رد کردن و رفتن به مطلب
منو
  • دوست داشتنی‌های من
  • خواندنی ها
  • خبرها
  • نوشته ها و گفته ها
  • دفتر یادداشت های بد
  • شنیدار/دیدار
  • دیدگاه‌های شما
    • دیدگاه‌های شما
    • ارسال دیدگاه
  • درباره نویسنده / درباره سایت
    • درباره نویسنده / درباره سایت
    • زندگی‌نامه و فهرست آثار
    • راه های تماس

محمدمنصور هاشمی

ما کم شماریم

منو

راز پایندگی پارسی

 

 

راز پایندگی پارسی

در ستایش بهرام بیضایی، سراینده‌ی دیوان نمایش

و

در نکوهش تنگ‌چشمی و گران‌جانی

 

محمدمنصور هاشمی

 

 

بهرام بیضایی بی‌گمان نامی ماندگار در ادب فارسی خواهد بود و درگذشت او آغاز پیوستن‌اش به این ادبیات هزارساله‌ است. دنباله‌ی رودکی و فردوسی و خیام، ابن‌سینا و سهروردی و خواجه نصیر، نظامی و عطار و سعدی، نظام‌الملک و رشیدالدین فضل‌الله و قطب شیرازی، بلعمی و بیهقی و جوینی، مولوی و عبید و حافظ، و بسی نام بزرگ دیگر شدن سوگ‌نامه نمی‌خواهد.

 

زندگی آدمی، با چند سالی پیش و پس و کمتر یا بیشتر، در هر حال کوتاه‌تر از آن است که از آن چیزی بیش از آمدشد معمول بشود چشم داشت. در فرصت کوتاه حیات، خویشتن را در پیکر خویشکاری خود کامیابانه بازآفریدن و به اندیشه‌ها و عاطفه‌ها زندگی‌بخشیدن کارنامه‌ای است چنان پربار که رفتن را بی‌معنا می‌کند. بهرام بیضایی با دیوان نمایش‌اش همواره پیش چشم ماست در ادبیات فارسی.

 

بر پایه‌ی همین نگاه نمی‌خواستم برای درگذشت او چیزی بنویسم. بسیار کسان بسیار دیده‌گشا و دانایی‌آفرین درباره‌اش نوشته‌اند و خواهند نوشت.

 

اما دیدن نادلخواه مطلب “کیهان” گران‌جانان درباره‌ی بیضایی (اینجا) و سپس مروری خودخواسته بر دیگر افاضات‌شان در طول زمان درباره‌ی او (اینجا)، انگیزه‌ای شد تا چند نکته را ثبت کنم، نه به قصد سوگ‌نامه‌نویسی درباره‌ی هنرمندی بی‌نیاز، که به مثابه سوگ‌نوشته‌ای برای خودمان که اینجا و اکنون‌مان دیرگاهی است به دست گرانان جهان افتاده است.

 

نخست به کوتاهی به یاد بیاوریم بهرام بیضایی که بود تا سپس ببینیم گرانان “کیهان” چه آورده‌اند.

 

بهرام بیضایی دانشوری خودساخته و هنرمندی اندیشمند و آفرینشگر بود. آنچه نوشتم تعریف و تمجید و تعارف نیست. توصیف امر واقع است. آثار او گویاترین گواه. می‌شود آنها را پسندید با نپسندید و درباره‌شان چون و چرا کرد یا نکرد، ولی نمی‌شود بوده را نابوده گرفت.

 

او تحصیلات رسمی ویژه‌ای نداشت، آخرین مقطع تحصیلی‌اش دوره‌ی کارشناسی ادبیات دانشگاه تهران بود که نیمه‌کاره رهایش کرده بود و به این ترتیب آخرین مدرک تحصیلی‌اش همان دیپلم دبیرستان است که کم‌وبیش همگان دارند. هرچند که در همگان از صدهزار یک تن هم پیدا نمی‌شود که در همان جوانی پژوهشی کرده باشد که تا امروز کتاب مرجع باشد در حوزه‌ی مورد بحثش: “نمایش در ایران”.

