تجربه خیابان ایران


تهران شهری است با فرهنگهای مختلف، بسیار مختلف، و در آن منطقه هایی هست یا به عبارت بهتر محله هایی که اگر در آنها بزرگ نشده باشی، چیزی از نحوه زندگی در آنها دستگیرت نمی شود. آدمها و خیابانها و مغازه ها در ظاهر کم و بیش شبیه هم اند، اما نگاه آدمها و قواعد خیابانها و کارکرد مغازه ها یکسان نیست. برای دریافت آن نگاه ها و قواعد و کارکردها تجربه زیسته لازم است. محله ای را که من انتخاب کرده ام جایی در نظر بگیرید بین دروازه دولاب و دروازه شمیران، یا به طور محدودتر دور و اطراف میدانهای شهدا و بهارستان. خیابان منتخب در این مجموعه را هم در نظر بگیرید خیابان ایران. اینجا محله ای است که من در آن کودکی ام را گذرانده ام و نمی دانم چرا فکر می کنم محله آدم در تمام زندگی همانجاست که در آن بزرگ شده است حتی اگر بقیه زندگی اش را برود در جاهای دیگر سر کند.

برای آشنایی با خیابان ایران شاید بد نباشد از اینجا شروع کنیم: نوشته های والتر بنیامین درباره پاریس قرن نوزدهم را خوانده اید؟ درباره پاساژها، درباره پرسه زنی، و درباره پرسه زن کالا شده؟ بسیار خوب. همه آنها را به خاطر بیاورید و سپس همگی را به سرعت به فراموشی بسپارید. چون خیابان ایران دقیقا عکس آن هاست. در آن مغازه هست، پیاده رو هست، آدم هست، اما مطلقا جایی برای پرسه زنی نیست. توضیح خواهم داد چرا. اول اجازه بدهید برای کسانی که خیابان را نمی شناسند بگویم این خیابان کجاست. ضلع شمالی این خیابان باریک یک طرفه در چهار راه آب سردار است و این چهار راه واقع است در خیابان مجاهدین اسلام و مجاهدین خیابانی است که میدانهای بهارستان و شهدا را به هم وصل می کند. میدان بهارستان را که حتی اگر با مدرسه تاریخی سپهسالار (مدرسه عالی شهید مطهری) نشناسید، حتما به واسطه مجلس می شناسید. میدان شهدا هم همان ژاله سابق است که سیاوش کسرایی درباره اش سروده بود خون کن و جنون کن. محل وقوع ماجرای هفده شهریور پنجاه و هفت که در کودکی من وسط آن لاله های بزرگ فلزی درست کرده بودند و کنارشان هم تابلو زده بودند کربلا فلان قدر کیلومتر. جالب است که مدرسه فرهاد خانم توران میرهادی سال پنجاه و شش از خیابان ژاله به سهروردی و حوالی سید خندان رفته است. بافت اجتماعی این منطقه در حال تغییر بوده. اما چرا برای نشان دادن تغییر بافت اجتماعی به جای اشاره به همه نشانه های دیگر جابجایی یک مدرسه را مثال زدم؟ چون راستش را بخواهید اینجا، بی سر و صدا، عرصه نزاع پنهان مدرسه ها بوده است، رقابتی سرنوشت ساز. راستی شاید نام خیابان ایران به یادتان بیاید اگر بگویم همان خیابانی است که آیت الله خمینی پس از بازگشت از پاریس ابتدا در آن اقامت داشته است. نام مدرسه رفاه را که به عنوان محل اقامت امام شنیده اید. مدرسه رفاه در خیابان ایران است، هرچند شخص امام نه در این مدرسه که در یکی از ساختمانهای دبستان علوی اقامت داشته است و البته باز در همین خیابان ایران.

موقعی که من به سن مدرسه رفتن رسیدم مدرسه هایی مثل فرهاد دیگر اصلا وجود نداشت. بگذریم از این که اگر هم وجود داشت من را به آنجاها نمی بردند. انقلاب شده بود و کم و بیش همه مدرسه ها دولتی و اسلامی. اما از دل رقابت مدرسه های اسلامی چیزی در حال تکوین بود که بعدها مدارس غیر انتفاعی نامیده شد. رقابتی بود میان مدرسه های اسلامی باقی مانده از قبل انقلاب و اقمار آنها ( که به لحاظ فکری مرتبط بودند با انجمنی که تاکید خاصی بر امام زمان داشتند) با مدرسه های دولتی، و بعد با مدرسه های غیر انتفاعی اسلامی اما انقلابی و حکومتی. من از بخت بد یا خوب در مدرسه های هر دو طرف این رقابت درس خوانده ام.

