش این هر دو خصوصیت را دارد. مقصودم این نیست که نوشته‌های رضا ضرورتاً “جستار” (essai/essay) است. این نوشته‌ها بیشتر بیان همه‌فهم و پرکشش دانسته‌هایی علمی از خلال همراهی با خوانده‌ها و زیسته‌ها و اندیشیده‌های نویسنده است. اما مقصودم این است که این نوشته‌ها همزاد دنیایی است که در آن جستار پدید آمده است: دنیای مدرن، پیدایش فردیت، و شک و تردید در تمامیت عقل و علم آدمی(6). از حیث روان‌شناختی فرد باید با این خصوصیات کنار آمده و با آن‌ها انس گرفته باشد تا بتواند چنین بنویسد. این کنارآمدن و انس هم پدیده‌ای دستوری و حتی چه‌بسا یکسره آگاهانه نیست، بلکه حاصل زیستن و دم‌زدن در محیطی است که با اقتضائات چنان بودنی سازگار شده است.

نه فقط نویسنده باید از چنین بودنی نهراسد و آمادگی روانی نمایاندن خود را به مخاطب داشته باشد بلکه خواننده هم باید آمادگی پذیرش این ویژگی‌ها را داشته باشد. اگر خواننده معنا و دلالت این نوع نوشتن را درنیابد و تصور کند کتاب جدی و علمی حتماً باید عبوس و خشک باشد نه فقط با آثاری مانند مخ‌نویس ارتباط برقرار نمی‌کند بلکه چه‌بسا تصور کند این شیوه از نوشتن و بحث و این نحوه توضیح مطالب علمی و اندیشمندانه، ناپسند و جلف است. مخاطبان متعدد کتاب‌های رضا گواهی هستند بر اینکه از حیث اجتماعی زمینه‌ی خلق چنین آثاری در ایران و در زبان فارسی فراهم آمده و طنز و تواضع و خودمانی بودن این مجموعه کتاب‌ها نه عیب که به درستی حسن آن‌ها تلقی شده است. این ظرفیت فرهنگی مدرن را به صورت گسترده در فضای عمومی‌مان می‌بینیم. در نسل‌های پیش شاید این ظرفیت در میان بخشی از روشنفکران‌مان – مثلاً اهل ادبیات و هنر- تا حدودی دیده می‌شد ولی در دهه‌های اخیر و با ورود نسل پساانقلاب به جامعه و تحولات اجتماعی-فرهنگی روزگارمان، فرهنگ مدرن در ایران گسترش چشمگیری یافته و مخ‌نویسی و مخ‌نویس‌خوانی همزاد و همسو با این گسترش است.

در کنار این پویایی‌های روان‌شناختی و اجتماعی، شرایط امکان این کتاب‌ها را از حیث جامعه‌شناختی به صورت جزئی‌نگرانه‌تر نیز می‌شود تحلیل کرد. کتاب‌هایی که دانش را همگانی می‌کند در هر شرایطی مخاطب ندارد و وجود چنین آثاری نیازمند لایه‌ای در جامعه است که هم بتواند کنجکاوی دانستن داشته باشد (گفتم “بتواند” چون آنکه درگیر فراهم‌ساختن ضروریات قاعده‌ی هرم نیازهای آبراهام مزلو است اساساً امکان کنجکاوی علمی ندارد) و هم آگاه باشد که با صِرف تحصیلات در یک رشته کسی دانا نمی‌شود و هیچ دانشوری نمی‌تواند در همه‌ی دانش‌ها متخصص باشد، بنابراین بهتر است آثاری در دسترس باشد که امکان آشنایی با دانش‌های پایه‌ی لازم را به صورتی غیرمتکلفانه برای غیرمتخصصان فراهم آورد. در تعابیر سنتی که هنوز هم کاربردشان را در زبان‌مان می‌بینیم کسانی اهل علم و فضل بودند و کسانی عوام. طبیعی است که این تقسیم‌بندیِ از آغاز مشکوک به ویژه در روزگار ما به هیچ کاری نیاید چون جملگی اهل علم در بیرون از حوزه‌ی کاری اصلی‌شان کمتر یا بیشتر عامی‌اند و باید جزو عوام طبقه‌بندی‌شان کرد.

مخ‌نویسی در پیوند با دنیایی است که در آن پذیرفته شده در حوزه‌های گوناگون دو دسته‌ی متخصص و غیرمتخصص، و غیرمتخصصان برای اینکه از روشنگری‌های دیگر حوزه‌ها محروم نمانند بهتر است آثاری غیرتخصصی به منظور آشنایی با کلیات و بینش‌های ناشی از آن تخصص‌ها بخوانند. جامعه‌ای که در آن چنین لایه‌ای از مخاطبان تکوین نیافته باشد زمینه‌ی پدیدآمدن آثار ناظر به همگانی‌کردن دانش را نخواهد داشت. این لایه را در این گفتار به صورتی قراردادی و در نداشتن تعبیری رساتر لایه‌ی متوسط و میانی می‌خوانم، ترکیبی از طبقه‌ی اجتماعی و قشر فرهنگی‌ای که با با تسامح طبقه‌ی متوسط می‌خوانیم. از دید من برخی ارزش‌های این لایه‌ی اجتماعی-فرهنگی و برخی رویکردهای مخ‌نویس و مخ نویس پلاس هم‌پوشانی‌ها یا سازگاری‌های شایان تحلیلی دارد.