در همان روزگاران با دوست ایام مدرسه‌اش -داریوش آشوری- دو کتاب پژوهشی دیگر نیز درآورده است باز هر دو تا امروز خواستنی و خواندنی: “نمایش در چین” و “نمایش در ژاپن”.

 

پژوهش نزد بهرام بيضائی کوششی بود برای پاسخ به پرسش‌های درست خودش. دو نمونه‌ی پسین‌تر: “ریشه‌یابی درخت کهن” و “هزارافسان کجاست؟”. اولی بنا بوده برگی باشد پیوست نمایش “شب هزار و یکم” و دومی گفتاری کوتاه در جلسه‌‌ی ناشر کتاب رابرت ایروین و اینک این دو روی هم چندصدصفحه زیر و رو کردن سنجشگرانه‌ی منابع و مآخذ است. جنم و جدیت او را در پیگیری سختکوشانه‌ی پرسش‌های هوشمندانه‌اش همین‌ها آشکار می‌کند.

 

هنر بیضایی نمایش بود و دغدغه‌‌اش منش و دادگری و خردمندی و فرزانگی. نزد او پیوندگاه این همه‌ ایران‌ بود و زبان فارسی، همان زبان که “باشو” را از غریبگی درآورد در پهنای ایران‌زمین و آشنای همیشگی‌مان کرد. پس به جستجوی پیشینه‌ی نمایش در این سرزمین و این زبان برآمده بود و به عشق گسترش توانمندی‌های بیان نمایشی‌اش از شرق و غرب فراگرفته بود (نمونه‌ی غربی: “هیچکاک در قاب”)

 

تئاتر و سینما در چشم بيضائی وسیله‌هایی برای نمایش بود. کانون نگرشش خود نمایش بود چونان آوردگاه باورها و ارزش‌ها و آرزوها. هم از این رو از سایه‌بازی و روحوضی تا تعزیه و عروسک‌گردانی همه را آزمود و از جملگی آنها وام گرفت. نه به نیت تکرار مکررات موروثی، که برای بازسنجیدن و بازاندیشیدن و بازآفریدن.

 

دانش ژرف او در شناخت اساطیر و افسانه‌ها، پیوستگی همیشگی‌اش با “شاهنامه”، و درپیچیدن دائمش با تاریخ ایران، پشتوانه‌ی جهان هنر او بود. هم‌چنانکه زنان افسانه‌ای آزاده و دانا و توانایش چشم‌اندازی بودند به آینده‌ی آرمانی‌ای که چشم به راهش می‌شد ماند؛ فردای مهر و خرد و زیبایی و داد.

 

بیضایی فیلم ساخت، نمایش‌هایی را استادانه روی صحنه برد، درس داد و نسل‌هایی را پرورد، اما مهمترین و ماندگارترین یادگار او نمایش‌نوشته‌هایش است. نوشتم “نمایش‌نوشته” تا افزون بر نمایشنامه‌ها، فیلم‌نامه‌هایش را هم دربربگیرد. نمایشنامه را از همان یونان باستان به درستی بخشی از ادبیات شمرده‌اند و در مورد بیضایی با خیال راحت باید گفت فیلم‌نامه‌هایش هم ادبیات است. کارهایی که به خودی خود خواندنی است و اثرگذار. کافی است به یاد داشته باشیم “روز واقعه” و ” عیارنامه” و “تاریخ سرّی سلطان در آبسکون” و “طومار شیخ شرزین” و “دیباچه‌ی نوین شاهنامه” ذیل عنوان کلی و معمول “فیلم‌نامه” چاپ شده است.