برای آشنایی با مرکز این ماجرا باید چند قدمی از خیابان ایران بالاتر برویم تا برسیم به یک خیابان کوچک شرقی – غربی با نام قدیمی فخرآباد که الان مثل بسیاری دیگر از خیابانها و کوچه های این محله نام شهیدی را بر خود دارد. هرچند به واسطه شهرت مسجدی که خانم فخرالدوله در ابتدای ضلع غربی آن ساخته – و خوشبختانه با گنبد و گلدسته ها و کاشی کاری سنتی اش حال و هوای مسجدی واقعی را دارد و نه نمازخانه های مدرنی که امروز می سازند – نام فخرآباد بر آن مانده است. روبری این مسجد کوچه ای هست با دری چوبی به نام پارک امین الدوله، یادآور همه تداعی های تاریخی این نام. مدرسه ای به نام نیک پرور در این کوچه هست که در واقع دوره راهنمایی مجموعه مدارس علوی است. در نزدیکی مدرسه های هیات های موتلفه اسلامی. دبیرستان علوی که بر دیگر دوره ها تقدم تاریخی دارد در خود خیابان فخرآباد است. البته اگر فکر می کنید در گذر از این خیابان تابلوی بزرگی می بینید و توجهتان جلب می شود سخت در اشتباهید. این مدرسه که فقط از یک کلاس آن یک رییس مجلس شورای اسلامی و یک وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی و یکی از برجسته ترین چهره های روشنفکری دینی و اپوزیسیون فعلی در آمده است کمترین اصراری به دیده شدن ندارد. بگذریم از این که نیازی هم ندارد. بگذارید با یک مقایسه مساله را روشن تر کنم. در همین خیابان ساختمانی هست که در کودکی دل مرا می برد. پله های سبز رنگش از بیرون ساختمان دیده می شد و تا حدی درون اتاقهایش را از خلال پنجره های بزرگ شیشه ای می شد دید که در آنها کتابخانه بود و تلسکوپ و وسایل دیگری از این دست. اینجا ساختمان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود. الان هم هست، فقط چون ما اصرار داریم خاطره هایمان را پاک کنیم، پله ها و نرده ها و در و پنجره ساختمانی را که سالها به رنگ سبز سیر بود اخیرا کرم رنگ کرده اند. آرزوی من در کودکی رفتن به درون این ساختمان جذاب بود. آرزویی که هیچوقت برآورده نشد. مرا یکبار تا در ورودی بردند و سوال و جوابی صورت گرفت و نشد. با این که بعد از انقلاب بود مادر من تمایلی نداشت به آنجا بروم. ورودی این ساختمان خودنما را مقایسه کنید با ورودی دبیرستان علوی. یک در بزرگ (با تابلویی بالنسبه بسیار کوچک) که تا حیاط فاصله ای نسبتا طولانی دارد. طول این فاصله دالان مانندی است که باید از آن گذشت. انگار می گوید هر که آشنا نیست وارد نشود و انگار طی کردن آن دالان مانند مراسم آشنایی است و تشرف. بچه های مدرسه حتی از حیث ظاهر با بقیه فرق می کنند: موهایشان تراشیده یا بسیار کوتاه است و پیراهن آستین کوتاه یا شلوار جین نمی پوشند. علوی مدرسه ای است اسلامی که دکتر و مهندس و خلاصه متخصص معتقد و مقید به شرع تحویل می دهد. از دهه هایی قبل از انقلاب تا امروز. راستی این مدرسه ها علوم انسانی