تصویری که از خانواده در این کتاب‌ها می‌بینیم تصویر خانواده‌هایی است با رفاه نسبی، پدر و مادرهایی مراقب و مهربان، و فرزندانی که شیرینی و امتداد زندگی آن والدین‌اند. بچه‌دارشدن هم پاسخ به نیازی ژنتیک است و در جهت بقای ژن‌های‌مان. مشکلات هر فرد در این تصویر از زندگی چیزهایی است از قبیل ضرورت موفقیت تحصیلی، رقابت‌جویی برای کسب برخورداری‌های بیشتر و به دست آوردن جایگاه اجتماعی بالاتر، و به طور خلاصه کسب موفقیت بیشتر نسبت به دیگران.

کاملاً همسو با این سبک زندگی، در این کتاب‌ها به تصریح یا تلویح راه‌بردهایی برای راحت‌تر زیستن و رسیدن به آسودگی می‌شود یافت. آنجاها که نویسنده توصیه می‌کند نخواهیم “ترین” باشیم و از فضیلت میان‌مایگی سخن می‌گوید و به بیرون رفتن خودخواسته از چرخه‌ی رقابت حداکثری، و دانستن قدر حال و آهستگی و خوشباشی فرامی‌خواند جاهایی است که آشکارا راه‌هایی برای برون‌رفت از مشکلات پیش پای آن لایه‌ی میانی جامعه که تصویر پیشگفته را از زندگی دارند می‌گذارد (فراموش نکنیم که اینک بخش بزرگی از بازار کتاب هم در کشورهای غربی و هم ایران به کتاب‌هایی با همین مضمون اختصاص دارد؛ برای نمونه فقط به استقبال از کتابی که نشر کرگدن عنوانش را به ظرافت “هنر ظریف بی‌خیالی” گذاشته توجه کنیم).

اما ماجرای تسلی‌بخشی این نوع آثار به گمان من ریشه‌هایی ژرف‌تر از این جنبه‌ی آشکار دارد. بحث از ژنتیک و عصب و بیوشیمی که هیچ یک در اختیار ما نیست جنبه‌های جبری زندگی ما را برجسته می‌کند. این جبر، جبر الهیاتی (فاتالیسم) نیست بلکه جبر علّی است که هرچند در درون خود حاکی از ضرورت و تعین است (دِتِرمینیسم) در نسبت با زندگی فرد فرد ما به نحوی تصادفی و امکانی (کانتینجِنت) است و به این ترتیب زندگی ما پیوند پیدا می‌کند با بخت و شانس و اقبال. روشن است که نقش‌داشتن این‌ها از بار سنگین مسئولیتی که برای موفقیت فزاینده روی دوش اشخاص آن لایه‌ی اجتماعی است -لایه‌ی میانی جامعه- می‌کاهد. در واقع اگر قدما با قضا و قدر الهی تقدیرات زندگی را تبیین می‌کردند اینجا نسخه‌ای دنیوی و زمینی‌شده (سکولار) از آن نوع تبیین‌ها را به دست می‌آوریم.

افزون بر این، در جهان‌بینی سنتی در جهت گریز از بی‌نظمی (هاویه/خائوس) و غیرقابل پیش‌بینی‌بودن ترس‌انگیز همه چیز و به تبع آن بی‌معنایی هراسناک زندگی، نوعی غایت‌انگاری (تِلِئولوژی) الهیاتی (تئولوژیک) به جهان کلیت و نظم می‌بخشید (=کیهان/کوسموس) و برای آدمی آرامش خاطر می‌آورد. “اِتقان صُنع” یا با عبارت ساده‌ترِ کتاب‌درسی‌های دوره‌ی مدرسه‌مان “برهان نظم” بر این نگرش به گیتی استوار بود. در دنیای جدید تبیین‌های مبتنی بر علت غایی از عرصه‌ی علم‌ورزی حذف شد. اما گویی ذهن آدمی نمی‌تواند در جهانی یکسره خالی از جهت عقلی با آرامش زندگی کند. یکی از روزآمدترین صورت‌های این جهت عقلی بخشیدن به امور عالم را می‌شود در زبان زیست‌شناسی تکاملی به خصوص هنگام بیان همگانی آن یافت. نوعی روایت استعاری(7) که در آن جای غایت‌انگاری الهیاتی را غایت‌انگاری آشکار و پنهان کیهان‌نگر گرفته است. این دیدگاه همزاد دیدگاهی است که به معنویت‌ورزی‌های خاور دور و عرفان‌های سرخ‌پوستی علاقه‌مند است، همان دیدگاهی که پس از انقلاب شعر سهراب سپهری را که پیشتر عمدتاً به عنوان نقاش شناخته می‌شد برکشید و آن را کنار شعر فروغ فرخزاد و مهدی اخوان ثالث و احمد شاملو نشاند. مردم خسته از انقلاب و جنگ و شریعت‌مداری حکومت دینی، معنویت‌گرایی غیرمتشرعانه را هم به جای باطنی‌گری دینی نشاندند و هم به جای اعتراض ستیزه‌جویانه‌ی ایدئولوژیک. منظور از مردم در اینجا همان لایه‌ی میانی جامعه‌ی‌مان است.