 

اگر بیضایی هیچ ننوشته بود جز مثلاً نمایشنامه‌ی “مرگ یزدگرد” باز می‌شد با اطمینان گفت همان‌گونه که مهدی اخوان ثالث و فروغ فرخزاد و احمد شاملو بخشی از ادب فارسی‌اند، بهرام بیضایی هم بخشی از آن است، چه رسد به اکنون که وقتی جملگی نمایش‌نوشته‌هایش در ادامه‌ی دو مجلدی که تا کنون از “دیوان نمایش” منتشر شده به چاپ برسد دیوانش با چند ده اثر چندین مجلد خواهد شد.

 

زبان فارسی تا هنگامی که در آن آفرینش وجود داشته باشد پویا و بالنده باقی خواهد ماند و آثار کسانی چون بهرام بیضایی به راستی آفرینش است. آسمان ایران با سروده‌های چنین بزرگانی است که همچنان روشن است، هر کجا که تن به خاک سپرده باشند.

 

حال برویم سراغ آنچه گرانان جهان در “کیهان”شان نوشته‌اند: <بیضایی که در خانواده‌ای بهائی متولد و بزرگ شده بود، پیش از انقلاب ارتباطات وثیقی با رژیم پهلوی به خصوص دفتر فرح داشت و برای دفاتر فیلم‌سازی وابسته به اشرف پهلوی و برادران رشیدیان (از عوامل کودتای 28 مرداد) کار می‌کرد. بیضایی حتی متقاضی استخدام در ساواک شد اما با نظر منفی مدیران مربوطه به آرزویش نرسید! با این حال و با نظر خطاپوش جمهوری اسلامی، او پس از پیروزی انقلاب هم به فعالیت پرداخت و عمده کارنامه کاری خود را در این مقطع به ثبت رساند. علی‌رغم این رواداری، بیضایی همواره مدعی بود به دلیل بیکاری و محدودیت‌ها ناگزیر از مهاجرت به آمریکا شده، و سال 99 در اظهاراتی خلاف واقع مدعی شد 30 سال در ایران شغلی نداشته و بیکار بوده است! این در حالی است که وی طی 30 سالی که اظهار داشت بیکار بوده (یعنی سال‌های 1359 تا 1389 که مهاجرت کرد) بیش از 40 کتاب (اعم از فیلمنامه و نمایشنامه و گفت‌و‌گو و مقاله) منتشر نمود، شش نمایشنامه به روی صحنه برد، هشت فیلم کوتاه و بلند ساخت و به اکران عمومی درآورد، هشت فیلم کارگردانان دیگر را تدوین کرد و چهار فیلمنامه برای سایر فیلمسازان نوشت، از جمله فیلمنامه اولیه «روز واقعه» که شامل بسیاری از تحریفات در مورد تاریخ اسلام بود ولی با اقدام برخی مسئولین سینمایی وقت، توسط مرحوم صفایی حائری(ع.ص) اصلاح شد. چنانچه بارها خود بیضایی اذعان داشت، فیلم «روز واقعه» به هیچ‌وجه به فیلمنامه‌ای که او نوشته بود، شباهت ندارد! او همچنین مؤسسه تولید و پخش فیلم به نام «لیسار» تاسیس نمود و در برخی از دانشکده‌ها و آموزشگاه‌های هنری به تدریس مشغول بود. این حجم از فعالیت گسترده او پس از انقلاب در حالی بود که بیضایی در سال‌های پیش از انقلاب تنها 3 نمایش روی صحنه برد و 6 فیلم بلند و کوتاه ساخت! بیضایی نیز مانند اغلب عناصر جریان شبه‌روشنفکری سکولار، بیگانه با مردم و حتی متنفر از مردم ایران بود. او اگر چه خود را بیش از آنکه بهائی بداند، لاییک می‌دانست اما همواره به دفاع از بهائیت و خانواده بهائی خود می‌پرداخت…. نگاه بدبینانه و نفرت‌آور بیضایی به مردم ایران در آثارش هم بروز داشت تا جایی که برخی کارشناسان، فیلم «باشو غریبه کوچک» او را بیش از آنکه فیلمی ضد جنگ بدانند اثری ضدمردم ارزیابی کردند که نگاهی متفرعن و متکبرانه به مردم ایران داشت>. نقل قول دراز ناخوشایندی بود و اسباب شرمندگی‌ام، ولی آوردم تا روشن باشد با عین حرف‌شان کار دارم و برداشتم از سخنی را دستاویز قرار نداده‌ام.

