روشنفکران و قدرت

۱٫ فرض غالب این است که نقد قدرت جزو عناصر اصلی تعریف روشنفکری است. بر همین اساس روشنفکری چیزی «بر» دولت و قدرت است. شما این تعریف را چگونه ملاحظه می‌کنید؟ اگر این تعریف را قبول کنیم، حکایت روشنفکرانی که «در» قدرت هستند چه می‌شود؟ آیا می‌توان آن‌‌ها را روشنفکر دانست؟

– چون روشنفکری تعبیری است که از زبانهای اروپایی به فارسی ترجمه شده است و چون اصل تعبیر در زبانهای مختلف اروپایی دلالتهای کاملا یکسانی ندارد، طبیعی است که پاسخ به این پرسش بستگی داشته باشد به این که کدام تعبیر اروپایی را با چه کاربردهایی در نظر داشته باشیم. پیشتر در “مهرنامه” (ش ۱۶، ص ۳۲-۳۳) در توضیح نسبت مفهوم روشنفکری و چپ گرایی تا حدی به آن تعابیر اشاره کرده ام و در اینجا نیازی نیست آن توضیحات را تکرار کنم، صرفا باید به این مطلب اشاره کنم که نقد قدرت بیشتر در کاربرد فرانسوی این واژه مستتر است. در کاربرد انگلیسی این واژه مثلا کسی مانند آنتونی گیدنز روشنفکر است در حالی که مشاور نخست وزیر هم بوده و همانطور که اندیشه های فردریش فون هایک راهنمای حزب محافظه کار و دولت تاچر بوده، اندیشه های او نیز راهنمای حزب کارگر و دولت بلر بوده است. بنابراین همانطور که اشاره کرده اید روشنفکرانی هم هستند که در قدرت بوده اند. حتی در همان فرانسه هم همه مانند سارتر نبوده اند. به عنوان نمونه آندره مالرو را هم داریم که هم روشنفکر بوده است و هم وزیر دولت دوگل. حالا اجازه بدهید بحث را از اینجا آغاز کنیم که آیا نقد قدرت ارزش فی نفسه است؟ به عبارت بهتر اصولا آیا همواره “بر” چیزی بودن ارزشی نفسه است و بر “در” چیزی بودن ترجیح دارد؟ اگر کار واقعی روشنفکر را نقد، آن هم نه به معنای نق نق و غر غر، بلکه به معنای ارزیابی منصفانه و شجاعانه و عاری از منفعت جویی و تلاش برای غث و سمین کردن و تشخیص سره از ناسره بدانیم، نمی توانیم چنین احکام پیشینی و پیشاپیشی را به راحتی بپذیریم. اگر قدرت یا به عبارت دقیقتر حکومتی کار درستی داشت انجام می داد یا نحوه حکومتی از نحوه حکومت دیگری کارآمدتر بود آیا روشنفکر باید سکوت کند یا حتی آن را نادرست جلوه بدهد؟ به این ترتیب آیا نه فقط آن ارزیابی منصفانه که ارزیابی شجاعانه را هم وانگذاشته است؟ این را باید در نظر داشته باشیم که قدرت فقط حکومت نیست. هر عالم مقال و گفتمانی، رژیم حقیقت و نسبت خاص خود را با قدرت دارد و اگر در فرهنگی صرف نق نق و غر غر، یا نه، صرف نقد به معنای برشمردن نقاط ضعف بدون اشاره به نقاط قوت، ارزش تلقی شود، در چنین فضا و جوی آن که به این امور مبادرت می کند در واقع در حال بهره گرفتن از قدرتی است که آن عالم مقال و گفتمان برایش به همراه می آورد. این قدرت، قدرت حکومت و حاکمیت نیست اما در هر حال نحوی از قدرت است، با مثلا تصویری که از وارستگی یا فرهیختگی برای شخص رقم می زند. در چنین جوی آن که این جو را نقد می کند کار روشنفکرانه تری انجام داده است یا آنکه کلیشه ها و قالب های تثبیت شده را باز تولید می کند و ناخودآگاه در جهت منافع قشر خود / خود حرکت می نماید؟ اگر برای کسانی روشنفکری عین نقد قدرت است می توان به جای تعبیر روشنفکرانه در جمله قبل گذاشت مفیدتر یا عالمانه تر یا هر چه می پسندید. الفاظ قراردادی اند و مهم معانی است. این که آدمی مراقب باشد به قدرت / قدرت طلبی آلوده نشود به این معنی که آگاهانه یا ناآگاهانه اصول اخلاقی خود را ذیل هنر کسب و حفظ قدرت قرار ندهد یک بحث است و این که در هر حال از قدرت بد بگوید یک بحث دیگر است. گروه قابل توجهی از روشنفکران در طول تاریخ علاقه ای به داشتن پست و مقام نداشته اند و با این وارستگی می توانسته اند آزادی و آزادگی خود را برای نقد و ارزیابی حفظ کنند، از جمله نقد و ارزیابی قدرت ها و حکومت ها و سیاست ها. اما از همین گروه هم گاهی کسانی ناگزیر شده اند برای اصلاح امور به اهل سیاست و قدرت مشورت بدهند یا حتی در دوره هایی وجهه اجتماعی خود را به خطر بیندازند و وارد حکومت بشوند. اگر این کارشان به مقتضای اندیشه هایشان یا تعهدات اجتماعی شان بوده باشد چه اشکالی دارد؟ به ویژه این که نباید فراموش کرد این نوع بحثی که ما داریم می کنیم انتزاعی است و در عالم واقع اگر چهار تا روشنفکر وارد قدرت حکومتی شده باشند، چهارصد تا هم خواسته یا ناخواسته بیرون می مانده اند و می توانسته اند به نقد حکومت و از جمله روشنفکران حاکم شده بپردازند و این جنبه از کار روشنفکری روی زمین و بدون متولی نمی مانده است. خلاصه کنم: در حقیقت روشنفکر دانستن یا ندانستن دیگران اهمیتی ندارد و راستش را بخواهید این جور داوری راجع به کارنامه و زندگی اشخاص، من را بیشتر یاد قضاوت های ایدئولوژیک می اندازد که در آنها همه چیز زیادی ساده می شود. زندگی و کارنامه آدم ها جنبه های متفاوت دارد و در ارزیابی منصفانه هم از منظرهای گوناگون به بررسی موضوع می پردازند. فرمول ساده ای مثل روشنفکر= منتقد قدرت = خوب، تبعات ناخوشایندی برای یک فرهنگ می تواند داشته باشد. به خصوص، این را هم در نظر داشته باشیم که ما در فرهنگی زندگی می کنیم که در آن اشخاص به راحتی درباره هم قضاوت می کنند. در فضاهای بالغانه تر مردم می آموزند درباره هم کمتر قضاوت (judge) کنند و به عبارت بهتر بر اساس سلیقه خودشان زندگی دیگران را محک نزنند. در فرهنگ ما این هنوز متاسفانه حتی میان تحصیلکردگان و روشنفکران مان هم جانیفتاده است. پس کار راحت و خوشایند این است که چند تا تعبیر و ارزش شخصی یا گروهی داشته باشیم و بر مبنای آنها راجع به کار و زندگی بقیه، اظهار رای سلیقه ای بکنیم. روشنفکری هم با موافقان و مخالفانش ظاهرا یکی از آن تعابیر و ارزشهاست.