اگر پیش از انقلاب آن لایه تحت تأثیر فضای چپ و رادیکال و انقلابی در جهان، دغدغه‌های روشنفکرانه و مسأله‌های سیاسی-اجتماعی داشت که باعث می‌شد از سویی نوعی نخبه‌گرایی قهرمان‌پرورانه و از سویی دیگر نوعی توده‌گرایی فقرستایانه داشته باشد حال در بازنگریِ آنچه بر او رفته و ناکام از آن ارزش‌ها، روشنفکری را با روشنفکربازی و ادا و اطوار متظاهرانه (اسنوبیسم) یکی می‌انگارد و به دیگر اقشار و طبقات جامعه حتی‌المقدور کاری ندارد و ارزش‌های آشنای نگه‌دارنده‌ی خودش (ارزش‌های محافظه‌کارانه) را برجسته می‌کند. برخی پرسش‌ها در مخ‌نویس پلاس دقیقاً همسو با همین فرایند پاسخ می‌گیرد. دو نمونه‌ی شاخص را از کتاب ذکر می‌کنم.

کتاب در بحث از زیبایی و هنر دوگانه‌ی ریشه‌های ژنتیک و عصب‌شناختی و زیستی داشتن یا قراردادی و اعتباری و بی‌پایه بودن آن‌ها را پیش روی خواننده قرار می‌دهد و اولی را تأیید و دومی را با ذکر نمونه‌هایی همچون آبریزگاه مارسل دوشان رد می‌کند.

همچنین در بحث از جنس و جنسیت کتاب با تأکید بر تفاوت‌های جنسی با ذکر برخی شواهد و مستندات به این نتیجه‌گیری می‌رسد که جنس بسیار تعیین کننده است و اگر مثلاً به دخترها توصیه شود که در تحصیلات عالیه به جای خواندن ریاضیات که احتمال موفقیت‌شان در آن کم است به رشته‌های دیگر روی بیاورند نه تنها بد نیست بلکه واقع‌بینانه و مشفقانه است.

این نگرش‌ها و داوری‌ها سازگار است با جهان‌بینی کنونی و ارزش‌های فعلی لایه‌ی میانی جامعه که نویسنده و مخاطبانش به آن تعلق دارند. این ارزش‌ها و نگرش‌ها در درون آن لایه مجموعه‌ای سازوار و متلائم و منسجم و موجه است. ولی آیا این همه‌ی حقیقت است؟ از منظرهای دیگر که بنگریم برخی جنبه‌های دیگر حقیقت را می‌بینیم و مسائل پیچیده‌تر می‌شود.

از همان تصویر از خانواده که به آن اشاره کردم شروع کنم: من بسیار خوشحالم که دوست نازنین من هیچ برخوردی با خانواده‌هایی غیر از خانواده و بستگان بسیار دوست‌داشتنی و بزرگوار خودش نداشته است (با حسین پسرعموی رضا هم از همان دبستان دوستی صمیمانه داشته‌ام و علاوه بر خانواده‌ی رضا، خانواده‌ی عموی گرامی‌اش و اخیراً دایی ارجمندش را هم می‌شناسم و البته پدربزرگِ روان‌شادِ آزاده و نیک‌نفسش را). اما خانواده فقط همان یک نوع خانواده نیست، پدر و مادرها الزاماً بچه‌های‌شان را دوست ندارند (بخش زیادی از سوءرفتارها و خشونت‌ها مستقیماً در خانواده‌ها اتفاق می‌افتد) و مهم‌ترین دغدغه‌ی والدین همیشه درس‌خواندن بچه‌های‌شان نیست (بسا پدر و مادرها که به علل مختلف جلوی تحصیل فرزندان‌شان را هم می‌گیرند). به همین ترتیب بچه‌دار شدن یا نشدن آدم‌ها را هم نمی‌شود تنها بر پایه‌ی دوگانه‌ی ژنتیک و راحتی دید و غلبه‌ی ژنتیک را نتیجه گرفت (کودکیِ ناخوشایند از جمله به سبب مصائب اجتماعی مانند جنگ یا مسائل روان‌شناختی مانند گم‌بودن میان بچه‌های متعدد بزرگتر و کوچکتر از علل شناخته شده‌ی بی‌میلی به فرزندآوری است). طبیعی است که وقتی فضای خانوادگی و کودکی همانند تصویر و تصور لایه‌ی میانی نباشد مسائل رنج‌آور زندگی هم ضرورتاً در چهارچوب رقابت مدنی بر سر ثروت بیشتر و موقعیت بهتر نمی‌گنجد.