 

اینکه بهرام بيضائی در خانواده‌ای بهایی به دنیا آمده همانقدر در اختیار او بوده که در اختیار هر نوزاد دیگری که در دل هر دین و مذهب و مسلک دیگری به دنیا می‌آید: یعنی هیچ. آمار هم -خوش‌مان بیاید یا نه – نشان می‌دهد عموم انسان‌ها در همان دین و مذهبی که در آن به دنیا آمده‌اند می‌مانند.

پیشتر در کیهان بارها بهرام بیضایی را بهایی خوانده‌اند و این بار نوشته‌اند لاییک بود اما از بهائیت و خانواده‌ی بهایی خود دفاع می‌کرد. اینکه تکلیف گران‌جانان کیهان در این ماجرا با خودشان روشن نیست برایم کاملاً قابل فهم است. آنها نمی‌توانند تصمیم بگیرند که در چنین موردی بر دین خانواده ماندن بهتر است یا بی‌دین شدن. همانطور که نوشتم آمار نشان می‌دهد تغییر دین در شرایط عادی امری نادر است و بنابراین برای حکم دادن در قبال دیگران، پیروان هر دین و مذهب باید بین دو گزینه‌ای انتخاب کنند که هر دو برای‌شان نامطلوب است.

بیضایی اگر به آیینی ایمان داشت و می‌خواست از آن دفاع کند با کسی تعارف نداشت. اما دفاع از حقوق بشر و کرامت آدمیان ماجرای دیگری است. برخی مراجع تقلید شیعه هم خود را مکلف دیده‌اند حقوق بهائیان را یادآوری و از آنان دفاع کنند تا ستمی بر کسی نرود. کدام خدای عادل و دین رحمانی‌ای اجازه می‌دهد کودکی آزار ببیند چون خانواده‌اش عقایدی غیر از عقاید دیگران دارند؟ به همان اندازه که آزردن دیگری به سبب رنگ چشم متفاوتش ستمکاری است آزردنش به سبب عقاید خانواده‌اش هم ستمکاری است. این هر دو ستمکاری از بی‌خردی می‌آید. یکبار برگردید همدلانه سخنان بیضایی را بخوانید و ببینید او با مردم ایران دشمنی کرده است یا با تعصب و بی‌خردی.

در ضمن این را هم ذکر کنم که “روز واقعه”ی بهرام بیضایی چاپ شده است. هم پیش و هم پس از ساخت فیلم. نگاهی به آن بکنید و ببینید می‌توانید بفهمید کیهانی‌ها چه می‌گویند. او فیلم ساخته شده را دوست نداشت چون اگر خودش آن را می‌ساخت با عناصر نمایشی ایرانی می‌ساخت و فیلم فعلی به کلی از آن عناصر بی‌بهره است.

 

به ادعای کار کردن “برای” این و آن و به ویژه درخواست ردشده‌ی استخدام در ساواک کاری ندارم که هر کس ذره‌ای آثار بیضایی را بشناسد می‌داند این ادعاها چقدر خنده‌دار است. به ویژه آن آخری برای من سخت معنی‌دار هم هست چون از داریوش شایگان و واکنشش به خبر کیهان درباره‌ی عضویتش در ساواک خاطره‌ها دارم؛ یکی‌اش اینکه پس از عصبانیت شدید اولیه از دروغ کیهان معصومانه پرسید “حالا این عضو کددار یعنی چی” و من برای تلطیف فضا و کاستن از تلخ‌کامی‌اش گفتم “لابد چیزی در مایه‌های دوصفر هفت” و او که شوخی را عالی می‌فهمید از آن به بعد در هر برخوردمان با نام “کیهان” در معرفی خودش با لهجه‌ی غلیظ بریتیش می‌گفت: “باند، جیمز باند!” و قاه قاه می‌خندیدیم.