۲٫ آیا می توان گفت نقد قدرت به عنوان عنصری اصلی در روشنفکری با اندیشه های چپ و تلقی چپ روانه از روشنفکری نسبت دارد؟ “بر” حکومت بودن چطور؟

– بله. تاکید بر نقد قدرت به عنوان یکی از مولفه های اصلی روشنفکری بیشتر با چپ گرایی ملازمه داشته و از آن خاستگاه نشات گرفته است. اما جالب است که غیرقابل دفاعترین جنبه های ورود روشنفکران به قدرت هم اتفاقا در درون همین اردوگاه چپ گرایی تکوین یافته است. به طوری که شاید اغراق نباشد اگر بگویم کمرنگ شدن نقش و وجهه روشنفکران در جهان با ماجرای به قدرت رسیدن برخی اندیشه ها و افراد ربط وثیق و پیوند جدی داشته است. لنین و مائو و کاسترو و حتی معمر قذافی سرهنگ با آن کتاب سبز بامزه اش همگی روشنفکر بوده اند یا داعیه روشنفکری داشته اند. روشنفکرانی که در یکی از تناقضات تفکر چپ رادیکال – یعنی نفی قدرت حاکم برای رسیدن به قدرت و حکومت، و نفی ثروت و رفاه با هدف ایجاد ثروت و رفاه – به قدرت رسیده اند. آن تناقض البته به خودشان مربوط است. این هم که روشنفکری آنها هیچ کمکی که به آنها نکرده و از کاستی ها و اشکالات بارز حکومتشان که نکاسته هیچ، گرفتاری های تازه ای را هم رقم زده است باز بحثی جداگانه است. آنچه به بحث ما مربوط است این است که آن تلقی چپ روانه از روشنفکری با عمل چپ ها منافات داشته و گروهی از خود آنها هم وارد حکومت شده اند، سهل است، جملگی قدرت حکومت را هم یکجا در دست گرفته اند. اینها البته نمونه هایی هستند که الان کمتر مدافع دارند. اما هنوز هم خیلی ها برای روشنفکران چپ احترام قائلند و برای رقبایشان نه. در حالی که ملاک هایشان روشن نیست و داوری هایشان بر مبنای معیارهای دوگانه (double standard) است. مثلا اگر بارگاس یوسا در انتخابات شرکت کند تا قدرت را به دست بگیرد روشنفکری اش زیر سوال می رود اما اگر پابلو نرودا سفیر بوده باشد چیزی از اهمیت و حرمت روشنفکرانه اش کم نمی شود. در ضمن اگر آن “بر” حکومت بودن و همواره علیه قدرت حاکم بودن را جزء ذاتی روشنفکری تلقی کنیم بعد با این پرسش مواجه می شویم که اگر حکومت دموکراتیک بود و نحوه رسیدن به قدرت عادلانه و منصفانه، آیا مخالفت با حکومت توجیهی دارد؟ واضح است که درباره نقد برخی تصمیمات حکومت حرف نمی زنم. در مورد “بر” حکومت بودن صحبت می کنم. وقتی در کشورهای اسکاندیناوی مانند سوئد و فنلاند حکومتهای دموکراتیک، آن هم با برنامه های چپ و سوسیالیستی حاکم شد، دیگر این “بر” حکومت بودن به طور کلی، حتی برای روشنفکران چپ چه معنایی می تواند داشته باشد؟

۳٫ در تاریخ معاصر ایران، موارد محدودی سراغ داریم که هم سابقه روشنفکری داشته باشند و هم در دولت باشند. از جمله این‌‌ها می‌توان به سید حسن تقی‌زاده و محمد علی فروغی اشاره کرد. آیا روشنفکری و سیاستمداری دو بخش جدای فردیت اینان بوده یا رابطه‌ای میان این بخش برقرار بوده است. به عبارت دیگر، آیا ایده‌های روشنفکرانه‌ای که داشته‌اند راهبر سیاست‌ورزی‌شان بوده و آیا تجربه سیاسی‌شان روی ایده‌های‌شان تاثیر گذاشته یا نه؟