درباره‌ی میان‌مایگی هم جای بحث بسیار هست. من در “دفتر یادداشت‌های بد” تعابیری گاه توأم با تخطئه و تمسخر درباره‌ی میان‌مایگی نوشته‌ام و یادم است که رضا که آن یادداشت‌ها را از سر لطف خوانده بود و بزرگوارانه دوست داشت آن تعابیر را نمی‌پسندید و درست نمی‌دانست. بخشی از این ماجرا به برداشت متفاوت ما دو تا از یک لفظ واحد برمی‌گردد، به ویژه که این تعبیر نزد فیلسوفان به صورت‌های گوناگونی به کار رفته است. به عنوان نمونه نیچه این تعبیر را با کاربردهایی پیچیدگی‌برانگیز به کار برده و از جمله گفته است میان‌مایگی نقابی است که مهتران برای فریفتن کهتران به صورت می‌زنند. اما علاوه بر این، در نگاه من انسان‌های قالبی میان‌مایه‌اند، یعنی همان‌ها که فردیت شکل‌گرفته‌ی متشخص و اصیل ندارند و فرد منتشرند و در رقابت‌جویی دائمی با همانندان‌شان. می‌بینید که مصداقی که هر دو به آن نقد داریم در اصل یکی است اما نامی که بر آن گذاشته‌ایم متفاوت است. ادبیاتی که من از آن استفاده می کنم متناسب با نگرش‌ام به جهان، فردگرایانه‌تر است؛ این فردگرایی با نخبه‌گرایی و شایسته‌سالاری نسبت دارد و هر دو فاصله دارد با ارزش‌های محافظه‌کارانه‌ی لایه‌ی میانی و متوسط جامعه که منِ بچه‌پایین نمی‌توانم با آن‌ها همدلی تمام و کمال داشته باشم (البته من هم شخصاً محافظه‌کاری را رویکردی بسیار جدی و مهم می‌دانم و روشن‌بینی و جسارت رضا را در دفاع از آن تحسین می‌کنم). با نگرش من آن دوگانه‌هایی هم که از کتاب ذکر کردم پیچیده‌تر می‌شود.

زمینه‌های زیستی داشتن درک ما از زیبایی به معنای نفی دیگر جنبه‌ها نمی‌تواند باشد. همانقدر که می‌شود شواهدی برای ریشه‌های زیستی درک ما از زیبایی و زشتی برشمرد، می‌شود شواهدی مردم‌شناسانه و جامعه‌شناسانه به دست داد از تفاوت تعریف زیبایی و زشتی و تنوع سلیقه و ذائقه در طی زمان و در پهنه‌های متفاوت مکان، و حتی در یک زمان و مکان اما در جایگاه‌های اجتماعی متفاوت (به یاد بیاورید کتاب تمایز پی‌یر بوردیو را). مهمتر اینکه زیبایی و هنر یکی نیست. خلاقیت هنری امری است فراتر از دوگانه‌ی زیستی و قراردادی (تابلویی کوبیستی را از پیکاسو را در نظر بگیریم و به این بیندیشیم که آیا اثر هنری تلقی شدن آن و لذت بردن از دیدن‌اش صرفاً زیستی و همگانی است، یا قراردادی و قابل جایگزینی با هر اثر دیگری؛ یا اینکه امری است پیچیده‌تر که در عین پیوندهایی با هر دو گزینه‌ی پیش، ریشه‌هایی ژرف در تربیت چشم و آشنایی با نقاشی و سیر هنرهای تجسمی و فرهیختگی و فرهنگ دارد)، همچنانکه آفرینشگری هنرمند فراسوی خلق زیبایی و امر حسّانی، دارای معناها و دلالت‌های اندیشگی است بر بستر جامعه و تاریخ(8).

جنس و جنسیت هم ماجرای‌شان پیچیده‌تر است از دوگانه‌ی زیستی و قراردادی بودن. کسی نمی‌تواند تفاوت‌های زیست‌شناختی میان انسان‌ها را انکار کند. تعبیر جنس (سکس) ناظر به همین فرق‌های بیولوژیک است. ولی آیا آنچه به عنوان تفاوت‌های دختر و پسر و زن و مرد و مؤنث و مذکر می‌شناسیم همه مرتبط با جنس است؟ مفهوم جنسیت (جِندِر) در علوم انسانی از بنیاد برای بازنمایی جنبه‌های غیربیولوژیک تفاوت‌های جنسی شکل گرفته است. مباحث فراوانی در این زمینه می‌توان طرح کرد، ولی تنها یک مثالِ تا حدی رادیکال می‌زنم تا زودتر به ادامه‌ی بحثم برگردم. در یکی از گفتارهای مجموعه‌ی ویدیویی “تِد” سخنرانی از جنوب شرق آسیا می گوید تقسیم‌بندی دوگانه و تمایزآفرین مذکر و مؤنث را استعمار و مبشران مسیحی به منطقه‌ی آن‌ها برده‌اند و نزد بومیان آنجا این دوگانه‌ی قاطع تمایزبخش شناخته‌شده نبوده است. هنگامی که تنوغ فرهنگ‌ها در اصل این تفکیک اثرگذار باشد، مشخص است که تا چه حد پیرامون بخش‌های تربیتی و اکتسابی‌تر و اجتماعی آن، سنت‌ها و عرف و رسم و رسوم و قالب‌ها مؤثر است.