 

اما دو نکته بگویم یکی درباره‌ی همکاری بیضایی با برخی نهادهای فرهنگی پیش از انقلاب و دیگری درباره‌ی مغالطه‌ی کیهانیان درباره‌ی شرایط کاری بیضایی.

 

“خطاپوشان” کیهان که همکاری بهرام بیضایی با کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان یا شرکتش در جشن هنر شیراز را در زمره‌ی سیئات و ذنب لایغفر قلمداد کرده‌اند کاش دست‌کم “عمو سبیلو”ی بیضایی را می‌دیدند تا بدانند سازنده‌ی جوانش از همان آغاز معترض بوده و فیلمی که در کانون ساخته شده بوی انقلاب می‌دهد و کاش کتاب درسی فعلی آشنایی با تعزیه‌ی رشته‌‌ی هنر چاپ “سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاه‌ها”ی خودشان را می‌شناختند تا بدانند کتاب گردآورده‌ی پیتر چلکوسکی محصول مستقیم جشن هنر شیراز است.

 

کیهانیان گفته‌اند که بیضایی طی سی سال (۵۹ تا ۸۹) شش نمایش بر صحنه برده است و هشت فیلم کوتاه و بلند ساخته در حالی که پیش از انقلاب تنها سه نمایش بر صحنه برده و شش فیلم کوتاه و بلند ساخته است. استثنائاً درست گفته‌اند، گرچه نکته‌ی کوچکی را از قلم انداخته‌اند و آن اینکه آن پیش از انقلابی که می‌گویند از ۴۶ تا ۵۷ است! لازم نیست کسی ریاضی‌دان باشد تا مغالطه‌ی حضرات را دریابد.

 

در مورد کتاب هم گویا قیاس به نفس کرده‌اند و کتاب‌های بیضایی را چیزی مانند کتاب‌های پروژه‌ی “نیمه‌ی پنهان” خودشان که نفس اشتغال است در نظر گرفته‌اند! پس باید یادآوری کرد که در ایران به سبب شمارگان اندک به طور معمول نویسندگی حرفه‌ای نداریم و انتشار کتاب شغل محسوب نمی‌شود آن هم برای کسی مانند بیضایی که در همان جوانی “نمایش در ایران”ش را به خرج خودش چاپ کرده بوده است.

 

اینکه کیهانیان امکان به سختی کار کردن و ارتزاق و ادامه‌ی حیات دادن کسی را در کشور خودش مرحمت خودشان تلقی می‌کنند پدیده‌ای است که باید درباره‌اش جداگانه کتابی نوشت، ولی از اینکه اینقدر ناشیانه خودشان را به نفهمیدن اصل مطلب زده‌اند نباید گذشت، مخصوصاً که زمانی خودشان درباره‌ی این اصل مطلب افشاگری فرموده‌اند.

 

بیضایی از سال ۱۳۴۸ در دانشگاه تهران درس داده و از ۱۳۵۲ به صورت رسمی استادیار دانشکده هنرهای زیبای این دانشگاه شده بود. او را در انقلاب فرهنگی از دانشگاه اخراج کردند و تا ۱۳۸۹ که عده‌ای در دانشگاه استنفورد قدرش را دانستند و آنجا برایش فرصتی فراهم آوردند تا به کارهایش بپردازد شغل ثابتی نداشت.