– همانطور که گفتم این که شما بخواهید اینها را از هم جدا کنید یا مرتبط بدانید منوط به تعریف و تلقی شماست از واژه روشنفکر. آنچه به نظر من مهم است این است که چه چنان تفکیکی بکنید وچه نه، به هر حال درباره یک شخص و فرد به خصوص دارید صحبت می کنید. بعضی از روشنفکرانی که به سیاست پرداخته اند بر مبنای درکشان از خودشان احساس نوعی تعارض و کشمکش می کرده اند و بعضی دیگر چنین احساسی نداشته اند و تعارضی میان کارهایشان نمی دیده اند. تا جایی که من می دانم مثلا فروغی از جمله این گروه اخیر است. سودای او بیش از هر چیز پیشرفت و ترقی و توسعه ایران بوده است. برای نیل به آن مقصود اگر لازم بوده است وزیر و نخست وزیر می شده است و به عنوان دیپلمات مذاکره می کرده و در مقام رئیس فرهنگستان به نهادسازی مشغول می شده و اگر لازم می دیده از طرفی “فن سماع طبیعی شفا”ی ابن سینا و از طرف دیگر “گفتار در روش درست به کار بردن عقل” دکارت را ترجمه می کرده و به تالیف “سیر حکمت در اروپا” یا تصحیح آثار سعدی یا تلخیص شاهنامه فردوسی می پرداخته است. واقعا که می تواند بگوید کسی مانند فروغی که صرفا محقق و مصحح یا مرد سیاسی و کارگزار حکومت نبوده، بلکه از اندیشمندان نوسازی ایران بوده است، روشنفکر نیست؟ به تعبیر استاد اندیشمند ادبیات فارسی، محمد رضا شفیعی کدکنی، کسانی مانند تقی زاده و فروغی روشنفکران “چه می خواهم” اند در برابر روشنفکران “نمی خواهم”. متاسفانه ما قدر این روشنفکران “چه می خواهم” را ندانسته ایم. این که کسی مثل فروغی در فرهنگی شأنی را که باید، نداشته باشد نشانه خوبی نیست. امثال او از یک طرف به واسطه ارزشداوری های چپ به راحتی انگ می خورند. مثلا تقی ارانی می شود قهرمان و فروغی می شود خائن. عمدا ارانی را مثال زدم که می شود از صداقتش دفاع کرد و از ایثار زندگی اش سخن گفت. به رغم این، در ارزیابی منصفانه معلوم نیست آن که صادقانه زحمت زندان را به جان خریده و حتی جانش را هم بر سر یک فکر/خیال گذاشته، برای جامعه مفیدتر بوده باشد از کسی که چنان “قهرمانی”هایی نکرده، اما با شکیبایی و برنامه ریزی و بی واهمه از قضاوت دیگران و قهرمان و محبوب القلوب نبودن، عمری را صرف کار کردن در جهت رشد فرهنگ و تمدن جامعه اش نموده است. از طرف دیگر جنبه هایی از فرهنگ سنتی ما هم با این نگرش چپ پیوند خورده و باعث کم حرمت بودن کار کسانی مثل فروغی شده است. مثلا نگرش سنتی ای در میان ما هست متاثر از عرفان و تصوف که مطابق آن گوشه گیری از دنیا و مافیها فضیلت است. این نیز در کنار آن دیگری سبب شده است کسانی که اصولا به کار دنیا و از جمله دولت و حکومت مشغول می شوند کم حرمت باشند. جنبه دیگری هم در فرهنگمان هست که شاید بتوان آن را ناشی یا حاکی از نوعی روانشناسی فردی و اجتماعی دانست. در فرهنگ ما از یک طرف قدرت و ثروت و امثال اینها به شدت نفی می شود و از طرف دیگر در سطح واقعی تر زندگی، سخت به اینها اهمیت داده می شود و سلسه مراتب استوار و آزاردهنده ای بر مبنای آنها شکل می گیرد. این امر هم صرفا از طرف برخورداران از ثروت و قدرت نیست و سهم کم برخورداران یا نابرخورداران در تحکیم و ترویج آن اگر بیشتر از خود برخورداران نباشد کمتر نیست. در چنین فضای پرتناقضی طبیعتا کینه توزی و حسادت روی دیگر سکه ستایش و طلب اند. راستش را بخواهید باید کمی جسارت به خرج بدهم ( و با این توضیح احتمالا زائد که شخصا نه برخورداری خاصی در زندگی داشته ام یا دارم و نه نیازی به آن احساس می کنم) بگویم در پس خیلی از عدالت طلبی-های ظاهری و قدرت ستیزی های متعارف و چپ روی های روشنفکرانه نما سهم آن احساسات منفی مذکور را، و در واقع واکنش به برخورداری دیگران را نادیده نباید گرفت. نقدهای کینه توزانه ناشی از چنان احساس هایی است. وارستگی اهمیت ندادن به برخی چیزها است و برخی نقد و نظرها نه فقط از سر وارستگی نیست بلکه ناشی از زیاد اهمیت دادن به آن امور است. اندیشه هایی که به موجب آنها اول باید به سرعت چیزی را ویران کرد تا بعدا شاید بتوان چیز بهتری ساخت، در پشت ظاهر موجه و مشفقانه شان خبر از بیقراری های ناخودآگاهی دارند که در آنها احتمالا حقد و حسد خودش را پشت شفقت پنهان کرده است. این را هم البته فراموش نباید کرد که غیر دموکراتیک بودن فرایند رسیدن به حکومت و قدرت هم در جوامع توسعه نیافته به حق در پدید آمدن تصور منفی از سیاستمداران و دولتمردان نقش داشته است. همچنین این زمینه تاریخی را نیز نباید از یاد برد که شاکله فرهنگ ما فرهنگ شیعی است و در این فرهنگ حکومتها در زمان غیبت، غاصب هم که خوانده نشوند چندان بهره مند از اعتبار و آبرو نمی توانند باشند. این جنبه اخیر البته به این معنا نیست که شیعیان در طول تاریخ با همه حکومتها یک نسبت داشته اند و به ارزیابی حکومتها و حاکمان بر مبنای کارآمدی آنها و توانشان برای کاستن از مشکلات مردم و جامعه و در صورت لزوم به همکاری با آنها نمی پرداخته اند. این قسمت از پاسخم طولانی شد، پس به اجمال به قسمت دوم پرسش تان بپردازم: طبیعی است که هم روشنفکری کسانی که نام برده اید بر علائق و سلایق سیاسی و برنامه هایشان تاثیر می گذاشته است و هم درگیری عملی آنها در سیاست بر جنبه های روشنفکرانه فکر آنها اثر می کرده و مثلا موجب می شده واقع گرا تر یا مصلحت اندیش تر شوند.