ندارند و اگر در بین فارغ التحصیلانشان اهل علوم انسانی می بینید مربوط به بعد از مدرسه و چه بسا بعد از اخذ لیسانس و فوق لیسانس در رشته های دیگر است. گروهی از فارغ التحصیلان مدرسه خود معلم می شوند و گاهی مدرسه هم تاسیس می کنند و نظام معلم راهنما محور این مدرسه را در سرتاسر شهر توسعه می دهند. علوی مدرسه ای است از حیث علمی و قبولی در کنکور و فارغ التحصیلان برجسته بسیار موفق که عمیقا اسلامی است. بنیانگذارش هم روحانی ای است که کمتر می شناسند: آقای علی اصغر کرباسچیان معروف به علامه. از مدرسه های اقماری علوی که بگذریم حتی مدرسه های دینی رقیب هم الگوی شان را از علوی گرفته اند و می گیرند. یکی از این مدرسه ها دبیرستانی بود به نام نور در خیابان مورد بحث ما ایران که حالا دیگر نیست. یکی از روحانیان همسو با نظام آن را بنیان گذاشته بود. من دوره راهنمایی را در یکی از مدارس اقماری علوی در فاصله همین خیابان ایران و فخرآباد گذراندم. آن مدرسه توسط دولت تغییر مدیریت داده شد و معلمانش در جاهای دیگر شهر مدرسه های غیرانتفاعی دیگری در همان حال و هوا تاسیس کردند. یادم هست در ایام فشار برای تغییر مدیریت روی دیوار مدرسه راهنمایی من با اسپری سیاه این شعار را نوشته بودند که "علوی، نیکان، نیک پرور، روشنگر، سپاه اسلام می آید". دعوای سپاه اسلام با این مدرسه های اسلامی بر سر میزان انقلابی و حکومتی بودن بود. دبیرستان نور هم اسلامی بود اما به شدت انقلابی. این طعنه را یادم هست که برخی در برابر نور، علوی و اقمار را ظلمات می خواندند. به هر حال محله مورد بحث ما یکی از مراکز دعوای مدارس اسلامی بود. دعوایی که اصلا محسوس نبود، و نیست اگر شما در فضای آن مدارس نبوده باشید. همچنانکه خود این مدرسه ها برای کسانی که فرهنگ آنها را نشناسند قابل فهم نیست. یادم هست چند سال پیش و در اوج رواج راه انداختن پیتزا فروشی در تهران کسانی آمدند در خیابان فخر آباد و نزدیکی علوی مغازه ای باز کردند. محاسبات آنها درست بود و درست نبود. درست بود به این معنی که دیده بودند در آن اطراف یک پیتزا فروشی تر و تمیز نیست و در عوض به واسطه نزدیکی به مدرسه تعداد فراوانی نوجوان و جوان هست. کلی خرج دکور کردند وبعد از مدتی غیر از ساندویچ و پیتزا، بساط نوشیدنی و بستنی هم راه انداختند. صاحب مغازه که اول خوشرو وخوشحال بود روز به روز عصبی تر شد و دست آخر با ضرر صحنه را ترک کرد و کرکره پایین آمد. محاسبه اش درست نبود چون نمی دانست بچه های آن دبیرستان مثل بقیه دبیرستانی ها نیستند یا نباید باشند و حتی اگر خوب توجیه نشده باشند و فرضا قصد ارتکاب خلافهای سنگینی مثل وقت گذرانی در خیابان و نشستن در یک پیتزا فروشی را داشته باشند جرات ندارند این کار را در حوالی مدرسه شان انجام دهند. چرا که فرق است بین مدرسه مذهبی غیر انتفاعی با مدرسه معمولی دولتی.