ممکن است اکنون این پرسش به ذهن‌تان برسد که صرف نظر از درستی یا نادرستی این رویکردها و داوری‌ها، این‌ها چه ربطی به آن لایه‌ی میانی جامعه دارد. واقعیت این است که آن لایه به اقتضای موقعیتش کم و بیش محتاط و محافظه‌کار است و از طغیان‌گری فردی و یا انقلابی‌گری جمعی استقبال نمی‌کند و از مخاطره‌ی انتخاب‌های ناایمن می‌پرهیزد. بچه‌های آن لایه نه فقط می‌توانند با زیبایی‌شناسی و هنر آشنا بشوند بلکه به فراگرفتن آن‌ها تشویق می‌شوند، ولی “هنرمند”شدن به معنای پیشرو آن متضمن مخاطره‌ی چندسویه‌ای است که والدین دلسوز به طور طبیعی و قابل‌فهم دوست ندارند فرزندان‌شان با آن رویارو شوند. به همین منوال، در زمینه‌ی نقش‌های جنسی و جنسیتی نیز آن‌ها ترجیح‌شان این است که خانواده‌ی خود را از بازی‌های با احتمال موفقیت کم دور نگه دارند. برای همین است که نویسنده‌ی مخ‌نویس پلاس بر اینکه ریاضی‌دان شدن نسبتی با خلقیات اوتیستیک دارد و این خلقیات در مردها بیشتر است تأکید می کند و نمی‌تواند با کسانی کنار بیاید که رئیس دانشگاهی را در غرب به سبب توصیه‌ی مشفقانه به دخترها برای انتخاب‌نکردن رشته‌ی ریاضی وادار به کناره‌گیری کردند.

از چشم انداز فردگرایانه و نخبه‌گرایانه و شایستگی‌گرایانه‌ی من این مسائل و از جمله همین ماجرای اخیر طور دیگری به نظر می‌رسد. آن رئیس دانشگاه به گفتمانی مذکر دامن زده است و با توجه به ارتباط تنگاتنگ گفتمان و قدرت مشخصاً از جایگاه رسمی خود حق نداشته است چنان سخنی بگوید. این ممانعت نفی آزادی بیان او نیست. در مقام فرد او اجازه دارد نظرش را بگوید. بلکه یادآوری اهمیت جایگاه او و اقتضائات آن است.

اگر از گروه و دسته و مذهب و فرقه و نژاد و ملت و جنس و جنسیتی تنها یک نفر بتواند در زمینه‌ای که دوست دارد موفق بشود اکثریتِ غالب چرا مجاز باشد آزادی همان یک نفر را برای کوشش در جهت موفقیتش سلب کند؟ به تبعیض مثبت به نفع اقلیت‌ها باور ندارم و تأثیرش را در درازمدت به نفع آن اقلیت نمی‌دانم، اما از تبعیض مثبت قائل نشدن تا تبعیض منفی و مانع پیش پای دیگران نهادن فاصله‌ی بسیاری است. مانع هم فقط سخت‌افزاری نیست، موانع نرم‌افزاری گاه فلج‌کننده‌تر است. گفتمان جنسیت‌زده و تثبیت قالب‌ها و کلیشه‌ها بر مبنای ذات و طبیعت یا احکام اکثری و اغلبی مترتب بر آن‌ها از جمله سدها و مانع‌های ناموجه است. اگر تنها و تنها یک دختر بتواند مریم میرزاخانی بشود یعنی هیچ حکم محدودکننده‌ای در زمینه‌ی ورود دختران به رشته‌ی ریاضی توجیه ندارد. بماند که در جهان کنونی تعداد کثیری زن ریاضی‌دان هست و از جمله در میان ایرانیان. و باز بماند که جمله‌ی آن رئیس دانشگاه را صدوپنجاه‌سال پیش تقریباً درباره‌ی تمامی شاخه‌های دانش و ادبیات و هنر می‌شد گفت. نگاه فردگرا به آزادی و نخبگان و شایستگی‌ها بیشتر توجه می‌کند تا نظم‌های موجود اجتماعی و عمومیت و توافق جمعی(9).