 

ماجرای کار بیضایی همین است و این چیزی نیست که کیهانیان ندانند. پیشتر “استاد محمدرضا سرشار/ رضا رهگذر” در زمره‌ی کشفیات‌شان درباره‌ی بیضایی معلوم‌الحال در کیهان گفته‌اند که او با “مدرک تحصیلی دیپلم متوسطه رئیس دپارتمان تئاتر دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران شده” (اینجا). واقعاً ناشایسته‌سالاری و بی‌عدالتی تا چه حد؟ چه معنا دارد به دانش و توان افراد کار داشته باشند و بگذارند کسی که کتابش منبع است خودش بدون مدرک دانشگاهی برازنده آن را درس بدهد؟ با کمال تأسف باید گفت این ناشایسته‌سالاری نظام‌مند در بسیاری از مراکز دانشگاهی معتبر دنیا هست و می‌شود فهرست بلندی داد از کسانی که بدون طی سلسله‌مراتب اداری کسب مدرک، تنها بر پایه‌ی فرهیختگی و توانمندی‌های فکری‌شان جایگاه‌هایی والا در نظام آموزش و پژوهش یافته‌اند. شکر خدا که در وطن عزیزمان چنین نابهنجاری‌هایی نیست و همه‌ی عزیزان خودی نه فقط مدرک دارند که عنداللزوم مدرک‌سازند. نمونه‌ی کوچک اخیر “استاد حکیم دکتر حسین خیراندیش” که حتماً معرف حضور کیهانیان شایسته‌سالار هست و اگر لطف کنند نشانی‌ای از ایشان بدهند به امید خدا از متواری‌بودن خارج خواهد شد.

 

تصور می‌کنم همین مقدار پرداختن به مطلب کیهان درباره‌ی بیضایی کافی باشد. بهرام بیضایی هر که بود و هر چه بود کم‌فروش نبود و آنها که این رطب‌ویابس‌ها را به هم بافته‌اند پیش و بیش از هر چیز کم‌فروشند، مصداق خطاب قرآن که “ویلٌ للمطفّفین”. این کاستی‌کاران که در هیچ کاری تمام نیستند پیمانه‌های‌شان خودی و غیرخودی دارد با بسی فرق. در دیگران هر چه کمتر از کمال مطلق ذهنی‌شان باشد عین عیب و اشکال و نقصان است اما در خودشان اگر چیزی عین عیب و اشکال و نقصان هم باشد باز اصل کمال است. برای نمونه یکبار از خودشان نمی‌پرسند اگر “روز واقعه”ی بیضایی در ترازوی‌شان وزنی ندارد چرا آن را رها نمی‌کنند بروند خودشان کاری وزین‌تر بنویسند؟ چه کسی به اینها که خودشان هیچ چیزی را درست نیاموخته‌اند و هیچ کاری را درست انجام نداده‌اند و کارنامه‌ی مردودشان در همه‌ی زمینه‌ها پیش روی همه است اجازه داده نقش داور و راهنما را برای دیگران بازی کنند؟

 

گران‌جانان کیهان پیش و پس از مطلبی که نقل کردم نام کامران فانی را هم برده‌اند در عداد آنها که دولتی‌ها نباید درگذشت‌شان را تسلیت بگویند. به همان گناه بهایی‌زادگی، با مهملاتی از جنس مهملات راجع به بیضایی. البته گویا نسیان مانع شده توضیح بدهند که با آن اوصاف چرا کامران فانی از سال 1382 تا پایان عمر عضو پیوسته‌ی فرهنگستان زبان و ادب فارسی بود. وقتی نکته‌ای چنین ملموس را به این راحتی فراموش می‌کنند دیگر توقع خیلی زیادی است که کسی بپرسد بالاخره با نام و آثار و دستاوردهای امثال احسان یارشاطر و بهرام بیضایی و کامران فانی می‌خواهید چه کنید. هانا آرنت که در خانواده‌ای آزاداندیش پرورش یافته بود به ظرافت و با تیزبینی گفته است نسبت به یهودی‌بودن خود التفاتی نداشته تا هنگامی که با هنگامه‌ی یهودستیزی نازیان رویارو می‌شود. بعید می‌دانم منظورم از این یادکرد شرح لازم داشته باشد.