اصولا در محله مورد بحث ما چند چیز زیاد به چشم می آید: مسجد، حسینیه و مدرسه. مسجد و حسینیه که معلوم است چرا. محله های کوچکتر در دل این محله بزرگ هر یک مساجد و حسینیه های خود را دارند. با فاصله پنج شش دقیقه پیاده روی، و حتی کمتر، مسجد هست و حسینیه. اما چرا این قدر مدرسه؟ نه فقط مدرسه های پسرانه که مدرسه های دخترانه نیز. با امکانات خوب برای پروردن زنانی که ممکن است پزشک متخصص شوند یا مدیر و معلم. همگی چادری. راستی در محله مورد بحث ما مدرسه ها تنها مکانهای آموزشی نیست. نهادهایی هم هست مثل دارالتحفیظ قرآن در خیابان ایران. به علاوه خانم جلسه ای ها هستند با جلسات قرآن و حدیث و اخلاق برای دختران. به قول یک راننده تاکسی در شلوغی خیابان ایران "امام گفت ایران را مدرسه کنید، فکر کرده اند منظور خیابان ایران است!" ولی همانطور که اشاره کردم واقعیت این است که سابقه مدرسه سازی در این منطقه به قبل از انقلاب برمی گردد.

حتما یکی از علل وجودی این همه نهاد آموزشی تعداد زیاد بچه هاست. اینجا بچه ها نه آنچنانکه عمران صلاحی در شعرش درباره جوادیه آورده محصول سوت قطارند و نه آنچنانکه در شمال شهر، حاصل برنامه ریزی پدر و مادر. اینجا بچه ها را خدا می دهد. ولی احتمالا این تنها علت نیست. هم مدرسه ای های زیادی داشته ام که اهل این محله نبوده اند. آنها را خانواده های مذهبی شان از مناطق مختلف شهر به مدرسه های خاصی می فرستادند. یکی دو تا از دوستان من را در دوره راهنمایی صبح به صبح از شمیران می آوردند و عصر به عصر بر می گرداندند. آن مدرسه ها بعدها بیشتر در سطح شهر پخش شد. اما آیا بی دلیل و تصادفی بود که اصل ماجرا از اینجا آغاز شد؟ نه. بی دلیل و تصادفی نبود. بیایید در خیابان ایران همین ایام قدمی بزنیم تا مساله روشن شود.

در خیابان ایران جایی برای پرسه زدن یا صرف وقت در بیرون خانه نیست. پیاده رو تنگ است و به اصطلاح دو نفره نیست. دنگت بگیرد اینجا سرخوشانه قدم بزنی و به اطراف نگاه کنی چیزی جز نگاه متعجب عابرانی که از تو چشم می پوشند و مغازه دارهایی که خیره می شوند نصیبت نمی شود. خیابان بالنسبه به تراکم جمعیت تقریبا خلوت است و معمولا جز در موقع تعطیل شدن مدارس یا اذان مساجد تجمعی نمی بینی. روزهای تعطیل واقعا خیابان تعطیل است. روزهای غیر تعطیل هم در کوچه پس کوچه های اینجا هر نیازی که داشته باشی رفع می شود. انگار مردم محل قصد کرده باشند حتی المقدور به بیرون از محله نروند( راستی صندوق قرض الحسنه هم در این حوالی فراوان است، نحوی کمک کسبه و بازاریان مرفه تر به ساکنان بی بضاعت تر و به عبارت دیگر هوای هم را داشتن اهل محل).

زندگی شبانه ای در خیابان نیست به جز دو موقع سال: ایام محرم و شبهای احیا. تنها امکان اختلاط زن و مرد هم همان ایام محرم است. تنها عرف شکنی ها را هم – در حد بوق و احیانا کف و سوت و مانند اینها- شاید بتوان در دسته های عروسی دید. عجیب است که در تمام خیابانهای اطراف الان تعداد زیادی خانم غیر چادری دیده می شود اما در این خیابان دیدن زنی با مانتو هنوز هم اتفاقی است نادر و تازه مانتویی ها هم در واقع معمولا شرعا محجبه اند با مقنعه های بزرگ و مانتوهای گشاد. نظمی خود جوش بافت سنتی این منطقه را حفظ کرده است. نه آدمهایی که به این فضا نخورند می آیند در اینجا سکونت کنند و نه اهل محل به چنان آدمهایی خانه می دهند. لابد لازم نیست بگویم در تمام این خیابان کافی شاپ نیست. این که واضح است. در اینجا حتی رستورانها هم جای چندانی برای نشستن ندارند و اگر داشته باشند در این حد است که غریبانه چیزی بخوری و بروی. در اینجا رستوران و به عبارت بهتر آشپزخانه کم نیست اما همانقدر که کار برای بیرون خانه است، زندگی درون خانه ها جریان دارد. زیرا هنوز هم میان بیرونی و اندرونی تفکیکی هست جدی. شاید فهم این امر مهمترین کلید ورود به این فرهنگ باشد.