۴٫ امثال فروغی چقدر توانسته‌اند قدرت را از ایده‌های روشنفکرانه خود متاثر سازند؟ به عبارت دیگر، در عرصه سیاسی، این گونه روشنفکران آیا در عرصه سیاسی عنصر فعال بوده‌اند و بر اساس اصول روشنفکری خود عمل می‌کرده‌اند یا عنصر منفعل بوده‌اند؟

– باید دید منظور از اصول روشنفکری چیست. آیا چنین اصول ثابت و تغییر ناپذیری وجود دارد که همه روشنفکران به همه آنها اعتقاد داشته باشند؟ به علاوه در این پرسش هم مانند پرسش پیشین یک دوراهی مطرح کرده اید که معلوم نیست بیش از صرف تجرید و انتزاع باشد و توجیهی داشته باشد. طبیعی است که ازاین حیث هم، کسی مثل فروغی در جنبه هایی و از برخی وجوه فعال و اثرگذار بوده است و از جنبه هایی و در برخی وجوه دیگر منفعل. دنیای واقعی محدودیتهای خودش را دارد. مثلا یکی از قبیل فروغی باید تصمیم می گرفته است که به آرمان پردازی روشنفکرانه (مثلا از جنس “اندیشه های دور و دراز”ش) بسنده کند یا وارد بازی واقعی بازسازی و نوسازی یک کشور شود. او ضمن این که از آن آرمان پردازی ها هم داشته، به عرصه واقعیت پا گذاشته و به فعالیت پرداخته و طبعا محدودیت های این عرصه را هم دیده و آزموده و ناگزیر شده است دست به انتخاب بزند. به عنوان نمونه، انتخاب میان کنار آمدن با دیکتاتوری رضاشاه که در حال بازسازی کشور بوده است و تلاش برای نوسازی مملکت و مشارکت در فرایند توسعه ایران در جنبه هایی غیر از سیاست، یا مخالفت علنی با آن دیکتاتوری که نتیجه اش قابل پیش بینی بوده است. سوءتفاهم نشود. نمی خواهم از همه کارنامه روشنفکرانی که وارد قدرت شده بوده اند و از جمله همه کارنامه فروغی، دفاع کنم. می خواهم بگویم فقط دیکته ننوشته غلط ندارد و وقتی وارد عرصه واقعیت شدید قواعد بازی در این عرصه خود را به شما تحمیل می کند و نمی توانید آرمان گرایانه به دنیا بنگرید و آن را تحلیل کنید.

۵٫ به نظر برخی، قدرت بدون تئوری روشنفکران آسیب کمتری به جامعه می‌رساند و ایده‌های روشنفکرانه نفوذ بیشتر قدرت در جامعه مدنی را توجیه می‌کند. به طور مثال بسیاری از سیاست‌های فرهنگی مدرن که کنترل فرهنگ و یکسان‌سازی فرهنگ را در دستور کار دولت قرار می‌دهد از ایده‌‌های روشنفکرانه نشات گرفته‌ است. مثلا تاسیس فرهنگستان که بسیار مورد تائید فروغی بود، یکی از نمونه‌‌های این نظریه‌پردازی است. در مورد این ادعا چه نظری دارید؟