با توضیحاتی که دادم جای این سؤال هست که اگر در جاهایی نگاهی مغایر با نویسنده و عموم مخاطبانش دارم و گاهی گفتمان مطلوب لایه‌ی میانی جامعه‌ی‌مان در این دوره را رد می‌کنم، چرا گفتم کتاب خواندنی و ارزشمند است. پرسش به جایی است. برای پاسخ به آن اجازه بدهید سخنم را چنین جمع‌بندی کنم که هیچ کاری در جهان جامع نیست و نمی‌تواند باشد. هیچ اثری هرگز از کمال برخوردار نخواهد شد. همین که کاری مزایایی نسبی داشته باشد و هدف تعریف شده‌ی خود را به انجام برساند ارزشمند است. کتاب‌های رضا ابوتراب این ویژگی‌ها را دارد. به ویژه نباید فراموش کنیم که ما در جهان یکسره در حال تفسیر امور گوناگون‌ایم.

هرمنوتیک به ما می‌آموزد که گرچه هر تفسیری درست نیست و تفسیرهای نادرست و بی‌پایه وجود دارد، یک تفسیر درست و برتر وجود ندارد و بسته به پرسش و نگرش و دانش و اندیشه‌ی ما تفسیرهای گوناگون از هر متن (به عبارت دیگر هر امر، چون همه‌ی عالم به این معنا متن است) ممکن است. اجتناب از این گوناگونی تفسیرها که سبب پویایی و زایایی بیشتر علم و اندیشه می‌شود هوشمندانه نیست (10).

نظام آموزشی داده‌محور و اندیشه‌کش و کلیشه‌گرا و خلاقیت‌ستیز و مرجعیت‌زده‌ی ما به طور معمول ذهن‌مان را به سمتی سوق می‌دهد که از امور ابهام‌زایی مانند چندگانگی تفاسیر ممکن پرهیز داشته باشیم. برای رهایی از این عادت ذهنی بد نیست به خاطر داشته باشیم که ترس از ابهام چنانکه تئودور آدرنو و همکارانش نشان داده‌اند از خصایص ذهن اقتدارزده (اتوریتارین) است. البته که علم و اندیشه روشنگر است، ولی محصول بینش‌های علمی و بصیرت‌های فکری خالی از ابهام‌های مختلف نمی‌تواند باشد. روشنایی بی‌ابهام را در درخشش مصنوعی ایدئولوژی‌ها و اعتقادات جزمی گمراه‌کننده باید جست.

بخش سوم و پایانی گفتارم به خلاف بخش پیش کوتاه است. دو نویسنده‌ی فرزانه‌ی معاصرمان، امبرتو اکو و ژان کلود کاریر، گفتگوهایی جذاب درباره‌ی کتاب با یکدیگر داشته‌اند (11). اکو در آن جا نکته‌ی تأمل‌برانگیزی مطرح می‌کند و می‌گوید کتاب در نوع خود یک اختراع و یک گونه‌ی به تکامل رسیده است، همچنانکه مثلاً چرخ چنین است. قالب مادی ممکن است فرق کند و همانطور که کتاب کاغذی جای کتاب بر پوست را گرفت کتاب الکترونیک هم جای کتاب کاغذی را بگیرد، ولی منطق کتاب و آغاز و انجام و فصل‌بندی و غیره قابل تغییر نیست، چرا که شیوه‌ای رسا از بیان است.

من شخصاً بیش از هر اثری با خواندن کتاب‌های دوست دیرین‌ام رضا ابوتراب به خاص بودن و موفقیت منحصر به فرد کتاب به مثابه وسیله‌ای برای ارتباط پی بردم. حتی در عمری دوستی نمی‌شود به اندازه‌ی تنها یک کتاب گفتگوی جدی داشت. فقط کتاب است که امکان مصاحبتی چنین مفصل و غنی و هم‌اندیشی‌ای مستمر و مکرر با دیگری (نویسنده) را فراهم می‌کند.

در مخ‌نویس پلاس بخش جالبی هست درباره‌ی هوش مصنوعی که دیگر سخنرانان این جلسه هر دو به آن توجه کردند، هم دکتر مریم نوروزیان و هم دیگر دوست قدیمی‌ام دکتر حسین شیخ‌رضایی. خانم نوروزیان و حسین نکات ظریف و تیزبینانه‌ای گفتند. من در پایان گفتارم و در تنگنای وقت، برای گسترش بحث و به ویژه در پاسخ به دانشجویان پزشکی حاضر در جلسه که رقابت کاری‌شان با هوش مصنوعی در سال‌های آتی را دریافتند صرفاً یک “کتاب” معرفی می کنم: ذهن کامل نو اثر دانیل پینک (12) که در آن نویسنده با فرق‌گذاشتن میان انواع هوش‌ها و دانش‌ها، از لزوم تقویت هوش هیجانی و نگرش همدلانه و توانایی کل‌نگری به مثابه وجه امتیاز انسان از هوش مصنوعی سخن گفته است. امیدوارم گفتگو با کتاب دانیل پینک هم مانند گفتگو با کتاب‌های دکتر ابوتراب افق دید خوانندگان جستجوگر را گسترده‌تر کند.

—

پی‌نوشت‌ها:

1.