اینجا جنوب شهر است اما مردم الزاما فقیر نیستند. اتفاقا چیزی از بافت قدیم شهر تهران هنوز در اینجا باقی مانده است. بافتی که چنین شمالی - جنوبی نبوده و محله محله بوده است. در هر محله ای خانواده های مرفه در خانه های بزرگتر و اعیانی در کنار خانه ها و خانواده های کمتر مرفه زندگی می کرده اند. در اینجا هنوز می توان خانواده های متمکن یافت، اغلب بازاری به معنای سنتی کلمه. در انتهای کوچه ای فرعی در این خیابان ممکن است خانه هایی بزرگ و نوساز ببینید که سردرشان بر کاشی یا سنگ "هذا من فضل ربی" یا "و ان یکاد" و مانند اینها آمده است. در بیرون چیز زیادی از برخورداری حکایت ندارد. اما وضع داخل متفاوت است. نوعی معماری خاص هم در این خانه ها رعایت می شود. زیر زمین یا جایی مانند آن مبله نیست. برای برگزاری هیات و انداختن سفره افطاری و مانند اینها. تمکن و تنعم اگر هم باشد به راحتی نباید بشود آن را دید. اینجا بهتر است پول جوری خرج بشود که دیده نشود. به قول بازاری ها آب باریکه ای هست، الحمدلله. و این باریکه البته ممکن است به اندازه زندگی چندین کارمند باشد.
تجمل خود را آشکار می کند و اینجا تجمل مذموم است. دوستی داشتم که پدرش با دوچرخه به محل کارش در بازار می رفت. پسر حرفهای شیطنت آمیز بچه ها را باید تحمل می کرد. همان پدر وقتی پسرش به دانشگاه راه یافت برایش بی ام و خرید. همین اخلاق فردی انگار در خود خیابان هم تحقق یافته است. مثلا خانه یحیی مهدوی و کتابخانه ارزشمندش در این خیابان است. خود خانه – در واقع خانه امین الضرب – ماجراها دیده است و جایی است تاریخی. اما کمتر کسی می داند این خانه در آنجاست. خانه قوام السلطنه هم در نزدیکی همین خیابان است و به همان ترتیب. این خانه ها که چنین باشد تکلیف جاهای دیگر روشن است. سریالی بود به نام آرایشگاه زیبا ساخته کارگردانی که به کودکی ما رنگ داد یعنی مرضیه برومند. لوکیشن آرایشگاه زیبا در انتهای کوچه ای در این خیابان بود. الان اگر اشتباه نکنم کل آن کوچه مخروبه ای بیش نیست. انگار حافظه این خیابان جایی برای "قرتی بازیهایی" از قبیل فیلم و سریال ندارد.

جالب است و معنی دار که امتداد جنوبی خیابان ایران به سه راه امین حضور می رسد. بازار لوازم خانگی. بازاری که کاملا به خیابان می آید. کولرها و هودها و ال یی دی ها روی هم تلنبار شده اند. یک عالمه کالا در مغازه هایی که کمترین جایی برای نمایش ندارند. انبار جنس. گاهی ممکن است در این قسمت جوانهایی ببینید با تی شرت و موهای ژل مالیده. خیال بد نکنید. با اطمینان می گویم اکثر پسر حاجی ها هم روزی حاجی آقا خواهند شد، گیرم با ریش آنکادرتر.

خیابان ایران این طور است و چنین ویژگی هایی دارد. با چنین ویژگی هایی محل مطلوب دینداران سنتی است، حتی اگر خود در آن ساکن نباشند و مثلا به واسطه دوری محل کار یا خواست بچه ها میانشان فاصله افتاده باشد. به قول منبری ها که تقریبا همگی، این محل را به خوبی می شناسند، خیابان ایران دارالمومنین است.

این خیابان راکد نیست اما تغییر و تحول چندانی هم در آن به چشم نمی خورد. سالهایی پیشتر گویی داشت فرهنگ خود را بر اطراف هم پهن می کرد و حالا انگار دارد دوباره خود را جمع می کند. اما خودش هنوز خودش است، با کمترین تغییرات فرهنگی. یعنی بر اینجا زمان نمی گذرد؟ گیریم که اهل منطقه های دیگر مایل نیستند بیایند و اینجا زندگی کنند، گیریم که اهل این محل به آنها که شبیه شان نباشند راه نمی دهند، آیا از بچه های همین خیابان کسانی عوض نمی شوند تا شکل لباس پوشیدنشان هم عوض شود و سلیقه شان و خلاصه نحوه زیستشان؟ واقعیت این است که چرا. پشت این ظاهر ساکن هم، خیلی چیزها عوض می شود. اما آنها که عوض می شوند در اولین فرصت از اینجا می روند و جایشان را کسانی می گیرند که این نحوه زیست را دوست می دارند. خیابان ایران این طور جایی است.



• پیش نویس این یادداشت را دوستان عزیزم محمد جواد انواری و حسین خندق آبادی از سر لطف خواندند و نکته ها و ملاحظاتی که مطرح کردند برای کمتر شدن نقص های آن مفید بود و مغتنم. از هر دو صمیمانه سپاسگزارم.

نوشته محمد منصور هاشمی
منتشر شده در فصلنامه حرفه هنرمند

موضوعات: نوشته ها و گفته ها