– همانطور که در پاسخ پرسش دوم اشاره کردم حضور بعضی روشنفکران چپ در راس قدرت و تحقق اجتماعی برخی اندیشه هایشان از بدترین نمونه های حضور روشنفکران در عرصه قدرت بوده است. اما آیا این به این معنی است که روشنفکران یکسره باید از عرصه عمل دوری کنند؟ آیا لازمه این سخن ارائه این تصویر از روشنفکران نیست که از آنها کاری جز غر غر برنمی آید؟ اصلا آیا این تصور آزادی خواهانه و دموکراتیک است که پیشاپیش گروهی را ازحضور در عرصه سیاست بازداریم و برای شان تعیین تکلیف کنیم؟ خیال می کنم اگر روشنفکرانی در عرصه قدرت ناکام بوده اند، روشنفکران دیگری هم کامیابی هایی داشته اند. پس بهتر است به ساختارهایی بیندیشیم که در آنها روشنفکران کامیاب تر بوده اند. مثلا روشن است که هرچه ساختارها دموکراتیک تر و آزادی خواهانه تر بوده باشد آسیب حضور روشنفکران یا هر قشر و طبقه دیگر کمتر بوده است و هر چه غیر دموکراتیک تر و ایدئولوژیک تر بیشتر. همانطور که اشاره کردم حضور چند روشنفکر در عرصه قدرت پایان روشنفکری نیست، روشنفکران دیگر هم هستند و می توانند تصمیمات آنها را نقد کنند. به هر حال واقعیت این است که حتی اگر در مورد ثروت بشود فرضا تصور کرد که روزی عادلانه میان مردم تقسیم شود، در مورد قدرت همین خیال را هم نمی توان کرد. در دموکراتیک ترین ساختارها هم که در آنها قدرت برآمده از رای اکثریت مردم است و در عین حال اقلیت هم آزادی های مدنی شان محفوظ می ماند، باز به هر حال قدرت برای دوره ای به عده ای تفویض شده است. با این حساب اگر محال اندیشی های آنارشیستی را کنار بگذاریم باید بپذیریم حکومت و قدرت آن وجود دارد. در چنین حالی یا روشنفکران به سراغ حکومت می روند یا دیگران، و به هر حال حکومت و قدرت و نفوذ آن در اختیار عده ای قرار می گیرد. چه اشکالی دارد اگر بعضی روشنفکران صلاحیت اش را داشتند در زمره این عده باشند؟ روشنفکران هم مثل بقیه اقشار همانقدر که ممکن است از قدرت سوءاستفاده کنند و حضورشان مضر باشد، ممکن است از قدرت حسن استفاده را بکنند و بر حضورشان آثار مثبت مترتب شود. اتفاقا به طور خاص در مورد مثالی که زده اید یعنی فروغی و فرهنگستان ارزیابی من نه تنها منفی نیست بلکه مثبت است. بررسی تاریخ فرهنگستان و کارهایی که در دوره های مختلف انجام داده است البته موضوع بحث جداگانه ای است. اما بگذارید برای این که بحث بدون نیاز به تفصیل و تحقیق و تحلیل تاریخی، راحت تر پیش برود این سوال ها را مطرح کنم که مثلا کدام واژه برساخته فرهنگستان بوده که خوب ساخته نشده بوده و به رغم سلیقه مردم و اهل ادب کاربرد و تداول یافته است؟ هر چه جا افتاده با ذوق عموم سازگار بوده است و نفوذ حکومت و قدرت آن هم در مواردی که واژه ای با سلیقه عموم مردم سازگار نبوده در دراز مدت تقریبا هیچ اثری نداشته است (ضمن این که کار فرهنگستان صرف واژه سازی نبوده و نیست). به علاوه آیا فروغی و امثال او جلوی دیگر روشنفکران را برای ایجاد نهادهای مدنی گرفته بوده اند؟ این که نهادهای غیر دولتی و موسسات مردم نهاد در میان ما پا نمی گیرد صرفا به واسطه حضور نهادهای رقیب دولتی نیست، چنانکه بعید می دانم اگر فروغی همان فرهنگستان دولتی و حکومتی را نمی ساخت الان به جای آن فرهنگستان ملی تری می داشتیم. این که روشنفکران ما غالبا نمی توانند کار جمعی کنند و نهادهای مدنی بسازند و این که جامعه مدنی در میان ما ضعیف است صرفا تقصیر دولت و حکومت نمی تواند باشد و اگر دقیق نگاه کنیم در بر عهده دولت دیدن این وضع تناقضی نهفته است. این نکته کوچک آخر را هم بگویم که اگر همین الان هم به فهرست اعضا پیوسته فرهنگستان نگاهی بیندازیم نام بعضی از محترم ترین چهره های روشنفکری مان را در میان آنها می یابیم. یعنی اگر سنگ بنای نهادی کم وبیش درست گذاشته شود با گذشت سالهای طولانی و دوره های زیاد هم چیزی از آن نهاد باقی می ماند. راستش را بخواهید گاهی فکر می کنم کاش سنگ بنای نهادهای بیشتری به دست روشنفکران آگاهی مثل فروغی گذاشته شده بود!

نوشته محمد منصور هاشمی
منتشر شده در مهرنامه

محمد منصور هاشمی ما کم شماریم
Do NOT follow this link or you will be banned from the site!