 

بهانه‌ی گرانان “کیهان” برای مطالبی که نقل کردم تسلیت‌گفتن برخی دولتی‌ها بود و از دید من نه تسلیت‌گفتن‌شان کمترین اهمیتی دارد و نه تسلیت‌نگفتن‌شان، اما سخت تعجب می‌کنم از اینکه علی‌الظاهر واقعاً هستند کسانی در این عالم که خیال می‌کنند همراهی‌شان با امثال شجریان و تقوایی و فانی و بیضایی بر ارج این افراد می‌افزاید. آیا به راستی نیازی به یادآوری هست که آنها پیشاپیش ارج‌شان را خود با شیوه‌ی بودن‌شان خلق کرده‌اند و اصحاب تبریک و تسلیت اعتباری به آنها نمی‌دهند بلکه می‌کوشند زیر سایه‌ی آنها چیزی به دست بیاورند؟

 

در همه‌ی آثاری که شالوده‌ی ادبی و محور زبان فارسی به شمار می‌آید و رمز ماندگاری فرهنگ ایرانی در درازای تاریخی پر فراز و نشیب شده است دوری از تنگ‌نظری‌های خودبینانه و گران‌جانی‌های خودفروشانه و گرایش به رواداری و همدلی را ستوده‌اند. جان‌مایه‌ی همان گفتمان است که هنوز به‌رغم همه‌چیز نویسندگان و هنرمندان امروز این زبان و این فرهنگ را می‌سازد و برمی‌کشد. اینکه چندتایی بی‌فرهنگ کم‌سواد به اتکای زوری عاریتی بخواهند آن گفتمان را تغییر بدهند و پروردگان و پرورندگان راستین زبان و فرهنگ‌مان را به راه راست خودشان هدایت کنند طنز سیاه تاریخ است. بی‌فرهنگان کم‌سوادی که محمدرضا شفیعی کدکنی در وصف‌شان به استواری سروده است: “از بیخِ گوش نعره‌زنان‌اید و گوشِ خلق / کر شد از این مکابره‌ی بی‌حساب‌تان // تسبیحِ ایزد است به پندارِ عامیان / آن شوم‌شیونِ چو نَعیبِ غُراب‌تان // هنگامِ قول آمرِ معروف و در عمل / از هیچ منکری نبود اجتناب‌تان // تکرارِ یک ترانه و یک شوم‌نوحه است / سر تا به سر تمامِ سطورِ کتاب‌تان”.

 

گاهی از بن جان آرزو می‌کنم این جماعت گران‌جان که تنها شمه‌ای کوچک از کرامات بزرگ‌شان را در این نوشته دیدیم خائن باشند، از ته دل دعا می‌کنم جاسوس باشند، با تمام وجود می‌خواهم نفوذی باشند، زیرا از زیرکی و کاربلدی دشمن شکست‌خوردن به نظرم هزار بار شرف دارد بر این مایه نابخردی را در سرزمین خویش به گردن گرفتن.

 

 

نوشته محمدمنصور هاشمی

دی 1404

 

نوشته شده در نوشته ها و گفته ها

دسته ها

  • خواندنی ها
  • خبرها
  • نوشته ها و گفته ها
  • دفتر یادداشت های بد
  • شنیدار/دیدار
  • دیدگاه‌های شما
  • ارسال دیدگاه
  • درباره نویسنده / درباره سایت
  • زندگی‌نامه و فهرست آثار
  • راه‌های تماس
  • دوست داشتنی‌های من
اجرا شده توسط: منصور کاظم بیکی