دوشنبه 6 فروردین 1397 اندیشمند بزرگ و دوستداشتنی روزگارمان – داریوش شایگان – به خاک سپرده شد، خوشبختانه در وطن خودش و در نهایت احترام و محبوبیت. نه فقط اعضای خانواده و از جمله دختران گرامیاش خانمها رکسانا شایگان و ترانه شایگان بدرقهاش کردند که جمع کثیری از فرهیختگان نامدار و اهل قلم و ادب و فرهنگ و هنر، بهرغم تعطیلات عید، برای آخرین همراهی با او گرد آمدند. خاک بر او خوش باد. به همان راحتی که زیست رفت. به تعبیر جالب جناب علی دهباشی که گویی عضو خانواده همه اهل فرهنگ ایران است و بهویژه به دکتر شایگان بسیار نزدیک بود، شایگان با دو ماه خواب خود مجال داد مراسمش هم بدون دغدغه و عجله و تشویش برگزار شود! مطمئنم استاد شایگان اکنون که از دنیای ما رفته است باز غرق آرامش است و خوشی و روشنی. اصلاً جور دیگر نمیتوانست باشد. نزد شایگان اندیشیدن و دانش و شادی و آرامش یکی بود. طبیعتاً الان دلتنگتر و غمگینتر از آنام که بتوانم چیزی بنویسم. در میان عکسهای خبر خاکسپاری استاد شایگان عکسی بود که خودم را در آن دیدم و ناگهان دیدنش مرا به فکر فرو برد و به یاد عکسی دیگر در جایی دیگر انداخت. گفتم حالا که نمیتوانم چیزی بنویسم این دو عکس را که یکی صورتک خندان زندگی است و دیگری صورتک گریانش در کنار هم در اینجا بیاورم.

از راست به چپ استاد ژاله آموزگار، استاد داریوش شایگان، محمدمنصور هاشمی، فاطمه مینایی، سفارت فرانسه در تهران (از دوست عزیز بزرگوارم خانم دکتر نیر طهوری بابت این عکس صمیمانه سپاسگزارم).

پس از تدفین استاد زندهیاد، روانشاد داریوش شایگان، در بهشت زهرا، قطعه هنرمندان
در واقع این عکسها با تضاد غریب حسوحال حاکم بر آنها هم بهانهای است برای تجدید یاد استاد نازنین و ظریفاندیش – داریوش شایگان – و یادآوری جای بهراستی خالیاش نه تنها در زندگی کوچک من که در فرهنگ بزرگ ایران، و هم مجالی است برای اینکه بنویسم شایگان دو حکایت هندی را بسیار دوست داشت، دو حکایتی که رایحهای عمیقاً خیامی دارند. یکی “افسانه رژه مورچهها” و دیگری “مایای ویشنو”. هر دو حکایت را خود داریوش شایگان در کتاب خواندنیاش “بتهای ذهنی و خاطره ازلی” نقل کرده است و علاقهمندانی که میخواهند آنها را بخوانند یا به خاطر بیاورند، هر دوِ این حکایات ژرف را در آن کتاب یا در کتاب “آمیزش افقها” که گزیدهای است از آثار استاد شایگان و در آن نیز این هر دو حکایت نقل شده است خواهند یافت (از روی حکایت دوم برتولوچی یک اپیزود فیلم هم ساخته است). یادم هست در فرایند تدوین “آمیزش افقها” به دکتر شایگان گفتم میخواهم این دو حکایت را هم بیاورم. با علاقه و شعف گفت هر دو را دوست دارد و به ویژه اولی را، من هم گفتم هر دو را دوست دارم و به ویژه دومی را! اختلاف سلیقه بامزهای بود. هیچوقت علت این ترجیحهای متفاوتمان را نفهمیدم، اما به طور قطع علت یا علتهایی داشت که شاید روزی سرفرصت با تحلیل شرایط متفاوت جامعهشناختی و روانشناختی خودم با ایشان بتوانم آن/آنها را پیدا کنم. هر چه بود هم ایشان و هم من، آن دو حکایت را بسیار دوست داشتیم، دو حکایت درباره ذات دنیا و وهمناکی افسانه هستی که البته فراتر و عمیقتر است از پوچاندیشیهای افسردهوار و چنانکه گفتم یادآور حال و هوایی خیامی است و سرشار از تأمل.
این چند روز یکسره به رباعیات خیامانه میاندیشیدم، به چیزهایی مانند “ما لعبتکانیم و فلک لعبتباز”، “تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست؟”، “فارغ بودن ز کفر و دین، دین من است”، “از خاک برآمدیم و بر باد شدیم” و الی آخر.
استاد ارجمند تیزبین – آیدین آغداشلو – دیروز در مراسم تشییع، ضمن سخنان دلنشینشان درباره زندهیاد داریوش شایگان، یکی از رباعیات خیام را خواندند. گمان میکنم این یادداشت وداع و خداحافظی را با همان ابیات بتوانم تمام کنم:
آنانکه محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانهای و در خواب شدند
داریوش شایگان افسانهاش را به بهترین نحو گفت و به آرامترین خواب رفت، برای همیشه. حالا ماییم و افسانه او، تا کی ما نیز افسانه خود را گفته باشیم و نوبت به خوابمان برسد؟
محمد منصور هاشمی
7 فروردین 1397