همه‌ی این جلسات به همت چشمگیر و ستایش‌برانگیز استاد علی دهباشی عزیز برگزار شده است که افزون بر همه‌ی دیگر هنرهایش با توجه به ارتباطات گسترده‌اش با اهل علوم انسانی از سویی و جامعه‌ی پزشکی‌مان از سوی دیگر هنربرگزاری هم‌‌اندیشی‌های میان‌رشته‌ای را نیز دارد و جلسات شایان توجهی برای این کتاب‌ها برگزار کرده است. علاوه بر جلسه‌ی  فعلی، برای کتاب مخ‌نویس، یادداشت‌های یک پزشک اعصاب درباره‌ی جهان، یازدهم آذرماه 1400، با حضور حسین شیخ‌رضایی و احمد شکرچی و سرمد قباد و نهال محذوف، و برای کتاب اگر پزشک نمی‌شدم، تابستان 1403، با حضور شهریار نفیسی و مریم نوروزیان و فاطمه مینایی و ماندانا فرهادیان و عبدالرضا ناصر مقدسی و احمد شکرچی و حسین جنتی و حسین شیخ رضایی. ویدئوی سخنرانی های جلسه ی اخیر به تفکیک بر روی وبگاه کافه سرو (cafesarv.com) قابل دسترسی است.

 

2.

بنگرید به محمدمنصور هاشمی، اندیشه‌هایی برای اکنون، نشر علم، 1394، ص 313-324، 445-452؛ و نیز گفتار “علوم انسانی در ایران، اسلامی کردن و سایر قضایا” قابل دسترسی بر وبگاه کافه سرو و کانال آپارات کافه سرو.

 

3.

برای نمونه در انگلیسی تعابیر natural science و empirical science و نیز formal science و exact science را برای اشاره به علوم طبیعی و تجربی و نیز علوم ریاضی و صوری و تعابیر humanities و social science و نیز human science را داریم برای اشاره به علوم انسانی و علوم اجتماعی و علوم ناظر به شناخت انسان. در فرانسه تعابیر sciences de la nature و sciences naturelles و نیز sceinces logico-formelles را داریم در تفکیک از les lettres و humanités و   sciences humanines et sociales و تعابیر دیگری از این دست. در آلمانی Naturwissenschaften و Formalwissenschaften هست در تفکیک از Geisteswissenschaften و Gesellschaftwissenschaften و از این قبیل. در عربی هم تعابیر العلوم الطبیعیه و العلوم الدقیقه (العلوم الشکلیه/العلوم الصوریه) هست و تعابیر العلوم الانسانیه و الاجتماعیه، و الانسانیات. چون هر یک از این تعابیر (و تعابیر دیگری که برای رعایت اختصار نیاوردم) در این زبان‌ها تاریخچه و دلالت‌های متفاوت خود را دارد تعابیر الزاماً با هم به طور کامل مطابق نیست.

 

4.

به مسأله‌ی بدن و بدن‌مندی در برخی شاخه‌های علوم انسانی معاصر توجه شده است، از جمله در فلسفه به واسطه‌ی پدیدارشناسی ادموند هوسرل و آثار برخی پیروانش مانند موریس مرلوپونتی، در علوم اجتماعی در زیرشاخه‌ی شایان توجه “جامعه‌شناسی بدن”، در در علوم شناختی با آثار کسانی مانند مارک جانسون. اما آن شاخه از علوم انسانی که در آن به صورت جدی به داده‌های زیست‌شناختی و عصب‌شناختی درباره‌ی انسان توجه می‌شود انسان شناسی (آنتروپولوژی) به ویژه در مکتب فرانسوی آن است. برای نمونه بنگرید به ژان فرانسوا دورتیه، انسان‌شناسی، نگاهی نو به تحولات جسمانی، فرهنگی و روان‌شناختی انسان، ترجمه‌ی جلال‌الدین رفیع‌فر، انتشارات خجسته، 1398.

این را هم یادآوری کنم که از آن سو نیز تنها در چهارچوب یک شاخه از علم ماندن برای سخن گفتن از انسان بسیار دشوار است و عملاً همواره این شاخه‌ها با یکدیگر پیوند می‌خورد، چنانکه در مخ‌نویس و مخ‌نویس پلاس هم هرچند تخصص و رویکرد اصلی نویسنده مغز و اعصاب است مکرراً از داده‌های علوم اجتماعی استفاده و به آن‌ها استناد شده است.

 

5.

مخ‌نویس در کمتر از چهارسال، پنج باز تجدید چاپ شده است.

 

6.

برای بحث در پیدایی جستار و ویژگی‌های آن بنگرید به محمدمنصور هاشمی، “چند نکته درباره‌ی میشل دو مونتنی”، مجله‌ی بخارا، ش 106، خرداد-تیر 1394.

 

7.

برای ملاحظات نقادانه درباره‌ی این زبان استعاری از جمله از سوی مری میجلی، بنگرید به فاطمه مینایی، “میان زیست‌شناسی و فلسفه”، روزنامه اعتماد، دوشنبه 26 شهریور 1403، ص 7.

 

8.

بنگرید به محمدمنصور هاشمی، اندیشه‌هایی برای اکنون، ص 263-282.

 

9.

دوست عزیز جامعه‌شناسم، دکتر احمد شکرچی، در گفتگویی که پس از جلسه داشتیم از نقد مایکل ساندل بر مفهوم شایستگی سخن گفت. با اصل نکته‌ی احمد همدلی دارم. کسانی که آثار مرتبط به عدالت اجتماعی را دنبال می‌کنند بی‌تردید مایکل ساندل را می‌شناسند و نیازی نیست در اینجا به تفصیل به آراء او بپردازم. ساندل تعبیر استبداد یا جباریت شایستگی (tyranny of merit) را به منظور نقد رویکردهای افراطی در اندیشه‌ی لیبرال و سرمایه‌سالاری آمریکایی به کار می‌برد.  چنانکه در گفتگویی با مجله‌ی اندیشه پویا توضیح داده‌ام (بنگرید به “همه‌ی مخالفان توسعه”، موجود در وبگاه شخصی‌ام: “ما کم شماریم” mansurhashemi.com) گاه برخی نظریه‌های انتقادی غربی که در جای خود راهگشایانه و اصلاح‌گرانه است در بیرون از سیاق خود و با قرار گرفتن در محورهای جانشینی و همنشینی متفاوت، دلالت‌هایی به کلی مغایر با اصل می‌یابد. در نظامی که آزادی فردی و امکان رقابت و شایسته‌سالاری تا حد زیادی برقرار است حتماً باید در هنگام تقسیم کیک برخورداری‌ها یادآوری کرد که عوامل بسیاری در ماجرا دخیل بوده و نمی‌شود همه چیز را بر پایه‌ی شایستگی‌های مفروض و گاه صد در صد مشکوک تقسیم کرد. اما در سیاقی دیگر که در آن انواع تبعیض‌های اجتماعی و تعصب‌های اعتقادی و خویشاوندسالاری و جنسیت‌زدگی راه را بر رقابت‌های سالم و شایسته‌سالاری بسته است، نخست باید حد پایه‌ای از عدالت بر مبنای آزادی فردی و برخورداری بر مبنای صلاحیت پذیرفته شود تا سپس سخن گفتن از عدالت بر مبنای کاستی‌های نظام رقابتی معنی‌دار باشد. بی‌شک در چنان شرایطی نزد من بحث از تقسیم عادلانه بر اساس “پرده‌ی بی‌خبری” (veil of  ignorance) جان رالز اولویت خواهد داشت.

 

10.

این چهار اثر را درباره‌ی مسائل زیست‌شناختی و عصب‌شناختی مرتبط با جنس و جنسیت در نظر بگیریم:، لوان بریزندین، مغز زنانه، ترجمه‌ی محسن دهقانی و سهیلا پیمانی، انتشارات رشد، 1391؛ کینگزلی براون، تقسیم کار، رویکردی تکاملی به اشتغال زنان، ترجمه‌ی غزاله عزیزی، نشر کرگدن، 1403؛ جینا ریپون، مغز جنسیت‌زده، ترجمه‌ی رضا اسکندری آذر، نشر خوب، 1400؛ نلی اُدشورن، آنسوی پیکر طبیعی، ترجمه‌ی پروانه قاسمیان، نشر شیرازه، 1391. این چهار کتاب که به عنوان نمونه ذکر کردم دو به دو دربردارنده‌ی رویکرد طبیعت‌گرا و محافظه‌کارانه و رویکرد تحول‌گرا و نقادانه به مسائل مورد بحث است. تا جایی که در آن‌ها با داده‌های مستند و حتی تفسیرهای موجه مواجه‌ایم هر کدام در محدوده‌ی خود دارای بینش‌های علمی مفید است؛ اما روشن است که وقتی صحبت از نتیجه‌گیری است اگر نتایج بزرگتر از داده‌ها و بدون توجه به داده‌های دیگر باشد نتیجه‌گیری هم نامعتبر است و هم در راستای سوگیری غیرعلمی.

 

11.

بنگرید به امبرتو اکو و ژان کلود کاریر، از کتاب رهایی نداریم، ترجمه مهستی بحرینی، انتشارات نیلوفر.

 

12.

بنگرید به دانیل پینک، ذهن کامل نو، ترجمه‌ی رضا امیر رحیمی، انتشارات آگاه.

 

 

***

منتشر شده در سیاست نامه، شماره 35، تابستان 1404

 

 

 

 

 

نوشته شده در نوشته ها و گفته ها

دسته ها

  • خواندنی ها
  • خبرها
  • نوشته ها و گفته ها
  • دفتر یادداشت های بد
  • شنیدار/دیدار
  • دیدگاه‌های شما
  • ارسال دیدگاه
  • درباره نویسنده / درباره سایت
  • زندگی‌نامه و فهرست آثار
  • راه‌های تماس
  • دوست داشتنی‌های من
اجرا شده توسط: منصور کاظم بیکی